Archive for ژوئیه 2009

میگن : ندا زنده است!!!

2009/07/30
چه دنیای عجیبیه این سیاست.حتی از مردن آدما هم استفاده میکنن.ندا آقاسلطان رو همه دنیا میشناسن؛نماد مبارزات  مردم ایران.اخیرا» یکی از سايتها به نقل ازیکی از خبرگزاری های وابسته به دولت , خبری رو مبنی بر زنده بودن ندا روی سایتش گذاشته که باعث تعجب همه شده.من یکی که به غیر از شاخ , دم هم درآوردم.خبر اینه که ندا زنده است و الان هم توی یونان زندگی می کنه و قراره برای روشن شدن قضایا به ایران برگرده.نمی دونم چرا حتی توی اون دنیا هم دست از سر یه مرده  برنمی دارن؟ ندا الان راحت و آسوده از همه ی  این جار و جنجالا و این شلوغیا , زیر صدها خروار خاک خوابیده .اما اسمش و یادش برای مردم ایران یادآور خیلی چیزاست.یاد آور اینکه باید تا آخرین لحظه برا بدست آوردن هدفت , حتی از جونت هم مایه بذاری.یادآور اینکه تا زنده ای باید درست زندگی کنی و یادآور اینکه در دل موج ,  سودای سکون نیست. 
Advertisements

سبز

2009/07/27
هنوز صدای ((موج سبز)) توی خیابونا طنین اندازه و شبا , الله اکبر گفتن های مردم , همبستگی بیشتری رو میون شون بوجود آورده.قطره ها , حوس دریا شدن دارن و میخوان این بار موج صداشون رو بجای کوبیدن توی سنگ سرکوب , به شنهای نرم ساحل آرامش و امنیت برسونن.هنوز همه جا سبزه و مردم سبز تر.
چه روز و شبای پر دلهره و عجیبی شده .همه کس و همه چیز آبستن اتفاقات تازه و حرکتای خودجوشی شده که از دل جامعه ای خسته اما امیدوار بلند میشه.
توی این میون , چند روز دیگه یعنی چهاردهم مرداد روز حقوق بشر و کرامت انسانیه.اما مردم ما از این درک این معنی و این روز دور افتادن.گیر کارمون کجا بوده که همینجور ساکن و بی حرکت یه جا مونده بودیم  و همه اش درجا میزدیم؟البته که این وسط خود ما هم یه سری ایرادا داریم که اول باید اصلاحات رو از خودمون شروع کنیم.ماها قبل از هرکس و هر چیز دیگه ای اسیر خودمون و باورهای غلط مون هستیم.اسیر افکار پوسیده و کهنه ای که دیگه توی هیچ جامعه ی متمدن و پیشرفته ای کاربرد و معنا ندارن.آیا از مردم جامعه ای که هنوز با افکار کهنه ی سالها قبل زندگی میکنن میشه توقع رسیدن به دموکراسی و مردم سالاری رو داشت؟
البته نباید یه طرفه قضاوت کرد و باید علت های اجتماعی و تاریخی این موضوع رو هم مد نظر داشت.متاسفانه فقری که در چند قرن اخیر دامن مردم ایران رو گرفته باعث خیلی از این عقب موندگی هاست .فقر و مشکلات اقتصادی آدما رو به سمت خرافات و اتکا به طناب پوسیده ای می کشونه که آخر کار همون طنابی که قرار بوده اونو از چاه گرفتاری هاش خلاص کنه , طناب دارش میشه.دور و بر همه ما هستن آدمایی که هنوز به دعا نویسی و قضا قدر و از این قبیل خرافات معتقدن و خودشون و زندگی شون رو سپردن بدست باد سرنوشت که هر طرفی که خواست اونا رو ببره و براشون مهم نیست که  اطراف شون چه اتفاقاتی در حال وقوعه. حالا چه انتظاری میشه از این قبیل افراد داشت؟آیا اول نباید این افراد خنثی و خواب رفته رو بیدار کرد و بعد قدمهای اصلی رو جهت نیل به هدفهای اصلی تر برداشت؟
یکی دیگه از مناسبت های چهاردهم مرداد , صدور فرمان مشروطه است.اولین انقلاب مردمی در تاریخ معاصر ایران که با وجود خونهای فراوونی که بخاطرش ریخته شد , دوام زیادی نداشت و نتونست به آرمان های اساسی مردم اون زمان که همون آزادی از بند استبداد  بود منجر بشه.در اون زمان اختلاف میون به اصطلاح روشن فکرا و سرکوب شدید باعث شد که جون فشانی های مردم و تلاش شون واسه بدست آوردن دموکراسی , بی نتیجه بمونه و یه بار دیگه استبداد حاکم بر جامعه بشه.در انقلاب مشروطه افراد میهن پرستی مثه ستار خان , باقرخان,ملک الشعرا بهار و تقی زاده , قدم جلو گذاشته بودن تا نذارن حق نا حق بشه و ظلم و بی عدالتی توی جامعه باب بشه .اومده بودن تا واسه ی همه ی ایرانی ها , آزادی و آزاده بودن رو معنی کنن.اومده بودن تا بگن هیچ وقت شب نمی تونه پرده ی تاریکی رو واسه همیشه روی خورشید بگیره و آخرش نور و روشنی راه خودش رو برای تابیدن پیدا میکنه و بازم زمانی می رسه که سبزه ها سبز می شن. اومده بودن تا بهمون درس امیدواری و تحمل رو بدن.اما آیا ما شاگردای خوبی واسه مکتب آزاده گی و وطن دوستی اونا بودیم؟

