تحصیل آبکی
چند روز پیش رفته بودم پیش یکی از دوستام که کتاب فروشی داره.کتاب های مختلف درسی هم میفروشه.چندتا از اون کتاب ها رو روق زدم.چه فاجعه ای! کتاب هایی که نزدیک چهل پنجاه ساله بجز یه سری تغییرات جزئی , هنوز مثل گذشته اند.یعنی توی قرنی که علم در هر لحظه یه کشف جدید و یک پیشرفت جدید داره و همه چیز مدام و با سرعت در حال تغییره , هنوز باید دانش آموزهای ما کتاب هایی رو بخونن که برای سالها قبل طراحی شدن.نسل امروز باید چیزایی رو یاد بگیرن که حسابی کهنه و قدیمی هستن و چه بسا خیلی از اونا دیگه کاربردی ندارن.
البته بحث محتوای کتاب های درسی فقط یه طرف این فاجعه است.طرف دیگه اش نظام آموزش رو دربر می گیره.نظامی که تو اون شما باید فقط اون چیزی رو یاد بگیری که خیلی خسته کننده و یا گنگ و نامفهومه.خیلی از دانش آموزا معمولا” فقط درس ها رو حفظ میکنن و کمتر درسی رو شما پیدا میکنید که فهمیده و کاملا” درک بشه.
اینا باعث شده که هدف خیلی ها از ما از درس خوندن فقط گرفتن نمره و مدرک باشه و نه یادگیری و فهم بهتر زندگی.چون به همه اثبات شده که واقعیت های زندگی چیزایی هست که حداقل توی این کتاب ها نوشته نشده و شما باید یه جای دیگه دنبال شون بگردید.
توی دانشگاه ها که دیگه وضع خراب تره.یعنی هیچ کدوم از دروسی که برای رشته های مختلف ارایه میشه کاربردی نیستند.بعضی از درس ها که اصلا” هیچ ارتباطی با اون رشته ندارن و تازه اونایی هم که مثلا” مرتبط هستند , کاربردی نیستند.یعنی شما بعد از اتمام اون رشته , توی بازار کار اصلا” با اون مباحثی که توی دانشگاه خوندید و یاد گرفتید برخورد نمیکنید.
مثلا” اگه شما یه لیسانس حسابداری رو مستقیم بعد از پایان تحصیلاتش ببرید توی یه شرکت و کارهای حسابداری اونجا رو بهش بسپرید , اون اصلا” از چیزی سردرنمیاره.خود من دوستانی دارم که لیسانس مترجمی زبان انگلیسی رو دارن اما هنوز توی یک مکالمه ساده مشکل دارن.
اکثر دروس رشته های مختلف هنوز کتاب و مرجع مناسب و معتبر و کاملی ندارن و هر استاد طبق سلیقه و فقط به اندازه ی دانش خودش مفاهیم رو بیان میکنه.
واقعا” دنیایی که توی کتاب های درسی ترسیم شده با دنیای واقعی فرسنگ ها فاصله داره و شاید همین مسایل باشه که دیگه این روزا کسی مدرک رو میزانی برای اطلاع از سطح دانش و اطلاعات دیگری نمیدونه.
یادداشت1: بلاخره لینکدونی گوگلی این وبلاگ هم فعال شد و به ترتیب بروز شدن نمایش داده میشه.البته بخاطر محدودیتی که وردپرس بوجود آورده بیشتر از 20تا وبلاگ نمایش داده نمیشه.البته هیچ وبلاگی حذف نشده و بمحض اینکه شما بروز بشید , وارد این لیست میشید.
یادداشت2: بخش روزنوشت هم در ستون سمت چپ فعال شده که معمولا” چیزایی رو که بصورت روزانه بذهنم میاد اونجا خیلی کوتاه مینویسم .
یادداشت3: یه دوست قدیمی توی وبلاگ شعرم باهام همکاری میکنه.برای همین بهتون توصیه میکنم برید و بخونید و همونجا نظرتون رو راجب شعراش بگید.لطفا” اینجا کلیک کنید.
