Archive for the ‘آرزوها’ Category

یه آدم دیگه

2010/03/06

بعضی وقتا توی خودت گم میشی . با خودت هم غریبه میشی و حتی اگه توی آینه تصویرت رو ببینی نمیتونی بفهمی که این انعکاس حجم ماده , خودتی یا یه تصویر غریبه که برات ناآشناست.

گنگ و نامفهوم و گیج به دنبال ذره ذره های وجود گم شده ات میگردی اما هرچی بیشتر توی دشت دلواپسی هات میگردی متوجه میشی که گرد و غبار روزهای پوچ , جلوی چشمای مه آلودت  رو گرفته و هرچی هم که تلاش میکنی بیشتر از جاده ی اصلی زندگیت دور میشی.

داری پاتو میذاری وسط مرداب حسرت و آرزهای خاکستر شده ات و هرچقدر هم دست و پا میزنی , بیشتر در دل خاطره هات گم میشی.

ثانیه های از حجم زمان بزرگتر میشن و عقربه های ساعت انگار حرکت رو از یاد میبرن و تکون نمیخورن. همه جا بوی سکون و یکنواختی میگره ؛ و تو باز داری تک و تنها وسط افکار زنگ زده ات بدنبال یه گم شده ای میگردی که خودت هم نمیدونی چیه . نمیدونی کجا باید دنبالش بگردی.

من کی ام ؟ من کجام ؟ دارم چکار میکنم ؟ اینا همون زمزمه هایی هستن که نفس به نفس همراهت میشن و باید بهشون عادت کنی. باید اونا رو هم توی کوله بار دلواپسی هات بذاری و هرچند که بارت رو سنگین تر میکنن ,اما بازم با خودت می بریشون.

خسته میشی . زمین میخوری . دنبال یه دیوار میگردی که دستات رو بهشون بگیری و دوباره از جات بلند بشی.شاید هم بهش تکیه کنی تا خستگیت دربره. ولی یهو میبینی دیوار داره روی سر خودت خراب میشه. همون دیواری که قرار بود وسط دل دل بی کسی هات بهش تکیه کنی .

چشمات رو به آسمون میدوزی و رویای دوتا بال سفید تمام حرم وجودت رو پر میکنه. از حریم تعهد و مسئولیت هات بیرون میری . پا میذاری توی آزادی های لحظه ای؛ هرچند کوتاه ؛ هرچند وهم گونه ؛هرچند خالی از لذت و لبریز از پوچی.

یهو از خواب بیدار میشی. توی پاهات احساس جنبش و تکاپو پر میشه . تنت یهو بطرف خورشید میگرده و چشمات رو به افق فردا میدوزی . فردا دوباره خورشید طلوع میکنه . فردا دوباره به سرزمین زندگی میرسی. اما توی خاطرت بازم یاد امروز میمونه . یاد ثانیه های تلخش رو کنج اتاق توی صندوقچه ی کهنه ی دلواپسی هات میذاری . توی تقویم عمرت , امروز رو علامت میزنی تا دیگه تکرار نشه و یادت بمونه که فقط خسته گی هات رو خودت میتونی به مرز آرامش برسونی.

و حالا امروز , تو یه آدم دیگه هستی. آدمی که بوی زندگی میده .

((بهترین کسی که همیشه میتونه به ما کمک کنه و توی شرایط سخت بدادمون برسه فقط خودمون هستیم))

جیش , بوس , لالا

2010/02/10

میگه :

خوب ؛  مثل همیشه میدونی الان وقت چیه بچه جون ؟ درسته ؛ جیش , بوس , لالا .

برو بخواب بچه جون ؛ میخوای بیدار بمونی که چی بشه ؟تو باید استراحت کنی. ما خودمون حواسمون به همه چیز هست و خودمون همه چیز رو درست میکنیم.تو فقط چشمات رو ببند و بخواب . اگه هم خوابت نمیاد , باید خودت رو بخواب بزنی. یعنی بخودت القاء کنی نه چیزی میبینی و نه چیزی میشنوی . اگه هم متوجه چیزی شدی , شتر دیدی ندیدی ؛ وگرنه جیز میشی ها . دعوات میکنیم ها . پس مثل یه بچه ی خوب بگیر بخواب و کاری به هیچ چیز دیگه ای نداشته باش!!!

