Archive for سپتامبر 2009

حسرت

2009/09/30

سال گذشته از طرف شرکت برای یک ماموریت کاری به دبی رفتم . مهمترین بندر کشوری که تاریخ تاسیس اون , فقط به حدود 200تا300 سال قبل میرسه . چگونگی پیدایش این کشور کوچیک اما ثروتمند اینجوری بوده که ؛ بعد از حمله ی  پرتقالی ها به جزیره هرمز که در اون زمان مهمترین بندر و مرکز تجاری خلیج فارس بحساب میومده , مردم و بازرگانای این جزیره , بخاطر بالا رفتن حقوق و عوارض گمرکی و تبعیض هایی که پرتقالی ها نسبت به اونا اعمال می کردن , ناگزیز از اونجا به سرزمین های جنوبی خلیج فارس مهاجرت کردن . و کم کم هر قبله ای در سرزمین هایی که در اون ساکن بودن , اعلام استقلال کردن و کشورهای عربی حوزه ی خلیج و از جمله امارات متحده عربی رو بوجود آوردن .

کشوری که مردمش هیچگونه پیشینه ی تاریخی و فرهنگی ندارن و اصالت و تمدن بخصوصی هم در اون وجود نداشته , در حال حاضر یکی از زیباترین و پیشرفته ترین شهرهای دنیا , یعنی دبی رو , توی بیابون های خشک و سوزان و بی آب و علف شبه جزیره عربستان درست کرده؛ و مردم از سرتاسر دنیا برای تفریح و خرید و سرمایه گذاری به اونجا میان .

وقتی اونجا بودم , هرچی بیشتر توی شهر میگشتم و اطلاعاتم بیشتر میشد , حسرت و تاسف خوردنم هم نسبت به کشور خودم بیشتر میشد.مدام توی ذهنم , کشور خودمونو با اونا مقایسه میکردم و میدیدم که ما کجا و اونا کجا.بذارین بعضی از اون چیزایی که اونجا دیدم , بگم تا شما هم با من توی حسرت خوردن , شریک بشین.

اونا برای زیباسازی خیابون ها و میدون های شهرشون , حتی خاک کشورشون رو عوض کردن و از اروپا خاک خریدن تا بتونن همون گل ها و درختایی که توی اروپا هست رو توی کشور خودشون هم داشته باشن.

اونجا از ابتدای تولد یه کارت الکترونیکی (شبیه کارت های عابر بانک های خودمون) برای شما صادر میشه که تمام اطلاعات پزشکی شما توش ذخیره میشه . یعنی شما از همون اول تولد هر دکتری برین و هر دارویی براتون تجویز بشه , اطلاعاتش توی اون کارت ذخیره میشه و شماهرکجای این کشور به دکتر مراجعه کنید , تمام اطلاعات پزشکی تون در دسترس مراکز درمانی هست.

اونجا شما بعد از فارغ التحصیلی , به بانکی بنام بانک توسعه و تجارت مراجعه میکنید و طرحی رو که برای شغل و حرفه ی آینده تون با توجه به مدرک و رشته ی تحصیلی تون درنظر گرفتین , ارایه میدین.اون بانک با توجه به طرح شما , وامی دراختایرتون میذاره و اولین قسطش رو شش ماه بعد از سوددهی طرح شما , ازتون میگیره.

همین کشوری که تاریخ طولانی نداره , به همین چندصدسال تاریخ هم افتخار میکنه و مدام در مورد آداب و رسوم گذشته و اصیل مردم کشورش , تبلیغ میکنه و اونا رو به مردم کشورش یادآوری میکنه . توی تلویزیون دولتی امارات مدام این جمله رو تکرار میکنن که » اماراتی هستم و به آن افتخار میکنم.

این پست رو ننوشتم که برای اون کشور تبلیغ کنم یا بگم اونجا بهشته و اینجا جهنم , نه . فقط میخوام بگم ما با 2500سال تاریخ و تمدن درخشان و اینهمه منابع , کجای کار هستیم و یک کشور کوچیک و تک محصولی که تاریخ اون از سه 300سال هم تجاوز نمکنه , کجا!!!

بچه ها , آدم بزرگا

2009/09/27

یه وقتایی آدم  آرزو میکنه ,  که ای کاش هنوز هم بچه بود . کاش اصلا» بزرگ نمیشد و اسم آدم بزرگ بهش نمیچسپید.راستش خیلی وقتا به پاکی و بی آلایشی بچه ها حسودیم میشه . به اینکه اونا فارغ از عالم و آدم و تمام اتفاقات خوب و بدی که ممکنه اطرافشون بوجود بیاد ؛ غرق در دنیای بچه گی و بازی های خودشون هستن و نه کاری به مشکلات و گرفتاری های روزمره ی زندگی ما آدم بزرگا دارن و نه توجهی به اینکه کجا و کی , چی شده یا اینکه اصلا» چی میخواد بشه .البته این آرزو بی علت هم نیست.