شاه کلید

2009/07/24

(قبل از اینکه لطف کنید و این مطلب رو بخونید لازم میدونم این توضیح رو بدم: من نه اومدم که از قصه ها و خاطرات روزانه زندگیم بگم و نه اومدم که از عشق و گل و بلبل بنویسم.من اومدم تا از زخم های کهنه ای بگم که دیگه چرک و عفونتش تمام دنیا رو برداشته. پس توی مطالب این وب زیاد دنبال مسایل شاد و خوشحال کننده نباشین و بچه های کوچیک و آدمای بد حال رو بخاطر ناگوار بودن بعضی مسایل از جلوی صفحه کامپیوتر دور کنید!.)

عجب زمونه بدی شده.این جمله ایه که این روزا زیاد به گوشمون میخوره و زیاد ازش استفاده     می کنیم.اما چطوریه که زمونه بد و خراب میشه؟ مگه زمونه عقل و شعور داره و یا وجود خارجی داره که بخواد خودش خوب و بد بودش رو تعیین کنه؟سازنده و بوجود آورنده خوب و بد زمونه منم , توئی , مائیم.متاسفانه گرفتاری های فراوون و مشکلات تموم نشدنی باعث شده که دیگه بی رودربایسی همه مون رحم و مروت رو بذاریم کنار و هر کی فقط به فکر خودش و منفعتش باشه.همه مون        می خوایم خودمون رو یه جوری بکشونیم بالا.حالا این بالا رفتن می خواد از روی کوله بقیه مردم باشه یا می خواد از روی جنازه شون باشه , فرقی نداره ؛ مهم اینه که ما بریم بالا.البته اگه درست و منطقی فکر کنیم می بینیم بالا رفتنی در کار نیست ؛ فقط یه جور جلوگیری از غرق شدنه و این همه دست و پا زدنا واسه اینه که لااقل یه خورده  دیرتر غرق بشیم.خاک این مملکت حسابی سست شده و داره مثل باتلاق همه مون رو پایین میکشه.نی دونم چیه که هرچی هم بیشتر دست و پا میزنیم , زودتر پایین میریم.اینا باعث شده خلق و خوی انسانیت مون کم رنگ تر بشه و خصلت های حیوانی مون مشخص تر و بیشتر . قانون , قانون جنگله .هرکسی کوچیکتر و ضعیف تر باشه , محکوم به نبودنه , محکوم به پاره پاره شدنه.شعار ندیم ؛ دنیا , دنیای قدرت شده . عشق , عاطفه , نوع دوستی , رفاقت و… اینا چیزایی هستن که دیگه کسی بابت شون یه پول سیاه هم نمی ذاره کف دستت. مثال های زنده ی این مسایل اونقدر توی جامعه ما زیاد شده که دیگه دیدن یا شنیدن شون واسه همه عادی شده.اینکه بشنویم یا ببینیم پسری پدرش رو کشته و پولاش رو برداشته و فلنگ رو بسته ؛ اینکه پدری بچه اش رو واسه خاطر پول مواد فروخته ووو… این مسایل شاید اگه توی زمان بابابزرگ و مادربزرگای ما اتفاق می افتاد , یه چیز باور نکردنی و عجیب و غریب بود اما واسه نسل ما از اتفاقات عادی و روزمره ای بحساب می آد که کسی از شنیدن و دیدنش تعجب نمی کنه.مشکل از کجاست؟ راه حل چیه؟آیا با نشون دادن چندتا نمودار و گفتن یه سری آمار توی تلویزیون , مشکلات این مردم تموم میشه؟آیا اینکه از اخبار بشنویم چند صد طرح عمرانی , فلان جا و فلان جا افتتاح شده , کار ما رو درست میکنه؟بابام جان , مردم امروز گوجه رو میخرن 500تومن فردا میخرن 1500 تومن .جرم و جنایت از سر و کول جامعه بالا میره .بانک ها پر شده از چک های برگشتی , فقیر گلوی جامعه رو داره می جویه , هشتاد نود درصد مردم زیر پونصد هزار تومن درآمد دارن , یعنی از زیر خط فقر هم یه چیزی اون ور تر ؛حالا این وسط  آمار و ارقام به چه درد ما میخوره.مردم دارن همدیگه رو بخاطر یه تیکه نون , تیکه پاره میکنن , طرح عمرانی رو میخوان چیکار؟.عجب دنیای بدی شده. راستی راستی یعنی اینهمه بدبختی و فلاکت که یقه مردم ما رو گرفته , همه اش بخاطر مسایل اقتصادیه؟ همه اش بخاطر پوله؟همین پولی که میگن چرک کف دسته؟نه .از این به بعد این جمله رو باید توی ذهنمون اصلاح کنیم.پول شاه کلید تموم درای باز و بسته ی دنیا ی ماست , الباقی همه کشکه , دوغه , باید به فکر نون بود که خربزه آبه!!!همین

بعد نوشت:بابام جون اینقدر پیغام ندین که تا حالا خواب بودی.به پیر به پیغمبر خواب نبودم.فقط خودتون رو نبینید که میدونید چه خبره.دور و بر خود من چندتا از همین قشر آدما هستن که هنوز فکر میکنن توی بهشت برین زندگی میکنن.

قالب جدید

2009/07/23
توی این مدت چندتا پیغام خصوصی داشتم  که رنگ قالب وبلاگ چشماشون رو اذیت میکنه .واسه همین بعد از کلی بالا و پایین رفتن و چک و چونه زدن با خودم , بلاخره تسلیم شدم و اونقدر کشتم تا یه قالب جدید که خودم هم ازش خوشم بیاد پیدا کردم.آخه ما اوضاع جیبی مون مثل بعضیا (ریدیف) نیست که پول بدیم قالب اختصاصی برامون بسازن!؛ مجبوریم بگردیم همه چیزو مجانی پیدا کنیم.خدا کنه بحق پنج تن آل عبا  و امام زمان و حضرت عباس و کلی قسم دیگه و اینا…(بقول زبل خان), این یکی مورد پسند باشه تا دیگه من از این جور پیغام پس قام ها خلاص شم.

آقا , از من آدامس میخری؟

2009/07/22
اسمش مژده است.هفت هشت ساله بنظر می آد.دست و صورت ظریف و مهربونش معلومه چند روزیه شسته نشده.لباساش لباسای بچه های ده یازده ساله است و واسه همین حسابی توی تن لاغر و نحیفش بزرگ بنظر می رسه.اما اینا باعث نمیشه معصومیت بچه گانه اش پنهون بمونه.توی یه دستش یه بسته آدامس و یه دست دیگه اش یه کتاب فارسی دوم دبستانه که بعضی وقتا که چراغ سبزه یه نگاهی بهش میندازه.چراغ که قرمز میشه کارش شروع میشه.میزه سمت ماشینا و با خواهش میخواد که ازش یه بسته آدامس بخرن.یه عده شیشه ماشین رو بالا می برن ؛ بعضی ها نگاشون رو ازش برمی گردونن و یه سریا اونو از ماشین شون دور میکنن و جای دستاش رو با پارچه تمیز میکنن.می رم کنارش و سلام می کنم.ازش می پرسم : تاحالا قصه دخترک کبریت فروش رو شنیدی؟ سرش رو تکون میده و ازم دور میشه.انگار با همین سن و سال کمش می دونه که نباید زود به کسی اعتماد کنه.مژده برمی گرده سراغ کارش و من می مونم و یه دنیا بغض و افسوس.به خودم میگم: مژده همون دخترک کبریت فروش توی قصه هاس که واسه اینکه از سرما نمیره همه کبریت هاش رو روشن میکنه و ما هم همون رهگذرائی هستیم که فقط با نگاهامون نظاره گر مرگ تدریجی دخترکای کبریت فروش کشورمون هستیم.ما همونائی هستیم که پشت چراغ قرمزا مژده و مژده ها رو از خودمون دور می کنیم تا مبادا لباس و ماشین اونچنانی مون کثیف بشن.اما چراغ قرمز شاید واسه ما معنی خاصی نداشته باشه اما واسه مژده معنی نون شب رو میده . معنی زنده موندن و شب با شکم گرسنه نخوابیدن رو میده.شاید همین الان که ما توی خونه هامون راحت لم دادیم ؛مژده بخاطر اینکه چند بسته آدامس کمتر فروخته داره کتک میخوره یا باید با امشب رو هم شکم گرسنه بخوابه , اما مگه ما می تونیم با شکم های سیر معنی نگاههای دختر بچه کوچیکی رو که واسه زنده موندن باید نگاههای سرد ما رو تحمل کنه , بدونیم؟هنوز صدای مژده توی گوشم شنیده میشه: آقا , از من آدامس میخری؟  

بزن بزن

2009/07/21

امشب اعصابم داغونه.نمی تونم حرف بزنم.نمی تونم بنویسم.حتی نفس کشیدن برام سخت شده

کاش یکی پیدا بشه تا یه بزن بزن درست و حسابی باهاش راه بندازم

بعد نوشت: فکر میکردم فقط خودمم که قاطی دارم و از 7روز هفته 20 روزش رو با خودم درگیرم.اما ظاهرا» همه اهلشن.خیالم راحت شد .فهمیدم دیوونه هنوز فراوونه


قصه من , قصه ما

2009/07/19
((باید زودتر گریه میکردم ؛ باید زودتر نفس می کشیدم و الا ضربه بعدی هم در راه بود.و من بدنیا آمدم.در گوشه دیگری از اتاق بیمارستان , یک وجود مقدس و مهربان ؛ سمبل عشق ناب ؛ مادرم بود که هنوز چهره اش رنگ درد داشت اما عاشقانه نگاهم می کرد و انتظار میکشید تا مهرش را در رگهایم جاری کند.لحظه ای بعد کوهی استوار ؛ پدرم بود.و بعد زمزمه اذان و من دیگر مسلمان بودم.تمام تصویر کودکی من , یک ماشین سرخ کوچک و تک درخت نخل در گوشه حیاط.و جنگ شروع شد.بمباران های هوایی.صدای شیون مادران بی فرزند و زنان بی شوهر.و سپس مهاجرتی ناخواسته از شهر و دیار پدری به سوی آینده ای غریب و تاریک.سالها بعد شروع مدرسه.کلاس اول . بابا آب داد.و بعد بلوغ و عشق و شور جوانی و گفتن جمله : من دیگر بزرگ شدم.ازدواج , بچه , پیری و …پایان زندگی.و فقط آنچه از این سالهای بظاهر طولانی اما زودگذر می ماند , تنها یک نام روی تکه ای سنگ و یا خاطراتی چند که آن هم مدتی بعد از یادها برای همیشه پاک می شود.))

راستی راستی به غیر از یه سری جزئیات , قصه زندگی اکثر ما آدما شبیه همدیگه است.قالب ها همه یکی ان , تفاوت ها فقط توی چطور زندگی کردن و چطور مردنه.تفاوت ها توی خوب و بد بودنه ؛ توی گفتن این جمله است که بعد از تو بگن : یادش بخیر یا بگن خدا نیامرزدش. شما رو نمی دونم اما من همیشه دلم می خواد آدم خوبه ی قصه ی زندگی باشم ؛ شما چطور؟؟؟