رسانه ملی یا شخصی؟؟؟
پنج سال دیگه شروع شد.البته میگن اینبار کلی تغییر و تحول هم بهمراه داره اما من یکی که چشمم آب نمیخوره.مگه میشه یه جا بدون تغییر در نفراتش و گرداننده گانش یهو عوض بشه؟سیاست ها و خط مشی ها که هموناییه که قبلا” هم بوده ؛ پس چی میخواد عوض بشه معلوم نیست.
توی جلسه ی افتتاحیه ی 5سال کذایی دوم !!! از رئیس صدا و سیما , راجب انتخابات و اتفاقات بعد از اون سوال کردن که چرا شما اونهمه درگیری ها و راهپیمایی ها رو پخش نکردید؟ میدونید آقا چی گفت؟
گفت : ما تجمعات غیرقانونی رو نشون نمیدیم.آخه باعث تحریک مردم میشه.
این میدونید یعنی چی؟ یعنی شما فقط میتونید از چیزایی مطلع بشید که ما صلاح میدونیم!!!باید اونقدری بفهمید که ما میگیم!!!توهین از این واضح تر؟مگه زیر سوال بردن فهم و شعور اجتماعی مردم , شاخ و دم داره؟
اما سوال اینجاست :وظیفه ی رسانه ملی, مثلا” بازگو کردن و نمایش کل اتفاقات و رخدادهای جامعه است , پس چطور میشه که همه چیز انتخاب شده و کنترل شده و همسو با منافع عده ای خاص , تهیه و برنامه ریزی و پخش میشه؟ آخه مگه میشه همش اخبار و اطلاعاتی که بنفع یه گروه یا شخص خاصی باشه رو بخورد مردم داد.
بنظر من باید همه ی مسایل و اتفاقات نشون داده بشه تا مردم خودشون قضاوت کنند و خوب و بد رو از هم تشخیص بدن ؛اما اینکه یه عده بشینن و طبق صلاحدید و مصلحت اندیشی خودشون , مسایل رو دست چین کنن و نمایش بدن که نمیشه بهش گفت دموکراسی.شما تصور کنید , ما باید فقط چیزایی رو ببینیم و بشنویم که رئیس رسانه مثلا” ملی تشخیص میدن!!!
این مدت خیلی ها نسبت به رسانه ملی! بی اعتماد شدن و روی آوردن به خبرگزاری های خارجی.من نمیگم خبرگزاری های خارجی خیلی راستگو و منصف هستند اما این بی اعتمادی هایی که آقایون با عملکرد نادرست شون بوجود آوردن , نتیجه اش میشه اینکه مردم حتی دروغ های خبرگزاری های دیگه رو باور کنن و حتی اگه یه وقتی هم رسانه ملی بخواد راستش رو بگه دیگه کسی باور نکنه.یعنی میشه داستان چوپان دروغ گو.
باور کنید من یکی دیگه گیچ شدم.نمیدونم چرا ماها همش حرکت هامون رو به عقبه.همش داریم پس رفت میکنیم.آخه این مساله که یه رسانه در بیان واقعیت های جامعه باید صداقت داشته باشه و بی طرف باشه که دیگه کار شاق یا پیچیده ای نیست که ما توی این زمینه هم بخوایم از بقیه ی دنیا عقب بمونیم و یا با همه فرق داشته باشیم.
حالا با همه ی این حرفا , آیا بازم میشه گفت رسانه ی ملی؟ باور کنید جمله ای از این بی معنی تر سراغ ندارم.اینکه شما برخورد و تصمیم گیری های شخصی و جناحی رو عمومیت بدین به همه ی جامعه و اسمش رو هم بذارید ملی!!!
پرچم
در زمان های قدیم وقتی بین دو سپاه جنگی درمی گرفت معمولا” چند نفر از بهترین و شجاع ترین افراد رو برای حمل پرچم اون لشکر انتخاب میکردند.چون افراشته و سرپا موندن پرچم نشونه اون بود که هنوز اونا تسلیم نشدن و برای بقیه جنگجوها هم از لحاظ روحیه موضوع خیلی مهمی بحساب می اومد.هر گروه تمام تلاش خودشو بکار میبستند تا حداقل پرچم شون رو تا آخرین لحظه های جنگ برافراشته نگه دارند.