یکی از علت هاش اینه که ,فهمیدن احساسات و خواسته های بچه ها خیلی آسونه . مثلا» اونا وقتی گرسنه میشن یا جاییشون درد میگره شروع به گریه کردن میکنن ؛ یا اگه خوشحال بشن , خیلی راحت و بدون اینکه از کسی خجالت بکشن , شروع به خندیدن میکنن .اما فهمیدن احساسات و چیزایی که داخل مغز یه آدم بزرگ میگذره , خیلی مشکله . ما همیشه و برای هر کاری باید شرایط رو بسنجیم . خیلی وقتا نمیتونیم حرفا یا احساسات خودمون رو مستقیم یا بصورت علنی , بروز بدیم . ما باید کلی بالا و پایین کنیم و همه چیز رو بسنجیم و بعد با احتیاط و شاید هم سربسته , اون حسی رو که درونمون هست رو بروز بدیم.

احساسات و برخوردها و عکس العمل های بچه ها خیلی زودگذر و آنیه . یعنی زود خوشحال میشن و زود هم تاراحت میشن  . اما چند دقیقه بعد همه چیز رو فراموش میکنن و باز بحالت اولیه ی خودشون برمیگردن . اما ما آدم بزرگا اینجوری با مسایل برخورد نمیکنیم . یعنی اگه از کسی بدمون بیاد یا باهاش دشمن بشیم , تا بهش ضربه نزنیم دلمون خنک نمیشه و دستبردار نیستیم . اگه با یکی حرفمون بشه , باهاش حرف نمیزنیم و به این آسونی و سرعت هم اهل آشتی نیستیم . آخه غرور داریم . غرور . اگه هم از کسی خوشمون بیاد که دیگه هیچی . چشمامون رو میبندیم و با سر خودمون رو میندازیم توی چاه . یعنی دیگه هیچ چیزی رو درنظر نمیگیریم و حتی اگه طرف صدتا عیب هم داشته باشه برامون مهم نیست .

ما آدم بزرگا ممکنه از کسی خوشمون نیاد و حتی نخوایم سر به تن اون باشه ؛ اما بخاطر یه سری منافع و مصالح , ممکنه جلوش دولا و راست هم بیشیم و چاکرم و مخلصم هم بیگیم . اما بچه ها اینطور نیستند. اگه از کسی خوششون نیاد یا با بی محلی کردن و یا با گریه و زاری اینو بطرف میفهمونن . اگه هم از کسی خوششون بیاد با بازی کردن با اون و شیطونی ها و حرکات خاص بچگی , بهش اینو میرسونن . اما بازم علاقه یا عدم علاقه شون به افراد خیلی موقتی و زودگذره و مثل ما آدم بزرگا , ادامه دار و کشدار نیست.

وقتی بچه هستیم همیشه آغوش گرم و مهربون مادر و دستای گرم پدر , مواظب مااست اونا صبح تا شب ما رو تر و خشک میکنن و اجازه نمیدن حتی آب توی دلمون تکون بخوره . اما بزرگ که شدیم وضع فرق میکنه . دیگه باید خودت همه ی اون کارها رو بکنی . دیگه خودت باید برای بدست آوردن هر چیزی تلاش کنی.دیگه اونجوری نیست که مثل بچه گی همه چیز برات مهیا و آماده باشه . خودت باید فشارهای زندگی رو تحمل کنی .بچه که هستی پدرو مادر تورو توی آغوش میگیرن تا یه وقت خسته نشی . اما حالا باید,  پستی و بلندی ها رو  با پای خودت طی کنی. آخه تو دیگه بزرگ شدی .

همه ی ما این دوران رو طی کردیم ؛ و همه ی ما تمام این مسایل رو میدونیم . اما ما وقتی کوچیک هستیم یه اشتباه بزرگ داریم . اونم اینه که دوست داریم زودتر بزرگ بشیم تا هرکاری دلمون خواست رو بتونیم انجام بدیم ؛یا هرکجا که دلمون خواست بریم . اما وقتی به اشتباه بودن این آرزوی دوران بچه گی پی میبریم که دیگه دیر شده و ما بزرگ شدیم . تازه اون زمانه که آرزو میکنیم : کاش باز هم بچه میشدیم.