پراکنده جات

2009/07/18

1-دیروز اتفاقی از کنار مدرسه ای که زمان
انتخابات اونجا رای داده بودم رد شدم.چه روزای پر التهاب و شلوغی
بود.ستونها اخبار پر از خبرای انتخاباتی . بازار بحث و گفتگو داغ داغ
.طرفدارای هر کاندید , پته بقیه نامزدها رو روی آب ریخته بودن و کوچیکترین
نقطه ضعفا رو دار دار میکردن.مناظره های شبانه خود نامزدها که دیگه نگو و
نپرس.راستی راستی اگه یک صدم این تهمت هایی که آقایون به هم میزدن راست می
بود پس چطوری تایید صلاحیت شده بودن.عجب روزایی بود.اما همه ی این مسایل
یهو تموم شد.انگار مردم فقط آمده بودن رای بدن و خداحافظ تا چهار سال
دیگه.قبلا» هم بارها گفتم که ما بدجوری گرفتار روزمره گی شدیم.همه چیز رو
محصور و تعریف شده در چهاردیواری خونه هامون می بینیم.بیرون از این چار
دیواری باداباد.مارو سننه .اصلا» میدونیم برای چی رفتیم پای صندوق ها و
رای دادیم؟ فقط واسه اینکه توی شناسنامه هامون یه مهر بخوره؟این وسط نه
طرفدارای نامزد پیروز و طرفدارای نامزدهای شکست خورده هیچ کدوم اونجوری که
باید بعد از انتخابات از کاندیدشون حمایت نکردن.ماها شدیم کپی برابر با
اصل مردم کوفه زمان امام حسین(ع).افکر کنم از همه این حرفا مهمتر کشورمون
ایرانه . چپی یا راستی, اصلاح طلب یا اصول گرا.بیاین کشورمون رو فراموش
نکنیم.باور کنید شعار نمی دم اما توی همین زمانی که ما خودمون رو با این
حرفا مشغول کردیم و داریم توی سر و کله هم می کوبیم بقیه کشورها دارن
تکنولوژی هاشون رو پیشرفته تر , علمشون رو کامل تر و رفاه مردمشون رو
بالاتر میبرن.بیاین از خواب بیدار شیم.دولت ها خود ما مردمیم.اگه هر کدوم
از ما وظیفه اش رو خوب و درست انجام بده این مملکت گلستون میشه.مهم نیست
شغلمون چیه یا چه سمتی داریم.مهم اینه که ملی فکر کنیم نه فردی.

2-همیشه مشکلات زندگی که تمومی هم نداره
باعث میشه ما ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مسایل رو فراموش کنیم.چند
روز پیش دستور ساخت یه نوع غذا رو توی وبلاگ دوست خوبم (عابر) خوندم که
یهو روشن شدم.یادم افتاد که از غذا خوردن هم میشه لذت برد و واسه چیزی که
میخوری باید ارزش بذاری و فقط واسه سیر شدن غذا نخوری.یه وقتایی یه سری
جمله های خیلی ساده آدم رو یاد زاویه های تاریک شده ذهنش میندازه.یاد
چیزایی میندازه که یه گوشه عقلمون افتادن و دارن خاک میخورن.نتیجه اخلاقی
اینکه از هر حرف و نوشته ای هرچند هم که ساده بنظر بیاد نباید سرسری
گذشت.باید عمیق تر دید و عمیق تر فکر کرد.به قول شاعر :چمشم ها را باید
شست, دوباره باید دید .

3-اصولا» ما ایرانی ها آدم های بدبین و
شکاکی هستیم.همیشه چندتا قسم خداپیغمبر و حضرت عباس , چاشنی خیلی از
حرفامونه.از بس دروغ و دورویی از هم دیدیم , دیگه به این آسونی حرفای هم
رو باور نمی کنیم.نمی دونم چرا اینجوری شدیم اما تا جایی که من توی کتاب
های تاریخی خوندم , اجداد و پدران ما دروغ رو گناه خیلی بزرگ و نابخشودنی
می دونستن اما حالا چرا مساله برعکس شده , خدا بهتر می دونه.الان اگه آدم
صاف و صادق و بی غل و غشی باشی , میگن طرف هالوه ,ساده است, چیزی حالیش
نیست.خودمونیم غیر از اینه؟یاد گرفتیم اینقدر راحت دروغ بگیم که حتی یه
وقتایی خودمون هم دروغ مون باورمون میشه.کشور هفتاد دو ملت ماییم نه
هندوستان.

جهان سوم

2009/07/18

بعد از نوشتن مطلب عقب ماندگی ,مطلب خیلی توپی دستم رسید که حیفم اومد اونو با شما شریک نشم.شاید طولانی باشه اما میدونم تا آخرش رو میخونید.

