Archive for فوریه 2010

default رو یادته؟

2010/02/23

دیگه دلهامون هم ماشینی شده. یعنی اصلا یادمون رفته چیزی به اسم دل هم زیر دنده هامون و توی سینه مون هست. فقط بفکر خودمون و منافعمون هستیم. اصلا به ما چه که کی داره چکار میکنه یا چی سرش اومده ؛ ما خوب و خوش و خرم باشیم , بقیه رو ولش کن ! مگه ما وکیل و وصی مردم هستیم ؛ یا مگه ما ژان وارژان هستیم که بخوایم به همه کمک کنیم!

اصلا این شده یه مرض. شده یه ویروس واگیر دار که به همه خواسته یا ناخواسته سرایت کرده. علتش رو هم که بپرسی همه میگن : سرم خیلی شلوغه , وقت ندارم , گرفتارم , درگیری هام زیاد بود و فراموش کردم. اما وای به روزی که دیگران به خود ما بی توجه بشن.اونجاست که داد و هوارمون بلند میشه که بله , کسی منو دوست نداره یا به من توجه نمیکنه . اما یادمون نمیاد که خودمون سرآمد بی معرفت ها هستیم.

گفتن عصر آهن و کامپیوتر و تکنولوژی ؛ اما نگفتن عصر فراموشی آدمیت ! انگار نه انگار که انسان هستیم و داریم اجتماعی زندگی میکنیم و به هم احتیاج داریم. هرکس برا خودش زندگی میکنه. تازه افتخار هم میکنه و میگه : بله , ما سرمون توی لاک خودمونه و به خیر و شر دیگران کاری نداریم .

بدبختانه این مرض به بلاگستان فارسی هم سرایت کرده و اکثر ما رو مبتلا کرده . یعنی تا طرف میاد وبلاگمون و تا اکتیوه و تند تند پست میذاره میریم و بهش سر میزنیم اما بمحض اینکه چند روز این ارتباط کمرنگ شد , همه چیزو فراموش میکنیم و میریم میچسپیم به خواننده ها و بلاگ نویس های فعال.

حالا بگذریم از یه سری وبلاگ نویس مشششششهور و معععععروف که سال تا سال به کسی  سر  نمیزنن و فقط دیگران هستن که باید نوشته های گوهربار اونا رو بخونن.(همینجا توی پرانتز از  مستر افشین عزیز تشکر کنم که با اینکه از خیلی از اونایی که ادعای وبلاگ نویسی دارن , قدیمی تره و تقریبا همه ی بلاگستان آوازه ی نوشته های خوبش رو دارن ؛ اما با وجود این به همه سر میزنه و همه ی اونایی رو که میخوننش رو دنبال میکنه.) فکر میکنم حداقل ماها که تقریبا جزو باند مافیایی بلاگستان نیستیم میتونیم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم. چه ایرادی داره این دوستی های مجازی به حقیقت تبدیل بشه و بتونیم باری رو از روی دوش هم برداریم. اگه اینم ازمون برنمیاد حداقل میتونیم که جویای حال همدیگه باشیم یا به حرفا و دردای همدیگه گوش کنیم.

تا حدود یکی دو ماه پیش وبلاگ سوپرپوزیشن عزیز یکی از فعال ترین و اکتیوترین وبلاگ های فارسی بود.اما بعد از اون بنا به دلایل و مشکلاتی که برای نویسنده ی این بلاگ پیش اومد و خودش تا حدودی اونا رو توی نوشته هاش مطرح کرده , دیگه نتونست مثل سابق چراغ بلاگش رو روشن نگه داره و بعضی وقتها هم که مینوشت بیشتر از مشکلات و گرفتاری هایی بود که آزارش میداد.

و اما ما چه کردیم : اول یکی یکی شروع به قطع ارتباط باهاش کردیم.بعد لینک وبلاگش رو از توی پیوندامون حذف کردیم. آخرش هم برای همیشه فراموشش کردیم و راحت شدیم. انگار نه انگار که یه آدمی وجود داشته که ما یه روزی نوشته هاشو میخوندیم و اونم نوشته هامون رو میخوند.انگار نه انگار که این رابطه مجازی اصلا اهمیتی داشت.انگار نه انگار که یه آدمی که ما تا حدی اونو میشناسیم , براش مشکلی پیش اومده و شاید ما بتونیم یه قدم کوچیکی براش برداریم.