یادداشت : بهتون توصیه میکنم در این زمینه , کتاب » کودک جهانی » نوشته ی : رسول حسین لی , رو بخونین . یه رمان کوتاه و خیلی جالبه که حتما» از خوندنش لذت میبرین.

سه آپ در یک آپ

2009/09/25

آپ اول:

میدونید چرا این روزا اگه بخواید از کسی پول بگیرید یا به کسی پول بدید , حتما» باید یه مدرک ضمانت مثل چک یا سفته بین شما ردوبدل بشه؟

میدونید چرا این روزا کسی تلویزیون و اخبار و روزنامه نگاه نمیکنه یا نمیخونه؟

میدونید چرا دیگه کمتر جمله ی  دوست دارم بین مردم گفته و شنیده میشه ؟

میدونید چرا ایتقدر کانون خانواده ها زود ازهم متلاشی میشه و کار به طلاق میکشه

میدونید چرا بیشتر وقتا وقتی چند نفر دارن با هم حرف میزنن , به حرفای هم با شک و تردید گوش میکنن؟

میدونید چرا اینقدر مطب دکترایی که جراحی بینی انجام میدن شلوغ شده ؟

میدونید چرا اینقدر کارتون و فیلم پینوکیو توی ایران معروف شده ؟

این جمله ها شاید هیچ ارتباطی با هم نداشته باشن ؛ اما جواب همه ی اونا توی یک جمله ی کوتاه و ساده خلاصه میشه ؛ چون دروغ زیاد شده . من قبلا» هم راجب دروغ پست نوشتم اما اونقدر از این کلمه ضربه خوردم و بدم میاد که حاضرم همه ی پستای وبم رو به اون اختصاص بدم.البته اگه نخوام شعار بدم باید بگم , الان شرایط زندگی جوری شده که انگار نمیشه دروغ نگفت و شما در طول روز خواسته و یا ناخواسته مجبورین دروغ بگین . شاید باید به اینم مثل خیلی چیزای دیگه عادت کنیم . شاید هم تا الان عادت کرده باشیم و خودمون خبر نداریم …

آپ دوم :

توی وب شعرای یه دیوونه با پست » خیال » آپم . باباجون یه خورده از این وب نوپا حمایت کنید وگرنه طبع شعرم کور میشه و نسل های  بعدی دیگه دیوان اشعار بی نظیر منو نمیبینن ها . حالا از ما گفتن بود , از شما هم نشنیدن.لطفا» برای دیدن این وب اینجا کلیک کنید.

آپ سوم:

از همه ی دوستانی که مدام از من حال دخترم رو می پرسن ممنونم . اون بعد از عمل دومش خیلی بهتر شده و الان کم کم داره مثل یه بچه ی سالم , از دیوار راست بالا میره. راستی اگه میخواین عکس اونو ببینین به ادامه ی مطلب برین.

(more…)

انشاء در مورد حیوانات

2009/09/23

این متن زیاد با فضای وب من همخونی نداره و شاید کاملا» با پست های قبلی در تضاد هم باشه ؛ اما چون بنظرم جالب اومد گفتم بذارم شما هم بخونید.البته شما هم به اونوسبک انشاء خوندن بچه های دبستانی بخونید.

متن انشای یک دانش آموز کلاس دوم دبستان در مورد حیوانات

ما حیوانات را خیلی دوست داریم ؛ بابایمان هم همینطور . ما هر روز در مورد حیوانات در خانه با هم حرف میزنیم ؛ بابایمان هم همینطور . بابایمان همیشه وقتی با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد میکند ؛ مثلا» امروز بابایمان دوبار به ما گفت :

-توله سگ , مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلویزیون ؟

و یا هر وقت ما پول میخواهیم میگوید:

– کره خر , مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیش وقتی ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خونه ی عمه زهرا اینا , یک تاکسی داشت میزد یه پیکان بابایمان . بابایمان هم که آن روی سگش بالا آمده بود به آقاهه گفت :

– مگه کوری گوساله ؟

آقاهه هم گفت : کور باباته , یابو ؛ پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی زن دایی

بابایمان هم گفت : برو ببینم جوجه

و عین قرقی پرید پایین . ولی آقاهه خیلی از بابایمان گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد.بعدش مامانمان به بابایمان گفت :

– مگه کرم داری آخه خرس گنده ؟ مجبوری مثل خروس جنگی بپری به مردم ؟

فامیل های ما هم خیلی حیوانات را دوست دارند . پارسال در عروسی منوچهر , پسر خاله مان , که رفت قاطی مرغ ها , شوهر خاله مان دوتا گوسفند آورد , که ما خیلی با آنها بازی کردیم ؛ ولی بعد شوهر خاله مان همان وسط حیاط سرشان را برید . ما اولش خیلی ترسیدیم ؛ ولی بابایمان گفت :

– مجبور بودی نگاه کنی , بوزینه . چندتا عروسی دیگه بریم عادت میکنی.

البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد. حتما» دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامد ؛ چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقاهه , سر یک آقای دیگه رو که خیلی ساکت نشسته بود , بریدند. و اون آقاهه خیلی دردش آمد و مثل خوک شروع به خس خس کردن کرد ؛ و ما تصمیم گرفتیم که هیچ وقت ساکت ننشینیم و همیشه صدای یک حیوان را از خودمان بیرون بیاوریم , که یک وقت  کسی سر ما را مثل گوسفند نبرد.

ما نتیجه میگیریم که ما با حیوانات یک رابطه ی خویشاوندی نزدیک داریم ؛ و حیوانات خیلی مفید هستند و اگر نبودند ما نمیدانیم که باید چه غلطی میکردیم.

یادآوری مهم :دوستان عزیز , از قراردادن(( آیکون ها )) در کامنت دونی خودداری کنید.آخه وردپرس کدهای جاوا رو نمی شناسه و نشون نمیده.

زندگی یعنی حرکت

2009/09/20

همه ی ما یه وقتایی به جایی میرسیم که احساس میکنیم , این دیگه آخرشه . حالا اینکه میگیم آخرشه برای هر کسی یه معنی بخصوصی میده.بعضی ها منظورشون از آخر اینه که دیگه به قله ی آرزوها یا افتخار رسیدن و دیگه چیزی ندارن که بهش برس . بعضی ها هم منظورشون از آخر اینه که چون شکست خوردن یا نتونستن چیزی رو که میخواستن بدست بیارن , پس دیگه همه چیز تمام شده و اونا قمار زندگی رو باختن.

فکر کنم این بزرگترین اشتباهی باشه که یه فرد میتونه در طول زندگیش انجام بده ؛ چون این حس , آدم رو از ادامه حرکت و تلاش برای رسیدن به جاهای بهتر و مقصد های مترقی تر بازمیداره.این حس بیشتر توی آدم های ضعیف یا افرادی که از بلند نظری کمی برخوردارن , بوجود میاد.چرا که اونا برای جاده ی زندگی شون و برای طی کردن پله های افتخار و آرزو , یه نقطه ی پایان درنظر میگیرن.

مشکل از همینجا شروع میشه که شما این سبک فکر رو داشته باشین.سبک فکری که قدرت و اراده ی ادامه دادن و جنگیدن دوباره رو برای بدست آوردن خواسته ها و آرزوها , از انسان میگیره.

شاید این وسط استفاده نکردن از قدرت فکر و اندیشه و مسلط شدن بخود , کمک کنه تا شما دوباره حرکت کنید و برای بهتر شدن تلاش کنید.همیشه جا برای پیشرفت و جبران شکست های گذشته هست.این دنیا اینقدر بزرگه و اینقدر چیزای خواستنی داره که شما هیچ وقت , حتی نتونید به انتهاش فکر کنید.

پس زندگی رو عمیق درنظر بیاریم.ما بازم باید بریم جلو.هر اتفاقی هم که بیافته مهم نیست.مهم اینه که ما تا زنده هستیم باید حرکت کنیم.باید برای بدست آوردن خوسته هامون و رسیدن به آرزوهامون , از حرکت بازنمونیم.باید اگه زمین خوردیم , بازم از جا بلند بشیم . اگه به آرزوهامون رسیدیم , بازم به آرزوهای بعدی  و بهتری فکر کنیم.

زندگی یعنی حرکت , حرکت یعنی اثبات زندگی و زنده موندن و پیشرفت

وب نویسی من

2009/09/17

از همون روز اولی که شروع به نوشتن در نت کردم سعی میکنم مطالب زیر رو همیشه رعایت کنم و امیدوارم بتونم نوشته هام رو با اینا تطبیق بدم ؛ برای همین گفتم توی این پست اونا رو بنویسم شاید بدرد کسی بخوره. البته همونجوری که گفتم شاید…

– همیشه سعی میکنم پستای طولانی ننویسم ؛ چون همونطوری که همه میدونیم , سرعت چشم روی مانیتور کامپیوتر حدود 15برابر کمتر از سرعت خوندن روی صفحه ی کاغذه . برا همین اگه مطلب طولانی باشه , معمولا» خیلی ها حوصله ی تا آخر خوندنش رو ندارن یا اگه بخونن هم , خیلی سرسری از کنار مطالب رد میشن و درست حرف مطلب رو نمیگیرن.