حتی الان هم وقتی یه شخص مهمی که برای کشورش زحمات و فداکاری های زیادی داشته , میمیره , برای ارج گذاشتن بیشتر به اون , روی تابوتش رو با پرچم اون کشور میپوشونند و یا پرچم ها رو نیمه افراشته میکنن.نیروهای نظامی همه ی کشورها هر روز به علامت احترام , روبروی پرچم شون خبردار می ایستند.
همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه , نشون از اهمیت و احترام فوق العاده ای هست که باید مردم هر کشوری نسبت به پرچم شون , که نماد و سمبل اوناست , داشته باشن.
در روز 13 آبان امسال تعدادی خودفروخته , پرچم کشور رو به آتیش کشیدن.مهم نیست اونا عضو کدوم دسته یا گروه سیاسی یا غیر سیاسی بودن ؛ مهم نفس کار اوناست که نشون میده هیچ ارزش و احترامی برای کشور و زادگاه شون قائل نیستند.تازه اگر کشور و زادگاه مشخصی داشته باشن که البته بعید بنظر میرسه که حتی خودشون هم بدونن که خاکشون کجاست و اصل و نسب شون چیه!
پرچم کشور , موضوع مشترکیه که هیچ اختلافی درموردش نیست.یعنی دیگه راجب این یه موضوع نمیشه دچار دودسته گی شد. هیچ اختلاف نظر و عقیده ای نباید باعث بشه که ما بخوایم به با دست خودمون تیشه به ریشه هامون بزنیم.نمیدونم اگه مردم کشورهای دیگه از این مساله باخبر بشن , چه فکری در مورد ما ایرونی ها میکنن .
فکر نمیکنم کسی باشه که این کار رو تایید کنه.واقعا” اونایی که اینکار رو کردن چی پیش خودشون فکر کردن و میخواستن چه پیامی رو به دیگران برسونن؟هرچی فکر میکنم بیشتر باورم میشه که این جور افراد اصلا” ایرانی نیستند.یعنی اصلا” به هیچ خاک و محل خاصی تعلق ندارند.هیچ اصول و مبادی فکری درستی توی مغز خالی شون نیست و هیچ تعصب و تعلق خاطری نسبت به چیزی ندارن.
تمام حرف این پستم اینه که : ماها ممکنه با هم اختلاف نظر و عقیده داشته باشیم , اما در یک چیز مشترکیم ؛ و اون ایرانی بودن و احترام گذاشتن به پرچم مونه که نماد و سمبل کشور پرافتخار و عزیز مون, ایرانه.
عکسش رو اینجا ببینید.
فردا یه روز دیگه است
این روزا بخاطر شرایط خاص جامعه و فشارهای موجود خیلی از ماها درون گرا شدیم.یعنی نمیتونیم حرفا و نظرات و عقاید خودمون رو اونجوری که میخوایم و درنظر داریم مطرح کنیم.علتش هم خیلی واضحه ؛ چون اگه اینکار رو بکنیم , معلوم نیست چه اتفاقی برامون بیفته.
این مساله باعث شده که خیلی از ماها ناخودآگاه دچار خودسانسوری بشیم و فقط مجبور باشیم توی اون قالب و فرمی که مورد نظر آقایون هست , حرف بزنیم.شما باید حرفا و افکارتون کنترل شده باشه تا یه وقت به کسی برنخوره و براتون مشکل درست بشه.
خط قرمز ها تا حدودی مشخصه و شما حتی نباید به اونا نزدیک هم بشی.انگار این خط قرمزها مسایل اثبات شده و مطلقی هستند که بهیچ وجهی امکان ایراد و اشتباه در اونا نیست و ما باید چشم و گوش خودمون رو ببندیم و فقط بگیم : بله , درسته . حرف فقط همینیه که شما میگی.
سوال کردن و شک کردن هم که اصلا” حرفش رو نمیشه زد.بشر خیلی از اکتشافات و پیشرفت های خودشو مدیون همین سوال کردن و شک کردن در همه ی موضوعاته ؛ اما انگار ما از این قایده مستثنی هستیم.
تمام این حرفا باعث نمیشه که ما بخوایم ناامید بشیم و برای بدست آوردن خواسته ها و آرزوهامون دست از تلاش برداریم.بدست آوردن هر چیزی بهایی داره که ما هم اگه اونو میخوایم باید اون بها رو بپردازیم.