default عزیز هیچ وقت از کسی چیزی نخواست (حتی توی این پست هم تاکید کرده که از صدقه دادن و منت گذاشتن دیگران بیزاره) و گله ای از کسی نکرد.اما ما چی ؟ برخورد ما با default چی بود ؟  من فقط میخوام بپرسم اگه هرکدوم از ماها جای اون بودیم چه انتظاری از دیگران داشتیم؟مایی که ادعای نویسندگی و روشنفکری هم داریم و همیشه برای زمین و زمان نسخه میدیم و پیشنهاد و راهکار ارایه میدیم و از بی عدالتی ها و ستم ها آه و فغان میکنیم و صدای هواخواهی مون از حق و حقوق از دست رفته ی دیگران , به آسمون میرسه ؛ ما اگه جای اون بودیم چه خواسته و انتظاری از به اصطلاح دوستان مجازی مون داشتم؟

آخه چرا ما به اینجا داریم میرسیم که اینقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت هستیم؟ چرا اینقدر سرنوشت دیگران برامون بی اهمیته ؟ مثلا ایرانی هستیم و ادعامون هم میشه که خیلی آدمای احساساتی هستیم .

default عزیز ؛ اگه هیچ کس هم نیاد پیشت , من یکی دربست مخلصتم .

Advertisements

میراث شوم

2010/02/18

یه وقتایی که به حال و روز امروزمون فکر میکنیم , حس میکنیم که خیلی بهمون ظلم شده و مظلوم واقع شدیم؛ و اسم خودمون رو میذاریم نسل سوخته . اما اگه درست به قضایا فکر کنیم به این نتیجه میرسیم که از ما مظلوم تر و بی گناه تر هم هست. نسل آینده . نسل آینده ما مسلما» شرایط و حال و روز خیلی بدتری رو تجربه خواهند کرد. چیزایی رو باید تحمل کنن و ارثیه ای رو از ما بتحویل گیرن که هیچ نقشی در بوجود اومدنش نداشتن.پس شاید اگه از این زاویه به مسایل نگاه کنیم به این نتیجه منطقی برسیم که اونا خیلی بدتر و گرفتارتر از ما خواهند بود.

مسلما» نمیشه به این مساله بی تفاوت بود و سرسری از کنارش گذشت ؛ چرا که نسل آینده آدمایی نیستن که بخوان از یه سیاره ی دیگه بیان و با ما غریبه باشن. نسل آینده بچه های خود ما خواهند بود که باید توی خرابه ای زندگی کنن که ما براشون به یادگار گذاشتیم و باید کمبودها و عقب موندگی هایی رو جبران کنن که تا حد زیادی مقصر بوجود اومدنشون ما بودیم.

واقعا مایه خجالت و سرافکندگی برای ماست اگه بخوایم همچین میراث شومی رو بهشون تحویل بدیم. مطمئنا نه اونا و نه تاریخ , ما رو بخاطر اینهمه کم کاری و بی توجهی نمی بخشن.چرا که هنوز هیچ چیزی نداریم که در آینده بهش افتخار کنیم .

ما چه توجیهی میتونیم برای این میراث شوم برای نسل بعد از خودمون داشته باشیم؟واقعا «چی میخوایم بگیم ؟ میخوایم بگیم نفت و گاز و  انواع و اقسام معادن و پسته و فرش و هزار نمونه داشته های طبیعی و غیر طبیعی داشتیم اما نتونستیم ازشون درست استفاده کنیم و با وجود همه ی اونا بازم یه کشور فقیر و جهان سومی عقب مونده باقی موندیم؟میخوایم همه ی تقصیرها رو گردن استکبار جهانی و آمریکای جهان خوار و استعمار پیر انگلیس بندازیم؟میخوایم بگیم ما اونقدر خوب و بامرام بودیم که از دهن خودمون و شما درآوردیم و توی دهن ونزوئلا و آفریقای جنوبی و فلسطین کردیم؟فکر میکنید این جواب ها و این استدلال ها اونا رو قانع میکنه؟ نه . باور کنید نه .

شاید اگه تلاش خودمون رو برای تغییر بکار ببندیم حداقل بتونیم بگیم : که ما سعی خودمون رو کردیم ولی نشد. اما اینکه بشینیم و فقط تماشاچی باشیم و بی خیال روزها رو بگذرونیم و هیچ حرکتی از خودمون نشون ندیم؛ مطمئنا ما رو شرمنده ی نسل های بعدی میکنه.