-سعی میکنم نوشته هام از نظر دستور نگارش فارسی و جمله بندی درست باشه و از بکار بردن کلمات سنگین و یا کلمه هایی که ممکنه چندین معنی مختلف داشته باشه , حتی الامکان دوری کنم.ضمنا» از علامت هایی انشایی مثل نقطه , کاما و… هم برای راحت تر خونده شدن متن هام استفاده میکنم تا خواننده برای فهم موضوع و خوندن جمله ها , به دردسر نیافته.

-سعی میکنم اگه شعر یا جمله ی بخصوصی در نوشته هام بکار بردم , منبع و یا نویسنده اون رو هم در پایان پست معرفی کنم ؛ چون برای خواننده مهمه که بدونه اون نوشته متعلق به خود وبلاگ نویسه یا  کس دیگه ای اونو گفته

-سعی میکنم بیشتر مسایل روز و چیزایی رو که همه باهاش سروکار داریم رو مطرح کنم.چون اینطوری خواننده راحت تر موضوع رو متوجه میشه و با علاقه ی بیشتری اونو میخونه و اگه بخواد نتیجه ای از بحث بگیره , چون بصورت روزمره باهاش سروکار داره , با نگاه بهتری نظر میده و موضوع رو دنبال میکنه و از نظرات بقیه هم مطلع میشه.

-اگه کسی یا موضوعی رو نقد کردم یا مشکلی رو مطرح کردم ؛ حتما» سعی میکنم پیشنهاد یا راهکاری رو هم که به ذهنم میرسه بگم ؛ چون انتقاد خالی فایده ای نداره . اگه چیزی بنظر شخصی ,  اشتباه اومده و میخواد اونو مطرح کنه , باید درستش رو هم بگه , یا حداقل بگه چطور میشه درستش کرد و با دلیل , خواننده اش رو قانع کنه .

-من اگه واقعا» حرفی برای گفتن نداشته باشم ؛ یا سوژه مناسبی بذهنم نرسه , ترجیح میدم چیزی ننویسم تا اینکه , بی خودی چند خط نوشته ی بی ارزش تایپ کنم و بعنوان پست جدید اونو بذارم توی وبم.ضمنا» توی هر پست , یه هدف خاص رو درنظر میگیرم و شروع به نوشتن میکنم و تا وقتی که ندونم که , خواننده از نوشته ی من چیزی نصیبش نمیشه یا چیزی به اندوخته های ذهنش اضافه نمیشه , چیزی نمینویسم . بنظر من , اینکه من شب قبل شام چی خوردم یا دیروز بازار رفتم یا نرفتم  یا اصلا» چه کارهایی کردم , چیزی به خواننده وبم اضافه نمیکنه و فقط وقت اونو میگره و از نوشته هام دلزده و دلسردش میکنه.

-سعی میکنم موضوع وب , مساله ی قابل بحثی باشه.یعنی چیزی باشه که اگه کسی اونو خوند , لااقل بتونه راجبش نظرش رو بگه , اما اگه من مثلا» بگم : (من رنگ آبی رو دوست دارم یا فردا باید برم سرکار ؛), چه انتظاری میتونم از خواننده ی وبم داشته باشم که بیاد و نظرش رو هم بگه.اصلا» راجب اینطور مسایل شخصی , چه نظری میشه داشت؟

اینایی رو که گفتم فقط درحد همین سه ماهی بود که وب نویسی رو شروع کردم و چون هنوز تازه کارم و آماتور , دوست دارم از شما بیشتر یاد بگیرم یا اگه اشتباهی توی این حرفام بود رو اصلاح کنم.پس اگه فکر میکنید چیز دیگه ای رو هم باید برای نوشتن یه مطلب خوب توی وبلاگ باید رعایت کرد , بگین ؛ چون من یادگرفتن رو خیلی دوست دارم.

یادداشت : با توجه به چندتا کامنتی که بعد از نوشتن پست قبلی داشتم لازم دیدم این توضیح رو بدم که من فعلا» هر مطلبی که مینویسم توی هر دوتا وبلاگهام (وب وردپرس و وب بلاکفا) میزارم و هر وقت خواستم کامل از بلاکفا , نقل مکان کنم , توی وب بلاکفا بهتون میگم.فعلا» همین…

تصمیم

2009/09/16

برای همه ی ما یه وقتایی پیش میاد که احساس میکنیم باید برای تصمیم
گیری و یا برنامه ریزی مسایل زندگیمون , تنها باشیم ؛ و یخورده با خودمون
خلوت کنیم. یه خورده به گذشته , حال و آینده مون فکر کنیم و همه چیز رو یه
بار دیگه توی ذهنمون مرور کنیم.

معمولا» مهمترین انگیزه ی ما در این به خلوت رفتن و تنهایی , تمرکز
دقیق تر روی مسایل و بهتر فکر کردن و نهایتا» گرفتن یک تصمیم درست و منطقی
, با در نظر گرفتن همه ی ابعاد اون هست.یه تصمیمی که همه ی عواقب و نتایج اون رو در حال و آینده مون , درنظر گرفته باشیم.

بنظرم برای گرفتن یه تصمیم درست چندتا عامل مهم هست که باید درنظر بگیریم :

اول اینکه عقل و احساس مون رو از هم جدا کنیم و بین اونا یه حدفاصل
بزاریم تا با هم قاطی نشن ؛ جون معمولا» تصمیمات مبتنی بر احساس , تصمیمات
درست و عقلانی نیستند و عواقب خوبی هم دربر ندارن.مثل تصمیماتی که در مورد
ارتباط با جنس مخالف گرفته میشن.مطمئنا» اگه توی اینجور تصمیمات احساس رو
قاطی کرد , چیزی جز پشیمونی در انتظار آدم نیست.

دوم اینکه , موضوعی رو که میخوایم راجبش تصمیم بگیریم , به اجزاء ساده
و کوچیک تقسیم کنیم و اونو جزء به جزء بررسی و بعد نتیجه نهایی رو با جمع
بندی اونا بگیریم.مثلا» میخوایم راجب خرید یه وسیله تصمیم بگیریم.اول اونو
از نظر قیمت , مارک , کیفیت و چیزای مرتبط دیگه جدا جدا میسنجیم و بعد همه
رو جمع بندی و تصمیم درست رو میگیریم.

سوم اینکه شتاب زده و عجولانه تصمیم نگیریم.با صبر و زمان کافی گذاشتن
برای هر موضوعی میتونیم از مشکلاتی که در آینده ممکنه بدلیل یه تصمیم
نادرست ما پیش بیاد , جلوگیری کنیم.

چهارم اینکه از تجربه ها و دانش دیگران هم استفاده کنیم و با مشورت با
دیگران به خودمون برای گرفتن تصمیم درست کمک کنیم.ممکنه بنظرمون شخصی از
نظر سنی از ما کوچیکتر باشه یا اطلاعتش کمتر باشه اما همون شخص امکان داره
موضوع رو از زاویه ای ببینه که از دید ما دور باشه پس مشورت گرفتن از
دیگران محدودیتی نداره و کمکی به خود شخص بحساب میاد

فکر کنم یه تصمیم درست باعث میشه دردسرها و مشکلات شخص کمتر بشه و سبب
پیشرفتش بشه.پس بهتره در تصمیم گیری هامون بیشتر دقت کنیم و بهش اهمیت
بدیم. برای فهمیدن اهمیتش کافیه یه لحظه بهمزایای یه تصمیم درست و گرفتاری های تصمیم های غلط فکر کنید.پس درست فکر کنیم …

یادداشت 1 : بلاخره وب وردپرس » حرفای یه دیوونه » داره آماده میشه . برای دیدن وب جدید اینجا کلیک کنید.

یادداشت 2 : در وبلاگ » شعرای یه دیوونه » با شعر » حادثه » آپم . دوست
داشتین برین ببیند و اگه براتون مقدور بود اون وب رو لینک کنید و بهم خبر
بدین تا منم شما رو اونجا لینک کنم.برای دیدن وب شعرای دیوونه اینجا کلیک
کنید.


خونه ی جدید

2009/09/15

خوب بلاخره اثاث کشی تموم شد و اومدم اینجا. راستش این اواخر بلاکفا دیگه شورشو درآورده بود . همیشه ی خدا مشکل داشت . همیشه باید کلی هندل میزدی شاید صفحاتش باز بشه یا نه .

فعلا» دارم اثباب و اثاثیه رو باز میکنم . البته بعضی وسایلم هم توی اثاث کشی آسیب دید . مثل بعضی از پستای قبلیم که هنوز نتونستم از خونه ی قبلیم توی بلاکفا اونا رو دانلود کنم . اما اشکالی  نداره . فکر میکنم تازه میخوام از صفر شروع کنم . البته اون وب رو بعنوان موزه باز نگه میدارم تا یه وقتایی خودمم  برم اونجا و تجدید خاطره و اینا . کلی خاطره ی خوب بد دارم که اونجا هستن و به این آسونی ها نمیتونم ازشون دل بکنم .بلاخره هر چی که باشه چند ماه اومجا زندگی کردم.