حوصله ات سر رفته ؟ میخوای گریه کنی؟ میخوای بهمون ببفهمونی که از این چیزایی که داری راضی نیستی ؟ تو باید بچه فهمیده ای باشی. درسته ما خودمون نون نداریم ؛ پول نداریم و همینی رو هم که داریم میدیم به دیگران ؛ اما چه اشکالی داره ؟ اونا هم گناه دارن دیگه . ما باید به اونا کمک کنیم. حالا خودمون از بی پولی و گرسنگی هم مردیم که اشکالی نداره . تو و بقیه باید اینا رو درک کنید ؛ که اول دیگران و بعد خودمون!!!

چیه ؟ چیزی میخوای ؟تو هم میخوای مثل بچه های همسایه همه چیز داشته باشی؟پس بیا ؛ بیا این چندتا خوشه رو بگیر و برو باهاشون برا خودت و خانواده ات  قاقا لی لی بخر . بچه باید حرف بزرگتر ها رو گوش کنه . هرچی بهش گفتن ، فقط بگه چشم . آفرین بچه ی حرف گوش کن .

بچه جون تو چرا اینقدر بازی میکنی و میخندی؟ زیاد نخند خوب نیست . ضمنا» شادی هم زیاد بدردت نمیخوره.میگن طرف سبک بازی از خودش درمیاره یا مخش پاره سنگ برمیداره.سعی کن بیشتر جدی و ناراحت بنظر بیای تا همیشه همه ازت حساب ببرن.اخم کن . اصلا چه معنی داره آدم همش بخنده.

میگم:

بسه دیگه . خسته شدم .میخوام بزرگ بشم . نمیخوام همش بخوابم.نميخوام دیگه خودمو بخواب بزنم.اینهمه خوابیدم بسمه . اینهمه که خوابیدم چی شد؟ میخوام چشمام رو باز کنم و بیدار بشم.میخوام بدونم و دور و برم چه خبره و چه اتفاقایی داره میفته. میخوام بفهممنتیجه اعتمادم به بزرگترها چی بوده.

دیگه نمیخوام وقتی جیبای خودم خالیه و توشون شیپیش ملق میزنه , توی جیب دیگران پول بریزم. میخوام حقم و سهمم رو پیش خودم نگه دارم.نمیخوام وقتی شکم خودم خالیه , شکم یکی دیگه رو پر کنم . نمیخوام وقتی خودم باید برا بدست آوردن یه تیکه نون خشک هزارتا بدبختی رو تحمل کنم , گوشت تازه و مرغ بفرستم که دیگران لذتش رو ببرن. هیچ کس غیر از خودمم گناه نداره . نمیخوام کسی رو درک کنم . اول خودم بعد دیگران.اول من مهم , نه اول دیگران.

منم میخوام مثل همه , همه چیز داشته باشم. دیگه نمیخوام به حداقل ها راضی شم . حرف بزرگترا رو گوش میدم اما وقتی که اونا هم حرفای منو گوش کنن.وقتی اونا هم منو بفهمن و نیازها و خواسته هام رو برآورده کنن.چیز زیادی نمیخوام. فقط حقم . حقی که شاید خیلی وقته ازم دریغ شده .

میخوام شاد باشم. شادی کنم , از زندگیم لذت ببرم. بگم و بخندم. تا کی یکسره بزنم توی سروصورتم.دیگه بسه . میخوام مثل همه ی آدمای دیگه منم معنی و طعم خنده و خوشحالی رو بچشم. دوست دارم نیشم باز باشه  . چه اشکالی داره . میگن سبک بازی درمیارم؟باشه من سبکم .

میخوام از این پیله ی کهنه و تاریک در بیام. پوست بندازم . یه زندگی و یه آب و رنگ تازه به روزام بدم . میخوام لعاب زندگی بزنم به چینی شکسته ی روزهام. میخوام دوباره متولد بشم. دیگه نمیخوام بچه بمونم. میخوام بزرگ بشم. دیگه نمیخوام چشمام بسته باشه.خواب بسه .

اولین روز آرامش

2010/01/27

((شاید این چندتا پست آخر , سبک و شیوه ی نوشته های من نباشه اما هرچی که هست حسیه که این روزا تمام وجودم رو پر کرده.یه مقدار حرفای پراکنده و گنگم توی این روزا , برای بعضی از دوستان سوالاتی رو بوجود آورده که مطمئنا» بوقتش بیشتر براتون توضیح میدم.فعلا» یه جوری من نوشته های بی ربطم رو تحمل کنید.ضمنا» از همین اول بگم این حرفا نشون از ناامیدی و این چیزا نیست.)