تفاوت ها ؛ تضادها

2010/02/14

هر گونه تغییر و دگرگونی در هر جامعه ای مسلتزم درست شدن پایه ها و ریشه ی اعتقادات و باورهای فکری افراد اون جامعه است. یعنی اگر ما میخوایم پیشرفتی داشته باشیم و جامعه ای که در اون زندگی میکنیم طعم آزادی و دموکراسی رو بچشه باید اول طرز فکر و نگاه تک تک افراد جامعه رو بسوی خردگرایی و حاکم شدن تفکرات درست و منطقی سوق بدیم.

یکی از مهمترین موضوعات و مسایلی که باید در میان مردم ما اصلاح بشه و جا بیفته , موضوع پذیرش و قبول افکار متضاد و برقراری گفتمان مشترک و سنجیدن ایده های نو و شنیدن و تامل در  نظرات مخالف دیگرانه.

هرشخص یا گروه یا اجتماع یا نهادی در حالت طبیعی و عادی دوست داره که خودشو یا عملکردش رو بشناسه و برای بهتر شدن تلاش کنه . حالا این شناخت چطور بدست میاد؟

تا زمانی که همه چیز در جهت موافق باشه و همسو و موازی هم حرکت کنه و همه چیز شبیه هم باشه , مطمئنا این هدف بدست نمی آد. چراکه شناخت و سنجش خود فقط در زمان محک خوردن با تفاوت ها و تضادهاست که عیان میشه. یعنی ما تا زمانی که چیزهای دیگه ای رو که با روند حرکتی و رفتاری ما متفاوت هستند رو نبینیم و اونا رو امتحان نکنیم , نمیتونیم به نتیجه مطلوب برسیم.

اینکه ما تمام رفتار ها و عملکرد خودمون رو کاملا درست و صحیح بدونیم ؛ هیچ دگرگونی در ما ایجاد نمیکنه و فقط باعث میشه که یک خط سیر یکنواخت و یکسان رو همیشه دنبال کنیم و راه های دیگه رو که چه بسا بهتر و راهبردی تر باشن رو امتحان نکنیم.

حالا چی باعث میشه ما مسایل و ایده های متفاوت و غیر همسو با افکار خودمون رو قبول نکنیم ؟

اول تعصب و اصرار بی مورد بر داشته ها و آموخته هامونه.یعنی بگیم : فقط اونچه که ما میگیم و انجام میدیم درسته و غیر از اون هرچی که باشه , کاملا» اشتباست. یعنی اصرار بی مورد بر درستی راهی که درپیش گرفتیم . راهی که شاید ضررهاش برای ما خیلی بیشتر از منافعش باشه.

دوم احساس خطر از اینکه منافع ما بخظر بیفته. یعنی  از پذیرش و باور تضادها و تفاوت های موجود فراری باشیم و بترسیم با کوچکترین تغییری منافع و داشته هامون بخطر بیفته؛ و به همین دلیل بذاریم عقل و فهم و دانش ما همیشه آکبند باقی بمونه و از تغییرات , هرچقدر هم کوچیک گریزان باشیم.

سوم اینه که اونقدر نادان و کوته بین باشیم که جلوتر از نوک بینی خودمون , جایی و کسی رو نبینیم و حاضر هم نباشیم که از عینک یا هر وسیله ای که باعث بازتر شدن دید ما میشه استفاده کنیم. یه وقتایی ممکنه دیگران مسایل رو از زاویه ای ببینن که ما بنا به هر دلیلی نمیتونیم از اون منظر به قضایا نگاه کنیم.پس میتونیم حداقل در خصوص هر مساله ای , نظرات دیگه رو هم حداقل گوش کنیم.

چهارم اینه که فکرمون تک بعدی باشه.یعنی فقط یه چیز توش باشه. یعنی دگم باشیم.

متاسفانه این مساله اینقدر در جامعه ی ما رایج شده که معمولا افراد از بیان نظر و عقیده واقعی خودشون طفره میرن یا افکارشون رو با ترس و احتیاط مطرح میکنن.حال آنگه تضارب افکار و عقاید میتونه بنفع هر دوطرف باشه.اما بخاطر ترس از عکس العمل ها و عواقب احتمالی , متاسفانه این تبادل افکار در میان مردم ما به ندرت اتفاق میفته.