با وجود همه ی این حرفا میخوام از بلاکفا تشکر کنم که حالا خوب یا بد , چند ماه ما رو اونجا تحمل کرد.
دوستای عزیز اگه لینکشون اینجا نبود حتما برام کامنت بزارن تا اونا رو هم اضافه کنم .
فعلا» همین . کلی کار دارم که باید اینجا انجام بدم . فعلا»…

زیرآب ممنوع

2009/09/12

یه زمانی مردم ایران معروف به این بودن که دست همدیگه رو میگرفتن و به هم کمک میکردن.اگه یکی رو میدیدن که روی زمین افتاده , کمکش میکردن و دستش رو میگرفتن تا از جا بلند بشه.کسی فقط بفکر خودش نبود و کلمه جامعه و زندگی اجتماعی معنی واقعی خودش رو داشت.

سالها گذشت و نسل به نسل ما عوض شدیم . البته این عوض شدن و دگرگونی بسمت بهتر شدن نبود ؛ دقیقا» یک سیر نزولی بطرف فراموشی همه ی خصلت های خوب و زیر پا گذاشتن خصوصیات انسانی و کمرنگ شدن تمام اون صفاتی که مردم کشور ما به اون معروف بودن.

احتمالا» همه ی شما به نوعی با این موضوع برخورد کردین و یا قربانی اون شدین؛ چه توی محیط های کاری و چه توی بقیه اماکن عمومی. زیر آب زدن و پشت سر این و اون حرف زدن ,  نقل و نبات هر محفل ایرونی شده و به جز لاینفک زندگی روزمره ی که هر کسی بنوعی با اون درگیره ,  دراومده.

متاسفانه خیلی از ما برای بالا رفتن و ترقی کردن , دوستان و همکارانمون رو با نرده بان اشتباه میگیریم و سعی میکنیم پا روی سر و کله همدیگه بزاریم و بالا بریم.مهم اینه که ما پیشرفت کنیم , حقوق بیشتری بگیریم , پست دیگران رو بحق یا ناحق صاحب بشیم ؛ حالا این وسط یه نفر از نون خوردن بیفته و از کار و یا دانشگاه اخراج بشه و یا حقوقش پایمال بشه , مهم نیست.چیزی که مهمه منم , من.

اینقدر توی این من بودن ها گیر کردیم که دیگه سرنوشت و یا آینده کسی برامون اهمیتی نداره.اینکه یه خانواده یا شخصی آلاخون والاخون بشه یا هر بلایی سرش بیاد به ما ارتباطی نداره.مهم منم , من , من .

فکر نمیکنم یا لااقل من جایی رو سراغ ندارم که زیرآب زنی و خراب کردن دیگران اونجا نباشه . اما چرا ؟ چرا ما اینطوری شدیم ؟

وقتی دقیقتر به این مساله نگاه کنیم متوجه میشیم علاوه بر تحولات و دگرگونی های تاریخی , فرهنگی و مشکلات و فشارهای اقتصادی که از مهمترین ریشه های این موضوع هست ؛ یه مساله مهمتری هم مطرحه ؛ و اون اینکه معمولا» قشر عوام همیشه نگاهش رو به افراد بالادست خودشه و سعی میکنه از کارای اونا بعنوان یه الگو , نمونه برداری کنه ؛ چرا که فکر میکنه که هرکاری که اونا انجام میدن عین ثوابه . خلاصه مطلب اینکه میگن : ماهی ز سر بگندد نی ز دم

ای کاش توی این آشفته بازار موجود , بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیم و فقط و فقط بفکر خودمون و منافع آنی و زودگذرمون نباشیم.هر وقت بذهنمون همچین چیزی اومد , فکر کنیم که آیا دوست داریم این بلا سر خودمون هم درآد . آیا ارزش داره برای پیشرفت خودمون دیگران رو قربانی کنیم . آیا ارزشش رو داره پلکان پیشرفت ما , آه و ناله ی آدم های مظلومی باشه که ما برای ترقی خودمون و گرفتن پست و مقام بالاتر قربانی شون کردیم.

پس خواهش میکنم , التماس میکنم : بیایم خودمون رو درست کنیم . افکارمون رو اصلاح کنیم .زیر آب همدیگه رو نزنیم و این جمله رو با خط درشت بنویسیم و روی درب اتاقمون بزاریم که هر وقت خواستیم از خونه مون خارج بشیم یادمون باشه : زیرآب ممنوع

– ضمنا» در وب » شعرای یه دیوونه » با شعر » خانه » آپم.اگه دوست داشتید اینجا رو کلیک کنید.


