default رو یادته؟
دیگه دلهامون هم ماشینی شده. یعنی اصلا یادمون رفته چیزی به اسم دل هم زیر دنده هامون و توی سینه مون هست. فقط بفکر خودمون و منافعمون هستیم. اصلا به ما چه که کی داره چکار میکنه یا چی سرش اومده ؛ ما خوب و خوش و خرم باشیم , بقیه رو ولش کن ! مگه ما وکیل و وصی مردم هستیم ؛ یا مگه ما ژان وارژان هستیم که بخوایم به همه کمک کنیم!
اصلا این شده یه مرض. شده یه ویروس واگیر دار که به همه خواسته یا ناخواسته سرایت کرده. علتش رو هم که بپرسی همه میگن : سرم خیلی شلوغه , وقت ندارم , گرفتارم , درگیری هام زیاد بود و فراموش کردم. اما وای به روزی که دیگران به خود ما بی توجه بشن.اونجاست که داد و هوارمون بلند میشه که بله , کسی منو دوست نداره یا به من توجه نمیکنه . اما یادمون نمیاد که خودمون سرآمد بی معرفت ها هستیم.
گفتن عصر آهن و کامپیوتر و تکنولوژی ؛ اما نگفتن عصر فراموشی آدمیت ! انگار نه انگار که انسان هستیم و داریم اجتماعی زندگی میکنیم و به هم احتیاج داریم. هرکس برا خودش زندگی میکنه. تازه افتخار هم میکنه و میگه : بله , ما سرمون توی لاک خودمونه و به خیر و شر دیگران کاری نداریم .
بدبختانه این مرض به بلاگستان فارسی هم سرایت کرده و اکثر ما رو مبتلا کرده . یعنی تا طرف میاد وبلاگمون و تا اکتیوه و تند تند پست میذاره میریم و بهش سر میزنیم اما بمحض اینکه چند روز این ارتباط کمرنگ شد , همه چیزو فراموش میکنیم و میریم میچسپیم به خواننده ها و بلاگ نویس های فعال.
حالا بگذریم از یه سری وبلاگ نویس مشششششهور و معععععروف که سال تا سال به کسی سر نمیزنن و فقط دیگران هستن که باید نوشته های گوهربار اونا رو بخونن.(همینجا توی پرانتز از مستر افشین عزیز تشکر کنم که با اینکه از خیلی از اونایی که ادعای وبلاگ نویسی دارن , قدیمی تره و تقریبا همه ی بلاگستان آوازه ی نوشته های خوبش رو دارن ؛ اما با وجود این به همه سر میزنه و همه ی اونایی رو که میخوننش رو دنبال میکنه.) فکر میکنم حداقل ماها که تقریبا جزو باند مافیایی بلاگستان نیستیم میتونیم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم. چه ایرادی داره این دوستی های مجازی به حقیقت تبدیل بشه و بتونیم باری رو از روی دوش هم برداریم. اگه اینم ازمون برنمیاد حداقل میتونیم که جویای حال همدیگه باشیم یا به حرفا و دردای همدیگه گوش کنیم.
تا حدود یکی دو ماه پیش وبلاگ سوپرپوزیشن عزیز یکی از فعال ترین و اکتیوترین وبلاگ های فارسی بود.اما بعد از اون بنا به دلایل و مشکلاتی که برای نویسنده ی این بلاگ پیش اومد و خودش تا حدودی اونا رو توی نوشته هاش مطرح کرده , دیگه نتونست مثل سابق چراغ بلاگش رو روشن نگه داره و بعضی وقتها هم که مینوشت بیشتر از مشکلات و گرفتاری هایی بود که آزارش میداد.
و اما ما چه کردیم : اول یکی یکی شروع به قطع ارتباط باهاش کردیم.بعد لینک وبلاگش رو از توی پیوندامون حذف کردیم. آخرش هم برای همیشه فراموشش کردیم و راحت شدیم. انگار نه انگار که یه آدمی وجود داشته که ما یه روزی نوشته هاشو میخوندیم و اونم نوشته هامون رو میخوند.انگار نه انگار که این رابطه مجازی اصلا اهمیتی داشت.انگار نه انگار که یه آدمی که ما تا حدی اونو میشناسیم , براش مشکلی پیش اومده و شاید ما بتونیم یه قدم کوچیکی براش برداریم.
default عزیز هیچ وقت از کسی چیزی نخواست (حتی توی این پست هم تاکید کرده که از صدقه دادن و منت گذاشتن دیگران بیزاره) و گله ای از کسی نکرد.اما ما چی ؟ برخورد ما با default چی بود ؟ من فقط میخوام بپرسم اگه هرکدوم از ماها جای اون بودیم چه انتظاری از دیگران داشتیم؟مایی که ادعای نویسندگی و روشنفکری هم داریم و همیشه برای زمین و زمان نسخه میدیم و پیشنهاد و راهکار ارایه میدیم و از بی عدالتی ها و ستم ها آه و فغان میکنیم و صدای هواخواهی مون از حق و حقوق از دست رفته ی دیگران , به آسمون میرسه ؛ ما اگه جای اون بودیم چه خواسته و انتظاری از به اصطلاح دوستان مجازی مون داشتم؟
آخه چرا ما به اینجا داریم میرسیم که اینقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت هستیم؟ چرا اینقدر سرنوشت دیگران برامون بی اهمیته ؟ مثلا ایرانی هستیم و ادعامون هم میشه که خیلی آدمای احساساتی هستیم .
default عزیز ؛ اگه هیچ کس هم نیاد پیشت , من یکی دربست مخلصتم .





آخرین دیدگاه های دوستان: