Archive for اوت 2009

و باز هم , سلام

2009/08/30

و باز هم سلام

به همه ی دوستانی که این چند روز که نبودم ابراز لطف کردن.به همه ی اونایی که با خوندن کامنتاشون احساس سبکی و آرامش کردم.

این چند روز داشتم دنبال خودم میگشتم. دیدم چقدر از خودم دور افتادم و با عقل و احساسم غریبه شدم.به این فکر کردم که همه ی ما بنوعی گرفتار مشکلات و گرفتاری های زندگی هستیم اما هیچ وقت بفکر درمان قطعی اون مشکلات نیستیم و معمولا سعی میکنیم با درمان های کوتاه مدت با اونا برخورد کنیم.

فکر کنم ریشه خیلی از این گرفتاری ها در نداشتن یه هدف مشخص و صحیح باشه.

خیلی از ماها زندگی مون رو بدست امواج روزگار سپردیم تا هرکجا که دلشون میخواد ما رو ببرن و میگیم : هرچه پیش آید خوش آید.بعضی دیگه هم دست رو دست گذاشتیم تا ببینیم چی پیش میاد و منتظریم یکی بیاد در خونه مون و دودستی همه چیز رو آماده و مهیا تحویلمون بده و ما فقط از اونا استفاده کنیم.

نه اینجوری نیست.خوشبختی و موفقیت و سعادت و خیلی دیگه از اینجور چیزای خوب رو کسی به آدم هدیه نمیده.باید از جا بلند شد , حتی اگه پای آدم شکسته باشه باید دست به دیوار گرفت و بلند شد.اگه دست و پایی هم نباشه باید خود رو بطرف هدف کشید ؛ با سینه با دندون با هرچی که هست.مهم اینه که حرکت کرد و ننشست.

فکر کنم این وسط , استفاده درست از فکر , از تجربه های دیگران و خوندن کتاب و یادگیری چیزای جدید , کمک زیادی به آدم میکنه.البته ما آدما (از جمله خود من ) تا درگیر مشلات و گرفتاری ها نشیم این چیزا رو یاد نمیگیریم.

گفتن افسوس و ای کاش , خیلی راحته اما حسرت خوردن چیز خیلی تلخیه.پس همیشه جوری زندگی کنیم که بعدها حسرت اونو نخوریم.

تشکر , تبلیغ , وبلاگ

2009/08/21

تشکر : از همه ی دوستای خوبم که در پست قبلی نسبت به من و دخترم ابراز لطف کردن , صمیمانه تشکر میکنم. باور کنید احساس خوبی دارم . انگار یه تکیه گاه محکم پشت سرم درست شده. فقط یه توضیح بدم که من اصلا» ناامید نیستم چرا که هنوز دارم بخاطر ذره ذره وجود دخترم با همه ی مشکلات میجنگم.هنوز خیلی مونده تا من تسلیم شم.من درس گرفته ی مکتب فردوسی بزرگم و زود از پا نمی افتم

تبلیغ :یه وب توی میهن بلاگ به اسم شعرای یه دیوونه درست کردم.اونجا فقط شعرام رو مینویسم.البته این شعرا مثل دفتر خاطرات منه و لحظه لحظه ی زندگیم و احساسم رو توشون نوشتم.دوستای که دلشون خواست میتونن برن ببینن و هر کی هم اون وب رو لطف کرد و لینک کرد , خبرم کنه تا اونجا هم لینکش کنم

وبلاگ : (شامل دو قسمت)

الف-اگه پیوندای منو دیده باشین متوجه میشین هر وبی که آپ میشه اسمش برجسته میشه و توی پیوندا میاد بالا. اون دسته از دوستایی که دوست دارن پیونداشون رو اینجوری درست کنن به آدرس های زیر برن.اگه همه اینکار رو انجام بدیم دیگه نیازی نیست موقع آپ شدن به هم خبر بدیم.حتما» اینکار رو بکنید.یه خورده وقت گیره اما ارزشش رو داره.

هر کدوم از دوستان که مشلی در درست کردن این لینکدونی داشتن , خوشحال میشم کمکشون کنم


چرا باید بخندم؟

2009/08/19


این روزا زیاد حال و روز خوبی ندارم.حس میکنم اگه چیزی نگم و چیزی ننویسم بهتره . کلا» دپرس شدم و مغزم هنگ کرده . حدودا» یکماه پیش بعد از صحبت و همفکری با چند نفر از دوستان , تصمیم گرفتم یه وب در خصوص مسایل تاریخی درست کنم اما هنوز حتی حوصله نکردم یه پست درست و حسابی توش بذارم.

تا اینکه بعد از نوشتن چند پست آخر بعضی از دوستان محترم منو متهم به ناامیدی و بدبینی کردن.بعضیا گفتن تو چرا مثه دیگران خاطره و مطالب بامزه نمی نویسی. بعضیا گفتن تو چرا به همه چیز پشت کردی ووو…پس بزارین یه خاطره براتون بگم تا شاید بهتر نوشته های منو متوجه بشین:

– یه دختر سه ساله دارم که بلافاصله بعد از تولدش دکترا متوجه شدن که یکی از رگ های قلبش 80% گرفتگی داره و یه تیکه گوشت اضافه هم جلوی یکی از دریچه های قلبش رو گرفته. خلاصه دکتر بازی ما از همون اول شروع شد . بهترین دکترای ایران و حتی خارج از کشور اونو دیدن و قرار شد سنش که به سه سالگی رسید اونو عمل کنن(چطور گذشتن این سه سال رو فقط کسایی که خودشون بچه دارن میفهمن).

از حدود 6ماه پیش تا الان دو بار عمل باز قلب روش انجام شده و حالا مشکلش تا حدودی برطرف شده اما هر ماه باید برای چک شدن به تهران بره.

توی این مدت دوست و دشمن ها کاملا» مشخص شد و خدارا شکر همه خودشون رو کنار کشیدن.آخه پای پول در میان بود.تا شاید نکنه من بهشون بگم شما هم یه طرف قضیه رو بهم کمک کنین.سرتون رو درد نیارم با هر قرض و پول سودی گرفتن که بود همه ی هزینه ها رو تهیه کردم.40میلیون شاید برای بعضی ها مبلغی نباشه اما برا من خیلی خیلی زیاد بود.به هر ارگان و اداره و نهادی هم که رفتیم ؛ نتیجه ای نداشت.بیمه تامین اجتماعی لطف کرد از این مبلغ فقط پانصدهزار تومنش رو داد!!!حالا منم و یه دنیا نزول خور محترم!این از پول

این مدت که فشارها از همه طرف روی دوشم بود , نزدیک ترین کسم  هم کم آورد.اونم خودشو کنار کشیده و راحت برا خودش صفا میکنه.این وسط علی مونده و حوضش.من موندم این سردرد میگرن لعنتی که دمار از روزگارم درآورده.

زندگی من فقط شده صبح رفتن سر کار و شب خونه و لالا.وسلام.نه تفریح نه مسافرت نه مهمانی نه هیچ چیز دیگه.نه اینکه من اینا رو نخوام نه ؛ کسی نمونده , همراهی و همسفری نمونده , شریک روزای تلخ و شیرینی نمونده.

خوب حالا شما این زندگی یکنواخت , این وضع اطرافیان , این وضع زندگی مشترک , مسایل اقتصادی , مشکلات بچه ای که از من دورش کردن ووو… همه ی اینا رو ببینید و قضاوت کنید.

حالا من چه خاطره ی خوب و بامزه ای دارم که تعریف کنم ؟ از چی و کی باید راضی باشم و انتقاد نکنم؟ به کدوم زاویه ی روشن دور و برم نگاه کنم و از گل و بلبل بگم و بنویسم؟ به چی و چرا باید بخندم؟شما بگین به چی….




به کجاها که نرسیدیم…

2009/08/16

ما در عصر آهن و ماشین و کامپیوتر زندگی میکنیم:

یاد گرفتیم که اگه یه وقت یه زخمی کنار خیابون دیدیم که داره جون میکنه
, به بیمارستان نرسونیمش ؛ آخه کی حوصله دادگاه و پلیس بازی و اینجور
گرفتاری ها رو داره؟

گل فقط گل مصنوعی ؛ بیکاری گل طبیعی بخوای بخری که هی مجبور باشی بهش
آب بدی و شاخه های خشک شده اش رو برداری ؛ تازه , اگه بخوایم طبیعی بخریم
, یه کاکتوس میگیریم ؛ آخه کلاس داره

دیوان حافظ و مولانا و سعدی رو که اصلا» حرفشون رو نزن ؛ شعر فقط شعرنو . آخه دیگه کی دل و دماغه قافیه و غزل و قصیده و اینجور چیزا رو داره.

پشتی و چهارپایه و کرسی رو میخوایم چیکار؟ , بریزین دور این خرت و پرتا رو.ما فقط روی مبل میشینیم و فقط رو کاناپه باید دراز بکشیم.الباقی رو بنداز گوشه انباری یا بده سمساری ببره.

باور کن وقت نداریم بریم مهمونی . ولش کن یه روز دیگه میریم به بابا مامان سر میزنیم.؛ اگه
با کسی حرفی داری , یه تلفن بهش بزن ؛ یا بهش مسج یا ایمیل کن ؛ حال داری
اینهمه راه بری پیشش.چی , نامه ؛ بی خیال , قدیمی شده , بهش فاکس بزن. 

متشکرم , دست شما درد نکنه . واه واه واه! , جای دیگه  اینا رو نگی میگن طرف دهاتیه ؛ بگو مرسی.یه وقت نگی باشه یا بله , بگو ok .دوست دارم چیه ؟ I LOVE YOU

اگه میخوای همه فکر کنن آدم خیلی (های کلاسی) هستی , هرکی بهت سلام کرد
فقط سر تکون بده ؛ نترس نمیگن لالی.یه وقت با کسی دست ندی , ایدز
میگیری.دماغتو بگیر بالا و راه برو. چیه ؟دماغت درازه ؟اینکه کاری نداره ,
برو عروسکیش کن.

قصه فقط قصه ی هری پاتر و کارآگاه گجت.فیلم فقط ارباب حلقه ها و پدرخوانده.غیر از اینا هرچی باشه کلاسش پایینه. فایده نداره.اصلا» بدآموزی داره , بچه ذهنش رشد نمی کنه .

میخوای ترشی بندازی؟ میخوای آبغوره بگیری ؟ مربا رو خودت توی خونه درست
میکنی؟.پیف پیف , این سیرای  خشک شده  چیه اینجا گذاشتی؟ برو راحت همه ی
اینا رو از اصغرآقا , بقالی سر کوچه بخر. اینقدر هم پخت و پز نکن , خدا
برکت بده fast food

اینا شاید ذره ای از بیشمار  تغییرات ما در هزاره جدیده.نه شعاره نه
آرزو . فقط اینا , چندتا از اون تبرهایی هستن که دارن پل های روابط انسانی
و اجتماعی میون آدما رو خراب میکنن.دارن باعث قحطی محبت میشن.تا حالا با
خودتون فکر کردین چرا پسرا یا دخترای چهارده پانزده ساله توی زمونه ما
افسرده گی میگیرن؟چرا جوون های 25 ساله سکته قلبی میکنن؟چرا اینقدر آمار
خودکشی بالا رفته؟چرا دیگه ما به پدرا و مادرا , به پدربزرگا و مادربزرگا
, به دوستا به فامیلا , سرنمیزنیم؟اصلا» چرا ما اکثرا» با خودمون قهریم.

توی عصر آهن و ماشین و کامپیوتر به کجاها که نرسیدیم…


تراوشات یک مغز خالی

2009/08/14

1-دیشب داشتم فکر می کردم که
روزای عمرم چطوری داره میگذره.صبحا بیدار میشم میرم سر کار و شب برمیگردم
خونه .دوش میگیرم٬ شام میخورم و یخورده وول میخورم و بعد هم خواب.روزی یکی
دو ساعت کتاب خوندن و بعضی روزا با خانواده بیرون رفتن.خیلی ها برنامه
زندگی شون شبیه منه.یعنی واقعاْ توی زندگی هیچ چیز دیگه ای نیست؟(البته
اینها شامل پولداران محترم نمیشه)

2-هرچی به مغزم فشار میارم ، خبری
نیست.هیچی ازش بیرون نمیاد.خود سانسوری بد چیزیه.مخ آدم هنگ میکنه.آخه
ماها یاد گرفتیم یا یادمون دادن همیشه از یه چیزی بترسیم.کوچیک که بودیم
از تاریکی و لولوخورخوره میترسیدیم ، رفتیم مدرسه از ناظم و مدیر ، بزرگتر
که شدیم از آقا پلیسه ، تشکیل خانوده که دادیم از قسط وام و گرونی و اول
ماه که صاحب خونه میاد و اجاره خونه اش رو میخواد ، وبلاگ نویس هم که شدی
دیگه بدتر.باید از زمین و زمان بترسی.باید یه جوری بنویسی و حرف بزنی که
همه راضی باشن و به کسی بر نخوره وگرنه حسابت با کرام الکاتبینه .

3-دیروز بدجوری قاطی کرده بودم.آخه
این
چه دنیائیه که ما توش زندگی میکنیم.هیچی سر جای خودش نیست.طرف مدرک
فوق لیسانس داره اما چون کار گیرش نیومده رفته نقاشی ساختمان میکنه ، یارو
دو کلاس سواد نداره اما پارتی داشته , شده ریس فلان اداره.آقا سقف خونه اش
داره روی سر زن و بچه اش خراب میشه لنگ چند صد هزار تومن وامه که اونم اگه
بخوان بهش بدن باید چند ماه توی نوبت بمونه(البته اگه  اون موقع مجبور
نباشه بخاطر ریختن سقف , پول  وام رو بابت کفن و دفن خانواده اش بده)اما
آقا زاده فلان کسک , از راه نرسیده وام بحسابش ریخته شده تا ایشون برای
سفر تفریحی شون به خارج از کشور ,بجای پرواز ایران ایر , سوار ایرفرانس یا
لوفتانزا بشن.

4-دارم کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین
کوب رو برای چندمین بار میخونم.واقعا بی نظیره.اگه حالشو داشتین
بخونیدش.ضرر نمیکنید.اگه هم مثل من زیر خط فقر تشریف دارین توی گوگل یا
یاهو سرچ کنید.راجب تاریخ ایران زمان حمله اعرابه

5-هر وقت مثل این روزا هشتم گرو نهم
میشه و وسط شلوغی زندگی گم و گور میشم ,بدجوری دلم میخواد بچه بشم و باز
سرم رو بزارم روی پاهای مهربون مادرم تا آروم بشم و راحت بخوابم و خستگی
هام رو فراموش کنم . شما چطور؟

6-اصولا» ما ایرانی ها آدم های بدبین و
شکاکی هستیم.همیشه چندتا قسم خداپیغمبر و حضرت عباس , چاشنی خیلی از
حرفامونه.از بس دروغ و دورویی از هم دیدیم , دیگه به این آسونی حرفای هم
رو باور نمی کنیم.نمی دونم چرا اینجوری شدیم اما تا جایی که من توی کتاب
های تاریخی خوندم , اجداد و پدران ما دروغ رو گناه خیلی بزرگ و نابخشودنی
می دونستن اما حالا چرا مساله برعکس شده , نمیدونم.الان اگه آدم
صاف و صادق و بی غل و غشی باشی , میگن طرف هالوه ,ساده است, چیزی حالیش
نیست.خودمونیم غیر از اینه؟یاد گرفتیم اینقدر راحت دروغ بگیم که حتی یه
وقتایی خودمون هم دروغ مون باورمون میشه.اشتباهی به مصر میگن سرزمین عجایب.سرزمین عجایب همین کشور خودمونه.