بهتره که تک تک ما از خودمون شروع کنیم و ظرفیت و توان هضم و پذیرش نظرات دیگران رو هرچند که با پرنسیپ های ما در تضاد باشن ؛ توی خودمون افزایش بدیم چون این موضوع درنهایتباعث رشد فرهنگ و باز شدن دیدگاه های ما نسبت به مسایل مختلف میشه و افق دید تازه ای رو جلوی روی ما قرار میده.

یادداشت : از دوستانی که پست قبل رو نخوندن خواهش میکنم حتما بخونن و نظرشون رو بگن.

جیش , بوس , لالا

2010/02/10

میگه :

خوب ؛  مثل همیشه میدونی الان وقت چیه بچه جون ؟ درسته ؛ جیش , بوس , لالا .

برو بخواب بچه جون ؛ میخوای بیدار بمونی که چی بشه ؟تو باید استراحت کنی. ما خودمون حواسمون به همه چیز هست و خودمون همه چیز رو درست میکنیم.تو فقط چشمات رو ببند و بخواب . اگه هم خوابت نمیاد , باید خودت رو بخواب بزنی. یعنی بخودت القاء کنی نه چیزی میبینی و نه چیزی میشنوی . اگه هم متوجه چیزی شدی , شتر دیدی ندیدی ؛ وگرنه جیز میشی ها . دعوات میکنیم ها . پس مثل یه بچه ی خوب بگیر بخواب و کاری به هیچ چیز دیگه ای نداشته باش!!!

حوصله ات سر رفته ؟ میخوای گریه کنی؟ میخوای بهمون ببفهمونی که از این چیزایی که داری راضی نیستی ؟ تو باید بچه فهمیده ای باشی. درسته ما خودمون نون نداریم ؛ پول نداریم و همینی رو هم که داریم میدیم به دیگران ؛ اما چه اشکالی داره ؟ اونا هم گناه دارن دیگه . ما باید به اونا کمک کنیم. حالا خودمون از بی پولی و گرسنگی هم مردیم که اشکالی نداره . تو و بقیه باید اینا رو درک کنید ؛ که اول دیگران و بعد خودمون!!!

چیه ؟ چیزی میخوای ؟تو هم میخوای مثل بچه های همسایه همه چیز داشته باشی؟پس بیا ؛ بیا این چندتا خوشه رو بگیر و برو باهاشون برا خودت و خانواده ات  قاقا لی لی بخر . بچه باید حرف بزرگتر ها رو گوش کنه . هرچی بهش گفتن ، فقط بگه چشم . آفرین بچه ی حرف گوش کن .

بچه جون تو چرا اینقدر بازی میکنی و میخندی؟ زیاد نخند خوب نیست . ضمنا» شادی هم زیاد بدردت نمیخوره.میگن طرف سبک بازی از خودش درمیاره یا مخش پاره سنگ برمیداره.سعی کن بیشتر جدی و ناراحت بنظر بیای تا همیشه همه ازت حساب ببرن.اخم کن . اصلا چه معنی داره آدم همش بخنده.

میگم:

بسه دیگه . خسته شدم .میخوام بزرگ بشم . نمیخوام همش بخوابم.نميخوام دیگه خودمو بخواب بزنم.اینهمه خوابیدم بسمه . اینهمه که خوابیدم چی شد؟ میخوام چشمام رو باز کنم و بیدار بشم.میخوام بدونم و دور و برم چه خبره و چه اتفاقایی داره میفته. میخوام بفهممنتیجه اعتمادم به بزرگترها چی بوده.

دیگه نمیخوام وقتی جیبای خودم خالیه و توشون شیپیش ملق میزنه , توی جیب دیگران پول بریزم. میخوام حقم و سهمم رو پیش خودم نگه دارم.نمیخوام وقتی شکم خودم خالیه , شکم یکی دیگه رو پر کنم . نمیخوام وقتی خودم باید برا بدست آوردن یه تیکه نون خشک هزارتا بدبختی رو تحمل کنم , گوشت تازه و مرغ بفرستم که دیگران لذتش رو ببرن. هیچ کس غیر از خودمم گناه نداره . نمیخوام کسی رو درک کنم . اول خودم بعد دیگران.اول من مهم , نه اول دیگران.

منم میخوام مثل همه , همه چیز داشته باشم. دیگه نمیخوام به حداقل ها راضی شم . حرف بزرگترا رو گوش میدم اما وقتی که اونا هم حرفای منو گوش کنن.وقتی اونا هم منو بفهمن و نیازها و خواسته هام رو برآورده کنن.چیز زیادی نمیخوام. فقط حقم . حقی که شاید خیلی وقته ازم دریغ شده .