خیلی وقتا ناخودآگاه به گذشته ام نگاه میکنم.به روزایی که در یه چشم بهم زدن گذشتن و دیگه امکان نداره که برگردن.

29سال گذشت . هر جوری که حساب میکنم میبینم این 9 سال آخری خیلی بیخود بوده و شاید اصلا» اضافه است.شاید نباید اینقدر طول میکشید ؛ یا شاید نباید اینطور میگذشت.

آسمون این 9 سال , پر شده از ابر حسرت که خیلی وقتاش هم بارون بدبختی و استرس و فشار , زمین آرامش عمرم رو با سیلاب هاش شسته و با خودش به جاهای دوری برده که دیگه نمیشه اونا رو برگردوند. یه وقتایی هرچی دنبال عمر رفته ات میدویی , میبینی که انگار داره ازت دور تر میشه .

آخ ؛ آرامش . چه حس قشنگیه . ولی من هنوز از نزدیک لمسش نکردم. همیشه از پشت شیشه های انتظار , فقط صدای پاهاشو شنیدم که تا خونه ی همسایه اومده و برگشته . انگار خیلی وقتا چشماش منو ندیده. انگار با من قهر کرده . حاضرم منتش رو بکشم . حاضرم هرکاری انجام بدم تا فقط یه لحظه مهمون خونه ی منم بشه . یه وقتایی با خودم فکر میکنم که آرامش هم دلش از سنگه. براش مهم نیست که سهم همه رو بده. براش مهم نیست به خونه ی همه سر بزنه. وقتی هم بهش میگی چرا ؛ میگه آدرست رو گم کرده بودم ؛ یا  میگه : اسمت توی لیستم نبوده. آخه این لیست رو کی تنظیم میکنه ؟

یه وقتایی که میرم سرقبر آرزوهام , میبینم همه شون آروم آروم دارن محو میشن.حس میکنم دیگه حتی سنگ قبراشون هم سرجای خودشون نیستن.یعنی دیگه حتی یادم نیست آرزوهای برباد رفته ام چی بوده. همه شون سوار قالیچه ی فراموشی رفتن سرزمین آدم خوبا . همون آدم خوبا که جیب های پر پول دارن . آخه این روزا باید پول داشته باشی تا جزو آدم خوبا بشی. آرزوها هم فقط مال اوناست. اصلا همه چیز مال اوناست. وقتی پول داری یعنی همه چیز داری .

یه وقتایی دلت میخواد همه چیز رو به عقب برگردونی . دلت میخواد دفتر عمرت رو دوباره بنویسی و هرچی اشتباهه از توش پاک کنی. اصلا» دلت میخواد همه چیز رو یه جور دیگه بنویسی. اما مگه میشه ؟ نه . اینم باید به لیست اون حسرت هایی که همیشه همراهت هست اضافه کنی. اما بازم با همه ی اینا یه چیزی هست که میتونه آرومم کنه . آرامش . آرامشی که توی کوچه پس کوچه های روزای غربت و خالی از عشقم گمش کردم.

چقدر دلم میخواست میتونستم به یه چیزی تکیه کنم. یعنی حس کنم اگه بخوام بیفتم یه چیزی پشتم هست که منو نگه داره . یه چیزی یا یه کسی کهتکیه گاه دلواپسی ها و دلتنگی هام باشه. تکیه گاه روزای خسته گیم باشه . کسی که هر وقت زمین خوردم ؛ دست محبتش بطرف ناامیدی هام دراز باشه و جسم بی رمق ام رو از زمین بی تفاوتی ها بلند کنه. یکی که به دیوار روزمره گی هام یه رنگ آبی تازه بزنه.

دارم زیر این بار سنگین له میشم. یعنی من برا نگه داشتن اینهمه ساخته نشدم. شاید سنم کم باشه برا اینهمه بار. شاید تجربه اش رو ندارم. شاید همراه ندارم .اینا معنیش این نیست که ناامیدم . نه . شاید خسته باشم. شاید باید بخوابم. شاید باید خواب آرامش رو ببینم.