علم بهتر است یا پول

2009/08/12

علم بهتر است یا ثروت ؛ موضوع انشایی که اکثر ما راجب اون انشا نوشتیم و اگه درست یادتون باشه , خیلی ها هم مینوشتن , علم.اما خیلی از همون بچه ها حالا که بزرگ شدن اگه همون سوال رو ازشون بپرسی میگن : ثروت.شما هرچقدر هم که علم داشته باشین , تا زمانی که پول نداشته باشین , نمی تونین از علم تون استفاده کنین.فکر کنین ؛ اگه میشه بگین ما هم بدونیم.

متاسفانه این موضوع در خصوص روابط اجتماعی میون انسانها و عکس العمل های متقابل اونا هم تاثیر گذاره.مثلا» شما درنظر بگیرین دو نفر طبق تفاهم ضمنی که با هم پیدا میکنن , تصمیم به ازدواج میگیرن.وضعیت مالی اونا خوب نیست اما بخاطر علاقه ای که بهم دارن , توافق میکنن که با این مساله یه جوری کنار بیان.بنظرتون اون زن چند روز میتونه با یه لقمه نون خالی سر کنه؟چند بار میتونه توی مهمونی ها با لباسهای کهنه و رنگ و رو رفته شرکت کنه و همه این مسایل رو بخاطر علاقه اش به طرف مقابل نادیده بگیره؟یا اون شوهر چند بار میتونه بخاطر نداشتن پول کافی با دست خالی و شرمنده برگرده خونه؟چند بار میتونه با صاحبخونه بخاطر دیر شدن اجاره اش , بگو مگو کنه و بازم بگه : اشکال نداره , ما که همدیگه رو دوست داریم. 

مطمئنا» بعد از مدتی رابطه اونا با هم سرد میشه و کم کم فاصله ها زیاد و زیادتر میشه و آخر هم , طلاق…

اگه اهمیت مسایل اقتصادی رو در بعد جهانی هم بخوایم بسنجیم , متوجه میشیم که تنها موضوعی که میتونه اثرات و تکان هایی در سطح همه کشور ها داشته باشه , همین مساله است ؛ وگرنه , کودتا در فلان کشور و یا کشف داروهای جدید و یا تولید تکنولوژی های پیشرفته , اثرات مقطعی و محدود و کوتاه مدتی دارن و با اهمیت موضوع اقتصاد قابل مقایسه نیستند.

واقعا» تصور زندگی بدون پول در این روزگار , خیلی سخته .توی روزگاری که شما حتی خوشبختی رو هم باید با پول بخری.آرامش و امنیت رو باید با پول فراهم کنی.شما تا پول داشته باشی , همه کس و همه چیز داری ؛ اما کافیه یخورده در این مورد ضعیف باشی . اون وقت کم کم همه چیزت رو از دست میدی.

اگه پول نباشه , پدر و مادر پیرت رو درمان نمی تونی بکنی و تمام.اگه پول نباشه همسرت از زندگی با تو سیر میشه و طلاق.اگه پول نباشه بچه ات رو نمی تونی به یه مدرسه درست و حسابی ببری و…

درسته که توی دنیا چیزای بهتر و قشنگ تر از پول هم هست ؛ اما اگه درست و منطقی به قضیه نگاه کنید , متوجه میشید که حتی اونا رو هم باید با پول بدست بیارید یا نگه دارید.

دست از رویاپردازی و ساختن آرمان شهرهای خیالی که هیچ وقت بدست نمیان برداریم.بهتره بفکر نون باشیم که خربزه آبه…

اینجا جهان سوم

2009/08/09


این پست رو اوایل کار یه بار گذاشتم اما چون بنظرم جالب اومد , دوباره نوشتم و آپش کردم.

-اینجا جای دیگری است.دنیایی متفاوت از دنیای آدمهای خوشبخت.اینجا جهان سوم است.

شادی ها و دغدغه های ما در این گوشه دنیا که جهان سوم نامیده میشود، شادی های درجه سه است ؛ ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک.. شادی کودکیمان این است که کلکسیون پوست آدامس جمع کنیم ؛ یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم.توپ پلاستیکی دوپوسته ای داشته باشیم و با آجر دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی , فوتبال بازی کنیم.اما دغدغه هایمان ترسناک بود ؛ اینکه نکند موشکی یا بمبی , فردا را از تقویم زندگی مان خط بزند ؛  اینکه نکند باز هم جنگی شروع شود و منجر به مرگ و یا یتیم شدن تو بشود.