ممکنه شما برای بدست آوردن هدفی بارها و بارها شکست بخوری , بارها زمین بخوری ؛ اما این نباید باعث بشه که هدف فراموش بشه.نباید احساس پوچی و بی خیالی وجود ما رو پر کنه.باید به این فکر کرد که همیشه یه نقطه ی روشن در دل همه ی تاریکی ها هست.باید اون نقطه ی نور رو پیدا کرد.باید باور کنیم که فردا یه روز دیگه است.
یادداشت: از همه ی دوستانی که توی این چند روز مدام حال منو میپرسیدن و بعضی ها هم که نگرانم شده بودن , با تمام وجود تشکر کنم.از اینکه نیومدم نوشته های جدید شما رو هم بخونم واقعا” عذر میخوام.سعی میکنم بمرور نوشته های این چند روزی رو که نبودم , بخونم .
فرهنگ گمشده ی ایرانی
توی پست قبلی یکی از دوستان گفته : ما از فرهنگ غربی فقط مدل مو و طرز لباس پوشیدن اونا رو یاد گرفتیم .
متاسفانه این حرف تا حدود زیادی درسته و مورد نسل جدید کشور ما , کاملا” مصداق پیدا میکنه . اما ما که مردم بی ریشه و بی فرهنگی نیستیم . چندین هزار سال تاریخ و تمدن درخشان داریم که مایه مباهات و افتخار همه است ؛ اما توی این سالها چه اتفاقی افتاده که ما احساس پوچی و کمبود میکنیم و برای جبران این حس , دست بدامن فرهنگ ها و آداب و رسوم کشورها و اقوام دیگه شدیم ؟ آیا واقعا” اصالت فرهنگی و بن مایه های ارزش های اجتماعی بومی ما , چیزی برای ارائه به نسل جدید ندارن؟
مدل حرف زدن , طرز لباس پوشیدن و حتی نوع برخوردهای و طرز فکر اجتماعی مون رو جوری تغییر میدیم که به الگوهای غربی نزدیک باشه ؛ تازه , کلی هم بهش افتخار میکنیم و اگه کسی هم بخواد در این مورد به ما انتقادی کنه یا بخواد یه جورایی خودشو به فرهنگ اصیل ایرونی نزدیک کنه , سنتی و عقب مونده بحساب میاریم.
من نمیگم فرهنگ غربی اشکالی داره یا اینکه ما باید سنت پرست باشیم یا همون نوع لباس و برخورد و لهجه ی گذشته ها رو انجام بدیم.اما حداقل اونقدر هم نباید ازش دور بشیم که ملیت و فرهنگ مادری خودمون رو بکلی ازیاد ببریم و چشم بسته , دنباله رو دیدگاه ها و فرهنگی بشیم که شاید در خیلی مواقع با ما هیچگونه سنخیتی نداشته باشه.
فاصله بوجود اومده بین فرهنگ اصیل ما و نسل امروز کشور علت های زیادی داره.یکی از علتها اینه که, گذشته و تاریخ درخشان و شخصیتهای مهم و دستاوردهای اونا , درست و کامل به نسل جدید کشور گفته نشده و شناخت اونا از پیشینه ی تاریخی و ریشه های فرهنگی کشور , در حد اطلاعات ناقص و خیلی خلاصه ی ذکر شده در کتاب های درسیه.هر نسلی برای خودش بدنبال یه قهرمان میگرده تا اونو الگوی خودش کنه ؛ اما وقتی قهرمان و الگوی نسل ما , جومونگ و یانگوم باشن , شما چه انتظاری میتونید از اونا داشته باشید؟
در عصری که رسانه ها , نقش مهمی رو در آگاهی دادن به مردم بازی میکنن , تعداد فیلم ها و سریال هایی که به آشنا شدن جوون ها با گذشته شون کمک کنه , به تعداد انگشت های دست هم نمیرسه.حکومت ها هم بنا به شرایط و مقتضیات هر دوره ای , تاریخ رو اون جوری که بنفع خودشون باشه , روایت میکنند .
هر روزی که میگذره , غبار فراموشی روی تاریخ و فرهنگ اصیل کشور ما رو بیشتر میپوشونه و فاصله ی ما رو با هویت ملی مون که همواره پر از غرور و افتخار بوده , دست نیافتنی تر میکنه.