میخوام شاد باشم. شادی کنم , از زندگیم لذت ببرم. بگم و بخندم. تا کی یکسره بزنم توی سروصورتم.دیگه بسه . میخوام مثل همه ی آدمای دیگه منم معنی و طعم خنده و خوشحالی رو بچشم. دوست دارم نیشم باز باشه  . چه اشکالی داره . میگن سبک بازی درمیارم؟باشه من سبکم .

میخوام از این پیله ی کهنه و تاریک در بیام. پوست بندازم . یه زندگی و یه آب و رنگ تازه به روزام بدم . میخوام لعاب زندگی بزنم به چینی شکسته ی روزهام. میخوام دوباره متولد بشم. دیگه نمیخوام بچه بمونم. میخوام بزرگ بشم. دیگه نمیخوام چشمام بسته باشه.خواب بسه .

زندگی در وقت اضافه

2010/02/04

هرچی بیشتر از عمرمون میگذره , بیشتر دچار روزمره گی میشیم .این روزمره گی باعث میشه ما خیلی چیزا رو فراموش کنیم.چیزای رو که فقط ممکنه در شرایط سخت یادمون بیان.چیزای مهمی مثل نفس کشیدن ؛ مثل حرکت کردن و مثل زنده بودن ؛ اما …. اما زمانی که  میفهمیم که دیگه وقتی برا زندگی نداریم یا وقتی که میفهمیم همه چیز داره تموم میشه ,  تازه یادمون میفته که زنده ایم و باید زندگی کنیم و از لحظه لحظه ی روزامون استفاده کنیم.

این طبیعت ما آدماست و کاریش هم نمیشه کرد ؛ اینکه خیلی وقتا چشم مون رو روی مهمترین داشته هامون میبندیم و فکر میکنیم شرایط همیشه همینطور میمونه و این جاده ی زندگی حالا حالاها برای ما ادامه داره . با خودمون فکر میکنیم که : حالا کو تا پیری . هنوز خیلی وقت داریم . اما غافلیم از اینکه ممکنه یک لحظه ی بعد وقت ما تموم بشه .

فقط توی همیچین شرایطیه که یادمون به اطرافیان و دوستامون میفته . یادمون به آرزوها و خواسته های درونی مون میفته . اما اون وقت شاید زمان به ما اجازه ی برآورده شدن اونا رو نده و توی اون وقت تنگ فقط بتونیم حسرت هامون رو توی ذهن مرور کنیم.

واقعا» اگه بدونید قرار چند وقت دیگه بمیرید , چه حسی بهتون دست میده و دوست دارید توی اون مدت باقی مونده چکارایی رو انجام بدید؟ مطمئنا» اولین چیزی که بذهن میاد اینه که روزای باقی مونده رو خوش بگذرونیم , به مسافرت بریم و بیشتر وقت مون رو با دوستان و خانواده بگذرونیم . اما سوال اینجاست که چرا توی وضعیت عادی ما اینکارا رو انجام نمیدیم ؟ یا اگه انجام بدیم با این شور و شدت نیست ؟

شاید بعضی ها صحبت کردن راجب این موضوع رو نشون از ناامیدی بدونن اما باید باور کنیم و بپذیریم که این مساله یکی از واقعیت های زندگی ماست و باید خواه ناخواه اونو بپذیریم و با اون کنار بیام. شاید حتی اسم و یا فکر این مساله , ترس در در ذهن ما تداعی کنه ولی چون از اون گریزی نیست باید راجبش حرف بزنیم.باید بهش فکر کنیم و اونو توی تمام مسایل زندگی مون بنوعی تاثیر گذار و لازم بدونیم.

خلاصه و حرف این پستم اینه که ما توی وقت اضافه زندگی میکنیم و ممکنه لحظه ی بعدی , لحظه ی آخرمون باشه و بهتره جوری زندگی کنیم که اگه یه لحظه ی بعد نبودیم دیگه جایی برای حسرت خوردن توی دل ما نمونده باشه و خیالمون راحت باشه که به نسبت سن  و سال و شرایط و امکانات  و موقعیت هایی که در اختیار داشتیم , تونستیم به خواسته ها و آرزوهامون برسیمو درست زندگی کرده باشیم.