از دیفتیری میترسیدیم ؛ از وبا ؛ از جنون گاوی ؛ از اینکه بیمار شویم و دارویی برای درمانمان نباشد. مدرسه دغدغه ما بود ؛ خودکار بین انگشتان دستمان , که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود . تکلیف های حجیم عید ؛ یا کتاب هایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد.

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما : دوره ای که ذاتا» بحرانی بود و بحران جهان سوم بودن هم به آن اضافه میشد. در این دوره شادی هایمان جنس مصنوعی دارند.اینکه موقتی عاشق شوی ؛ دوست داشتن را امتحان کنی ؛ اما این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکنیم ؛ در خیال مان عاشق میشویم ؛ کلا» زندگی یکنفره ای داریم با فکری دونفره . این شد که یاد گرفتیم جهان سومی شادی کنیم.دست در دست هم نگذاریم ؛ با هم قدم نزنیم ؛ یا اینکه نگوییم : دوستت دارم.

در عوض دغدغه هایمان باز هم جدی هستند. باید بترسی از اینکه قرار است چند صفحه پر از سوالات چهار گزینه ای , آینده تو , شغل تو , همسر تو و لقب تو را تعیین کند ؛ تو فقط سه ساعت برای تمام اینها فرصت داری.

شادی ها و دغدغه های جوانی ما : شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر؛ شاید هم این باشد که شادی هایت هم , شکل دغدغه به خودشان میگیرند. مثلا» شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ؛ اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود ؛ رسیدن به آنها برای تو هدف میشود.هدفی که حتما» باید جهان سومی باشی تا آنرا داشته باشی , و شاید در هیچ جای دیگر برای کسی هدف نباشند.

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند ؛ با پول لذت و تفریح را میخری ؛ با گردی سفید مست میشوی . با دود , فقط در خیالت دغدغه هایت را کمرنگ تر میکنی و غبار آلود و منگ , غوطه ور در دنیای تاریکی میشوی بنام اعتیاد و بعد مرگ…

در این دنیای عجیب همیشه جهان اول , طاعون جهان سوم است و یا شید هم برعکس…

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی ؛ اما در آخر میفهمی که با مهاجرتت شادی ها , دغدغه ها جهانبینی , خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند … و سرانجام گاهی گیج و حیران میشوی که این جهان سوم سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه «تو» مفهوم جهان سوم را درست میکنی…

 

 

نقص جسمانی

2009/08/07
ما آدما معمولا» وقتی با افرادی که از نظر جسمی دچار نقص یا مشکلی هستن و یا بیماری خاصی دارن مواجه میشیم , ناخودآگاه رفتارمون تغییر می کنه.یا از سر دلسوزی باهاشون برخورد می کنیم ویا اینکه اونا رو غیر عادی میدونیم و ازشون دوری می کنیم.

افراد همنجس گرا و یا افرادی که از نظر ژنتیک دچار اختلال اند , نمونه بارز این قبیل برخوردها هستند.متاسفانه خیلی از ماها وقتی با چنین افرادی روبرو میشیم یا اونا در جایی میبینیم , با یه دید دیگه به اونا نگاه می کنیم و  حتی بعضی از ما که ادعای روشن فکری هم داریم , متاسفانه با تحقیر و تمسخر و لبخندهای ابلحانه , باعث رنجش خاطر اونا رو فراهم میکنیم.اما آیا تابحال با خودمون فکر کردیم که اونا هم مثل ما آدم هستن و حق دارن مثل بقیه یه زندگی عادی داشته باشن؟آیا صرف اینکه شخصی دچار یه مشکل یا گرایش جسمی باشه که خودش هم در بوجود اومدن اون هیچ نقشی نداشته , میتونه برای ما دلیلی برای برخوردی متفاوت با اون باشه؟چه خوبه که یه وقتایی به خودمون هم نگاه کنیم.آیا ما هیچ مشکلی نداریم و از همه جهت کامل هستیم که به خودمون چنین اجازه ای رو میدیم؟

این مساله در جوامع متمدن , یه موضوع کاملا» حل شده بحساب میاد و چنین افرادی از تمامی حقوق یک شهروند عادی برخوردار هستن و جامعه تونسته خودشو با تمایلات و خواسته های این قبیل افراد همسو کنه تا اونا هم بتونن مثل دیگران و در کنار بقیه مردم , یه زندگی عادی رو داشته باشن.حالا راه حل چیه؟اول اینکه نسبت به مشکل این قبیل افراد شناخت کافی رو پیدا کنیم.چون به هر حال اونا هم بخشی از این جامعه هستن و ما با اونا برخورد داریم ؛ پس چه بهتر که با نگاهی درست با اونا رفتار کنیم.باور کنین چه این افراد و چه اونایی که مشکلاتی مانند نقص عضو , بیماری ایدز , فلج اطفال و صدها نوع مشکل دیگه دارن , از افراد عادی خیلی حساس تر و زود رنج تر هستن و ممکنه کوچکترین حرکت و یا حرفی رو بخودشون بگیرن و غصه هاشون صد برابر بشه ؛ پس چه خوبه ما برای رسیدن به مقام انسانیت , یک قدم دیگه یعنی تغییر نوع نگاه و برخورد با این گونه افراد رو یاد بگیریم  و به دیگران هم یاد بدیم.به امید اون روز.

-برای آشنایی بیشتر با بیماری و مشکلات این افراد اینجا رو کلیک کنید

زن ایرانی

2009/08/03
تقدیم به تمامی زنان ایران

سال ها است که زمان تسلط بی چون و چرای مردان بر زنان و به اصطلاح دوره ی مرد سالاری می گذرد؛هرچند هنوز هم در برخی خانواده ها این موضوع همچنان پابرجاست.

در طول چند دهه گذشته زنان جامعه ما موفق شدند با انعطافی دور از انتظار و جهشی فوق العاده , خود را با شرایط و مقتضیات روز و صنعتی شدن جامعه , بخوبی وفق دهند ؛ بنحوی که بسیاری از کارها و فعالیتهایی که روزگاری مختص مردان و در انحصار آنها بود را اکنون براحتی انجام دهند ؛ و چه بسا در بسیاری از موارد از مردان هم پیشی بگیرند.

چیزی که در ذهن مرد ایرانی در گذشته و حتی برخی مردان کوته فکر حال حاضر , جا افتاده بود اینکه , زنان بدلیل ظرافت و ضعف بنیه جسمانی ,  توان بدوش کشیدن بار اقتصادی خانواده را نداشته و فقط فعالیت آنها مختص و محصور به امور خانه و بزرگ کردن فرزندان است ؛  اما زنان با بیرون آمدن و شکستن این حصار و آغاز و مشارکت کردن موثر در فعالیتهای اقتصادی , عکس این موضوع را به اثبات رساندند و با نمایش استعدادها و توانایی های خود , عملا» جایگاه خود را در عرصه های گوناگون بدست آوردند.

با وجود تمام این موارد , هنوز بسیاری از سدها شکسته نشده و هنوز زنان برای بدست گرفتن جایگاه واقعی خود , راه دشواری را پیش روی دارند.اولین گام در این مسیر شکسته شدن دیوار تعصبات و باورهای کهنه و پوسیده ای است که متاسفانه هنوز هم در تعامل با زنان به اجرا در می آید.بعنوان مثال کمتر مردی پیدا میشود که از همصحبتی با زنی که از نظر هوشی از او بالاتر است , راضی بنظر برسد (بهمین دلیل , معمولا» دخترانی که از بهره هوشی بالایی برخوردار هستند ؛ در پیدا کردن همسر قدری بامشکل روبرو میشوند) و یا اینکه مردان دوست ندارند با زنی همراه شوند که از آنان قوی تر باشد.البته عکس این موضوع هم صادق است ؛ یعنی به همان میزان زنان هم دوست ندارند با مردی همراه شوند که از آنان ضعیف تر باشد.