پی نوشت : در ادامه مطلب یه نرم افزار جالب و کاربردی گذاشتم.لطفا” اونجا رو هم ببینید.
مشکل از کجاست؟
اول میخوام تشکر کنم از دوستانی که نگران من شده بودن و ازم خواسته اند که کمتر سراغ س.ی.ا.س.ت برم.راستش بنظر خودم پست های من نه توهین بوده و نه بی احترامی . من نه با شخص بخصوصی و نه حکومتی مخالفتی ندارم .حرف من اینه که با توجه به داشته های طبیعی و انسانی موجود در کشور , جایگاه ما در دنیا نباید اینی که الان هست باشه و مردم ما باید حداقل در رفاه و امنیت و آسایش زندگی کنند.
این حرفا شعار نیست.شما حتی با یه نگاه گذرا متوجه میشید همه چیز برای رشد اقتصادی کشور محیاست , اما مشکل از کجاست که این اتفاق نمیفته , من نمیدونم.شاید ما مردم همدلی مون رو باهم ازدست دادیم . شاید قدم هایی که در طول این چند سال برداشتیم اشتباه بوده . به هر حال شما هر وقت چیزی بنظرتون نادرست اومد , بعنوان یه شخصی که در این آب و خاک زندگی میکنه وظیفه دارید اونو بگید و برای بهبود شرایط زندگی خودتون و دیگران تلاش کنید.
همه ی ما میخوام بشینیم و دست روی دست بذاریم تا شرایط درست بشه . نه اینجوری هیچ اتفاقی نمیفته. هر کس باید از خودش شروع کنه . از خانواده اش , از محیط کارش . باید از یه جایی شروع به ساختن کنیم . منم موافق اون نیستم که هی بشینیم و غر بزنیم که اینو داریم , اینو نداریم . اما از اون طرف انتظار هم دارم که اونایی که در راس امور هستند صدای ما قشر جوون جامعه رو بشنوند .
نه انقلاب مخملی نه انقلاب رنگی و نه هیچ کدوم از این واژه ها دردی رو دوا نمیکنه.باید قبول کنیم که خود ما مردم هم کم کار و بهانه گیر شدیم.در حالی که همه ی کشورهای دنیا مشغول ساختن و پیشرفت هستند ما خودمون با خودمون درگیر هستیم.
یه حقیقتی که الان همه بهش اذعان دارن اینه که فاصله مردم با مسئولین زیاد شده.خوب چرا باید این اتفاق بیفته . آیا نباید ما بفکر درمان این مشکلات باشیم ؟ باور کنید با سکوت و بی خیالی نسبت به مسائل , کاری درست نمیشه.
در ادامه مطلب دوتا یادداشت جالب و یک عکس از خودم گذاشتم.اونا رو از دست ندید و لطفا” ادامه مطلب رو هم بخونید.
رویترز , تبریک یا تسلیت!
جناب آقای کریستوف پلایتگین؛ ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانهای رویترز؛با سلام!
شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آنها تحت شرایط جانفرسا و فشارهای فوقالعاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاستجمهوری» به اندازهی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود! شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانهها، زندگیشان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار میکردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگنویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، میتواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟!
مگر نبودند بلاگنویسانی همچون سمیه توحیدلو، وحید آنلاین، حنیف مزروعی، مهدی محسنی و… که در این راه دربند شده اند و در به در گردیدهاند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ “خانه دلبر” – که به صراحت میتوان گفت اکثریت قاطع بلاگنویسان و بلاگخوانان فارسی، وی را تا این زمان نمیشناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمیشد تا اینکه به دم دستترین فرد تعلق گیرد؟! انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از اینها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کردهاید از نظر میگذراندید!
حقیر و بسیاری دیگر از بلاگنویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیل خبط پیش آمده هستیم .
یادداشت : متن این نامه رو در بلاگنوشت دیدم که نویسنده ی اون درخواست کرده , اونایی که با محتوای این نامه موافق هستند , اونو توی وبلاگ یا سایتشون منتشر کنند.