مافیا در وبلاگستان

2009/09/07

بعضی وقتا بهتره یه سری حرفا بی تعارف و بدون بلانسبت گفتن زده
بشه.شاید یه سری خوششون نیاد اما من برا خوش اومدن یا نیومدن اونا چیزی
نمینویسم و کاری هم بهشون ندارم.همین دوستای خوبی که الان دارم برام بسه و
از سرم هم زیاده.

اول کار که میخواستم وب نویسی رو شروع کنم گفتم : اینجا دیگه خوبه .همه
آدمای تحصیل کرده و روشن فکر و امروزی هستن . اما بعد که توی عمق ماجرا
وارد شدم دیدم نه . اون آرمان شهری که من برا خودم تصور کرده بودم فقط یه
ده کوره ی خالی و خراب بیشتر نیست.

از وقتی رفتم سراغ چندتا از این وبلاگ نویسهای مثلا» قدیمی تر فهمیدم
که نه بابا , اینا با شاه هم پالوده نمیخورن(البته پولشون نمی رسه وگرنه
میخوردن) و همه از دماغ فیل افتادن.کسی نباید به اینا نزدیک بشه چون دارن
اتم میشکافن و اگه فکرشون بهم بریزه دیگه هیچی ؛ دنیا روی سرمون خراب میشه.

دقت کردین , معمولا» توی کامنت دونی وبلاگ ها اسم وب نویس های قدیمی و
معروف رو نمیشه دید.یعنی اونا اصلا» به وب کسی سر نمی زنن که بخوان کامنت
بزارن.اونا فقط دوس دارن ما مثل شاگرد بریم وب اونا و از افاضات اونا
مستفید بشیم ( زکی , زهی خیال باطل). آخه اونا وقت ندارن از این کارا بکنن.اگه این کار رو انجام بدن کلاسشون میاد پایین و دیگه نمیشه بهشون گفت : وب نویس معروف

دقت کردین لیست لینکاشون چطوریه؟ توی پیونداشون فقط چندتا اسم از وب
های قدیمی و مشهور هست و حتی وب نویس تازه کار رو هم نمیتونین توی لیست
اونا پیدا کنین.آخه براشون کسر شان داره بخوان با تازه کارا بپرن و اونا
رو لینک کنن.اکثریت هم توی توضیح وبشون نوشتن :لینک کردن ما آزاده ؛ اما
یه خط پایین تر هم نوشتن : به من نگین کسی رو لینک کنم , خودم از هرکی
خوشم اومد , لینکش میکنم.آخه باباجون یکی نیست بگه : آخه تازه بدوران
رسیده , روزای اول خودت رو فراموش کردی؟ ؛ حالا یه قاب عکس و یه خودکار
بیک از موسسه میرزا غلام جایزه گرفتی فکر کردی شدی لیوتولستوی؟

آقایون و خانومای وب نویس مشششششهور , چند بار در سال به مناسبت های
مختلف مثل تولد و یا بهبودی بعد از عمل بواسیر و یا هزارتا از این جور
مناسبت های تی تی شی دیگه دور هم جمع میشن و کیک میخورن و با هم بیب بیب
هورا میکنن.اما تا حالا شده یه بار دور هم جمع بشن و برای خرج دوا دکتر یه
بچه فقیر یا هزینه ازدواج دو نفر آدم تنگ دست , یه کاری انجام بدن.اصلا»
اینا هیج ؛ تا حالا توی این اجتماعات چه کار مثبتی انجام دادن؟چه حرف مفیدی بین شون رد و بدل شده که بکار مردم و جامعه بیاد؟

ای بابا.هر چی در این مورد بیشتر بگم , هم سر خودم و هم شما رو بدرد
میارم.این وب نویس های مششششهور شدن مثل مافیا و نمیذارن کسی غیر از
خودشون بین اونا وارد بشه.بزارین اونا اینجوری دلشون خوش باشه.امیدوارم
کسی ناراحت نشه ؛ چون اگه کسی این صفات رو داره , همون بهتر که ناراحت شه
؛اما کسی که اینطور نیست پس ناراحت هم نمیشه.

راستی شاید چند وقت دیگه اثاث کشی کنم برم وردپرس.الان وب آزمایشی رو
اونجا راه انداختم.گذاشتم با همه چیز اونجا خوب آشنا بشم بعد برم.یه خورده
کار با وردپرس مشکله اما با توجه به امکانات و کارایی هایی که داره ارزشش
رو داره.فعلا» همین…