در حال حاضر بیش از 50% از دانشجویان کشورمان را زنان تشکیل می دهند ؛ اما هنوز بازار کار جامعه ما با توجه به نوع نگاه و طرز تفکر غالب در جامعه , توان جذب حتی نیمی از این نیروی کار بالقوه را ندارد ؛ و بغیر از امور دفتری و اداری , معمولا» صاحبان مشاغل , نیروی کاری مرد را بجهت بهره گیری بیشتر از از توان فیزیکی , بر زنان ترجیح می دهد.طبیعی است تغییر این طرز تفکرها و نگرش ها نسبت به زنان , مستلزم مرور زمان و تلاش هرچه بیشتر آنان در اموری است که در آن فعالیت می نمایند و صد البته که زن ایرانی این موانع را نیز براحتی به کنار خواهد زد و همدوش مردان و هم توان با آنان , خود را در همه ی زمینه ها مطرح خواهد کرد.

در پایان , بعنوان یک مرد اعتراف می کنم : زن ایرانی بحق , نماد و سمبل عشق و محبت در خانه , و تلاش و سعی و پشتکار در صحنه ی فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی است.

خاطره ی اولین عشق

2009/08/01

قبل نوشت: این پست رو به این خاطر می نویسم که یخورده از حال و هوای مسایل جدی و تلخ دور و برم بیام بیرون و سعی کنم یه خورده به خودم مرخصی بدم.

معمولا» خاطره ی اولین عشق یا همون اولین ارتباط با جنس مخالف , برای همیشه توی ذهن ما میمونه.بایگانی مغز ما برا این مساله یه جای مخصوصی در نظر میگیره که هیچ وقت از بین نره و همیشه دم دست باشه. برای همین هم هست که ممکنه حتی بعد از گذشت سالها , کوچکترین اتفاقی دوباره ما رو یاد اون موضوع بندازه.

وقتی برا اولین بار توی این موقعیت قرار میگیری و اونو تجربه میکنی , همش فکر میکنی که طرف مقابلت عشق اول و آخر زندگیته و دیگه بعد از اون کسی نمی تونه برات جای خالی اونو پر کنه. همه چیز فقط از یه نگاه شروع میشه و این نگاه میشه یه جرقه واسه روشن شدن آتیش مطبوع عشق جوانی یا همون عشق اول.

الحق و الانصاف دوره ی خیلی شیرینیه ؛ فکر اون شخص یکسره ذهن آدم رو مشغول میکنه , دلت میخواد همش باهاش تلفنی حرف بزنی اونم نه چند دقیقه و چند ساعت.دلت میخواد باهاش بیرون بری و همش جلوی چشمات باشه , دلهره دارین که پدر مادراتون متوجه نشن, اولین شاخه گلی که براش میخری ووو… باور کنین الان که دارم اینا رو می نویسم دل خودم داره واسه اون روزای خوش غش میره.

البته این وسط بعضی ها هم میگن این موضوع بیشتر جنبه هوس های زودگذر جوانی رو داره و نباید زیاد بهش اهمیت داد و یا اونو جدی گرفت.اما بنظر من اون دوره خیلی جالبه .چون بعد از اینکه یه عشق به مرحله ازدواج میرسه , معمولا» افراد بدلیل مشکلات و گرفتاری های زندگی برای هم تکراری میشن و روز به روز علاقه ها کم رنگتر میشه ؛ البته گفتم معمولا» و کلی نگفتم..چون بلاخره هر سیر صعودی به یه نقطه اوج میرسه و همیشه نمی تونه خودش رو همونجا نگه داره و ناگزیر سیر نزولی اون شروع میشه.

به هر صورت من یکی , هیچ دوره ای رو توی زندگیم حاضر نیستم با اون دوره که تازه معنی عشق رو فهمیده بودم عوض کنم و این آرزو و حسرت رو یه گوشه ذهنم قایم میکنم که : ای کاش زمان برمی گشت و من  برای اولین بار عاشق میشدم.