چندتا سوال ساده
معمولا” شما توی اکثر کشورهای دنیا , این اجازه رو دارید که از عملکرد دولت و نهادهای دولتی انتقاد کنید یا عملکرد اونا رو به چالش بکشد.اگه از مسئولین کشوری و دولتی و روند فعالیتی اونا , رضایت نداشتید , به اونا اعتراض کنید و خواستار برکناری شون بشید.
کشور ما حکومت جمهوری داره ؛ یعنی مردم حق دارند خودشون افرادی که در راس کار هستند رو انتخاب کنند و در قبالش از اونا کار بخوان.اما ظاهرا” این موارد در کشور ما به فراموشی سپرده شده و شما اجازه ی هیچگونه اعتراضی رو ندارید.این یعنی : همینی که هست ؛ چه بخواین چه نخواین.
بعد از نوشتن چند پست آخرم که یه مقدار جنبه ی اتقادی داشت , چندتا کامنت بی نام و نشون و آدرس دریافت کردم که توش کلی تهدید و ناسازا بود.البته من از خوندن اونا کلی ذوق کردم ؛ چون فهمیدم درست زدم به هدف و اونایی که یه جای کارشون میلنگه و انتقادای من شامل حالشون شده , حسابی بهشون فشار اومده و مثل همیشه بجای گفتگوی متمدنانه و منطقی , روی آوردن به اهرم فشار و میخوان کوچکترین صدایی رو همون اول در نطفه خفه کنند.
قدرت امانتیه که مردم به دلتها میدن تا با استفاده ی از اون , زندگی و کار و شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه رو بهبود ببخشند اما فعلا” قدرت پتکی شده که بر سر هر کس که بخواد خلاف میل آقایون حرف بزنه , فرود میاد.
من از اون اشخاصی که اون کامنت ها رو برای من گذاشتن , چندتا سوال ساده دارم .میخوام بدونم تا کی میخوان اینجوری دهن من و امثال من رو ببندن؟اگه حرف من اشتباهه چرا درست و با دلیل و مدرک نمیاین جوابمو بدین؟من بعنوان یه نفر که توی این کشور زندگی میکنه حق دارم حرف بزنم و از وضعیت و شرایط موجود گله مند باشم یا اینکه باید جواب حرفام چوب و چماق باشه ؟ آیا من حق ندارم بپرسم سهم من و امثال من از اینهمه ذخایر و منابع کشور چیه و کجاست ؟ آیا من حق ندارم بپرسم چرا ارزش پول کشور ما حتی از افغانستان هم کمتره ؟
خلاصه ی مطلب اینکه , آیا من اونقدر آزاد هستم که بتونم بگم : من آزاد نیستم؟
یادداشت : در وبلاگ ” شعرای یه دیوونه ” بروز هستم . لطفا اینجا کلیک کنید.
بهنود مرده!
یه وقتایی از آدم بودن خودم , حالم بهم میخوره.دلم میخواد حیوون بودم و از زندگی و کارهایی که آدما در حق هم میکنن هیچی نمیفهمیدم.
چقدر جون آدما برامون بی ارزش شده که حاضریم برای اینکه حس انتقام رو توی خودمون سیرآب کنیم , دست به هر کاری بزنیم.چقدر راحت همدیگه رو میکشیم و برامون سرنوشت کسی مهم نیست ؛ میخواد جوون باشه پیر؛ زن باشه یا مرد.
بهنود شجاعی , جوونی که چهار پنج سال پیش به جرم قتل اتفاقی دوستش , دستگیر شده بود , اعدام شد.اولیای دم , حکم اعدام رو شخصا” و در کمال بی رحمی اجرا کردن تا بخیال خودشون انتقام مرگ پسرشون رو با گرفتن جون یه شخص دیگه گرفته باشن.
بهنود چهار سال تمام به آسمون آبی خیره شد و دعا کرد که زنده بمونه . دعا کرد شاید بتونه یه بار دیگه معنی آرامش رو ببینه.چهار سال توی سلول خودش , کابوس مرگ دید و چهار سال به در زندان با ترس خیره شد ؛ تا ببینه کی میان تا اونو برای اجرای حکم اعدام ببرن.
شبا با این دلهره میخوابید که شاید این آخرین باری باشه که سرش رو روی بالشت میذاره.