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو
امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی…داستان کیفیت زندگی و «رشد»
آدمها در جاهایی که » جهان سوم» نامیده میشوند، مثل همین
جور سوزش هاست …از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی…

شادی ها و
دغدغه های
 کودکی
ما 
: در
همان گوشه دنیا که «جهان سوم» نامیده میشود، شادی های کودکی ما
درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک…
شادی کودکیمان این است که کلکسیون » پوست آدامس» جمع کنیم….یا بگردیم
و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم… توپ پلاستیکی دو پوسته ای
داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم…
اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود…اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم
زندگی ات خط بزند… اینکه نکند «دفاعی مقدس»، منجر به مرگ نامقدس تو
بشود یا تو را یتیم کند…

از دیفتری
میترسیدیم…. از وبا…. از جنون گاوی… مدرسه، دغدغه ما بود…خودکار بین
انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود… تکلیفهای حجیم
عید … یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد….

شادی ها و دغدغه
های نوجوانی ما:
 دوره
ای که ذاتا بحرانی بود و بحران » جهان سوم» بودن هم به آن اضافه شده….
در آین دوره، شادی هایمان جنس » ممنوعی» دارند… اینکه موقتی عاشق
شوی…دوست داشتن را امتحان کنی… اینکه لبت را با لبی آشنا کنی… اما همه این
شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم…در خیالمان عاشق میشویم….همخوابه
میشویم…میبوسیم…. کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره…. این میشد که
یاد بگیریم «جهان سومی» شادی کنیم… به جای اینکه دست در دست دخترک
بگذاریم، با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم….یا اینکه نگوییم» دوستت
دارم» و بگوییم » امروز خانه خالی دارم»

در عوض دغدغه
هایمان بازهم جدی هستند…اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی
کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی… بترسی از
این که قرار است چند صفحه پر از سوالات «چهار گزینه ای» ، آینده تو ،
شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند…. تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت
داری…

شادی ها و دغدغه
های جوانی ما
:
شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر… شاید هم این باشد که شادی هایت هم،
شکل دغدغه به خودشان میگیرند…مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری
… اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود….رسیدن به آنها برای تو هدف
میشود…هدفی که حتما باید «جهان سومی» باشی که آنرا داشته باشی… و
هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند…

(more…)

مغز مورد نظر در دسترس نمی باشد

2009/07/16

چند روزیه هر چی سعی میکنم تمرکز کنم , نمیشه .ذهنم همش این پیغام رو میده که : مغز مورد نظر در دسترس نمی باشد , لطفا» فعلا» بی خیال شوید.صبح پا شدم رفتم کله پزی(اونایی که از کله پاچه بدشون میاد این تیکه رو سانسور کنن).فقط هم مغز سفارش دادم شاید راست و ریست شم , اما نشد که نشد.با خودم گفتم بزار از حسم کمک بگیرم که پیغام اومد: احساس مورد نظر شما خاموش می باشد.دیگه حسابی کلافه شدم.کامپیوتر رو روشن کردم گفتم بذار وب گردی کنم ببینم بروبچ چی نوشتن ؛ دیدم ظاهرا» اونا هم بدتر از من هنگ کردن.فعلا» هیچ جای این مملکت خبری نیست.همه توی لاک خودشونن.هیچ کس حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو نداره.خیابونا بوی زندگی نمیدن.قیافه ها عبوس و درهمه.انگار وسط مردم یه بمب انداختن و هیچکی زنده نیست.روزامون اکثرا» تکراری شدن.اینجا چه خبره؟چی شده؟میدونیم چه خبره و چی شده اما نباید بگیم.هیس!!!دیوار موش داره , موشم گوش داره.یه وقت گله نکنید.شکایت نکنید وگرنه جیز میشید!.ما که خوب بلدیم به همه چیز عادت کنیم.خوب بلدیم خودمون رو به بی خیالی بزنیم ؛ این بارم روش.اصلا» به ما چه که چه خبره و چی شده.به ما چه که دور و برمون چی میگذره.ما یه لقمه نون و پیاز داشته باشیم که شب نخوایم گرسنه بخوابیم , بقیه اش رو بی خیال.آخ آخ آخ.چی فکر میکردیم و چی شد.ظاهرا» من امروز رو باید کلا» بی خیال نوشتن بشم چون برقراری ارتباط با اعضای مورد نظرم مقدور نیست و منم حال ندارم بعدا» باهاشون تماس بگیرم.تمام شد