حالا بهنود دیگه اون ترس و اظطراب و دلهره رو احساس نمیکنه.دیگه منتظر نیست تا بیان و ببرنش و جونش رو بخاطر یه اشتباه ناخواسته بگیرن.حالا بهنود آروم خوابیده.حالا دیگه دلشوره نداره.اما این بار سرش رو روی بالشت نذاشته.این بار دیگه نمیتونه رنگ آسمون رو ببینه.آخه بهنود مرده…
تا حالا اینقدر نوشتن برام سخت نبوده.کلمه به کلمه این پست رو در حالی مینویسم که اشک امونم نمیده.بغض توی گلوم داره خفه ام میکنه.نمیدونم چی باید بگم.
چرا ؟ چرا ؟ چرا ما اینقدر سنگ دل و بد شدیم؟
خودتون برید و لحظه های آخر زندگی بهنود رو از زبون وکیلش بخونید.لطفا” اینجا کلیک کنید.
یادداشت: سعی میکنم کامنت های این پست رو از طریق وکیل بهنود بدست اولیاء دم برسونم.پس کامنت هاتون رو خطاب به اونا بنویسید .
جرات داری برو بمیر!!!
ما بکجا داریم میرسیم و آخر این جاده ی تاریک کجاست؟تا کی باید این کشور رنگ خوشبختی رو بخودش نبینه؟همش جنگ و خونریزی .همش تحریم اقتصادی , انگ تروریست بودن , انزوای جهانی . همش ترس از فردای گنگ و نامعلوم.
انرزی هسته ای میخوام چکار؟ نون میخوام بخورم.گرسنه ام. اتم و برق هسته ای به چه دردم میخوره. باشه تکنولوژی خوبه اما به چه قیمتی؟ همه از نداری بجون همدیگه بیفتیم و هم رو تیکه تیکه کنیم که میخوایم اتمی بشیم.نه , نه , من آب و دون میخوام.امنیت و آرامش میخوام.نمیخوام سوار هواپیمایی بشم که بخاطر تحریم , با لوازم اسقاطی و درجه چندم بکار افتاده و معلوم نیست وقتی از زمین بلند میشه , از 1000 پایی زمین سقوط میکنه یا 27000پایی.
تا کی باید فقط به گذشته هامون افتخار کنیم و توی زمان حال چیزی برای گفتن و بالیدن به اون نداشته باشیم؟دلخوشی به گذشته تا کی؟ چقدر شاهنامه بخونیم و موی تنمون سیخ بشه اما تا پامون رو از خونه بیرون میزاریم یاد اون بیفتیم که آمریکا میخواد بهمون حمله کنه یا اسرائیل.
میگیم درست میشه . میگیم باید امیدوار بود به آینده. آینده ای که از الان خرابه هاش پیداست. راه حل !؟ چاره !؟دست رو دست گذاشتیم تا ببینیم یه نفر از سیاره های دیگه میاد بداد ما برسه یا نه.راستی چند سال بعد از مرگ ما میاد؟اصلا” میاد یا اونم معلوم نیست؟
منابع زیر زمینی و روزمینی و فرش و پسته و زیره و … همه چیز داریم و هیچ چیز نداریم.آخه اینا که خوب فروش میره و کلی هم خاطر خواه داره اما پول هاش کو؟ نکنه جیب من سوراخه یا اینکه یادم میره که باید برم بگیرم.
همه دلامون پر از حسرت . کاش اینو داشتم . کاش اونو داشتم . شرمنده ی خانواده ام هستم که نمیتونم نیازهای اونا رو برطرف کنم.خرج دوا و درمان هم نداریم. اینا جمله هایی که خیلی از ما باهاشون سروکار داریم.
اجاره خونه بیشتر از دآمد کل هر شخص. چادر 4نفره میشه پنجاه هزار تومن . تهویه طبیعی هم داره .
خوب اینا رو شنیدی؟ میدونم جرات نداری که کاری کنی. چیه ؟ میخوای سر بزاری بمیری ؟ هزینه ی کفن و دفن و قبر , هشتصد هزار تومن ؛تازه این بغیر از هزینه سنگ قبر و مراسم و آگهی ترحیمه ؛ حالا اگه جرات داری برو بمیر !!!


RSS - Posts
نظرات دوستان