البته یه وقتایی آرامش رو یه جور دیگه تجربه میکنی.یعنی بزور آرامش رو میاری توی وجود خودت. مثلا» وقتی فهمیده باشی که داری یه جورایی داری به آخر راه میرسی. میدونی , شاید این آرامش یه جور آرامش اجباری باشه اما هرچی که هست اسمش آرامشه.اسمش و معناش اینه که دیگه نه استرس داری , نه هر دقیقه منتظر یه خبر بد هستی , نه نگران امروز یا فردایی , نه نگران اینی که دوست داشته باشن یا نه و نگران آینده و روزای گنگی هستی که از قبل میتونی بوی تعفنش رو احساس کنی.

وقتی آرامش نباشه چقدر همه چیز سخت میشه . حتی نفس کشیدن برات دردناک میشه. انگار وسط دلشوره های ناتمامت گم میشی . انگار دیگه نمیتونی حتی با بادبادک های خیالت , به سرزمین رویاهات برسی. اما چه میشه گفت وقتی که محکومی که بازم یه مدت همه ی اینا رو ادامه بدی.هرچند که این مدت کوتاه باشه. آخه وقتی بفهمی داری به آرامش میرسی(نوعش فرقی نمیکنه) انگار ثانیه هات کش میان و از جاشون تکون نمیخورن. اما  به جنگ زمان که نمیشه رفت.پس باید بازم صبر کنی. بازم صبر . چقدر این کلمه برام آشناست. انگار یه قسمت از وجودمه .انگار خود منه .

حتی فکر کردن به آرامش هم برام لذت بخشه.چقدر وقتی بهش برسم باهاش پز میدم. همه جا جار میزنم و به همه میگم بیان ببینن. بیان ببین که بلاخره بهش رسیدم ؛ بلاخره پیداش کردم؛ بلاخره راحت شدم ؛ بلاخره همه چیز تموم شد ؛

فقط یه رویای دور : حالا اولین روز آرامشه .حالا دیگه راحتم . احساس آرامش میکنم . دیگه خسته نیستم .دیگه نگران نیستم و استرس ندارم . دیگه جاییم درد نمیکنه . دیگه دلم نمیسوزه . دیگه حسرت نمیخورم. دیگه آرزوی یه خواب راحت رو ندارم. بلاخره پیداش کردم . حالا آرومم . آروم و راحت . چشمام بسته است . به آرامش رسیدم .

بعد نوشت مهم : ظاهرا خیلی از دوستان فکر کردن من منظورم اینه که به آرامش رسیدم . نه . من نوشتم این یه رویاست . اما شاید تا چند ماه دیگه ؛ به یه نوع آرامش دیگه برسم.همین.

یادداشت:در ادامه مطلب چندتا آهنگ براتون برای دانلود گذاشتم.پشیمون نمیشید.البته امیدوارم

(more…)

هدف ما ایرانه

2010/01/22

توی وجود همه ی ما یه حسی هست که همیشه ما رو روبه جلو میرونه. حس برتری , حس پیروزی , حس اینکه زودتر باید به هدفی که داریم برسیم.

برای رسیدن به هر هدفی یا پیروزی در هر قضیه ای , نیاز به یه سری پیش نیاز یا وسیله داریم. نیاز به حس و قدرتی داریم که مارو بطرف جلو هدایت کنه. یه وقتایی میگیم هدف وسیله رو توجیه میکنه و یه وقتایی هم نه . اما مشکل اینجاست که بدونیم و تشخیص بدیم که چه وقت باید به هر وسیله ای بهدفمون برسیم و چه وقت نباید اینطور باشیم ؛ یا اینکه اصولا» هدفی که مد نظر ماست , ارزش چه میزان تلاش و سعی رو داره.

این مساله شاید اول به این بستگی داشته باشه که شما چه تعریف و یا باوری از اون هدف توی ذهن خودتون داشته باشید ؛ و همچنین خوب و بد بودنه راه های رسیدن به اون هدف رو چطور برای خودتون مشخص کنید.

شاید اولین معیار برای تعریف و تمایز دادن میان خوب و بد در ذهن ما , باورها و اعتقادات شخصی ماست که از کودکی بوسیله ی خانواده و اطرافیان در ذهنمون نهادینه شده . مسلما» این معیار بدلیل شرایط خاصی که ممکنه هر خانواده در اون پرورش پیدا کرده , نمی تونه معیار کامل و خوبی باشه که بشه فقط با اتکاء به اون , انگیزه ها و خواسته ها و خوب و بد مسایل رو از هم جدا کرد و تشخیص داد.

معیار بعدی , هنجارها و عرف و قانون رایج در جامعه است.شاید تا حد زیادی بشه و یا شاید یه جاهایی باید از اون تبعیت کرد اما بازم نمیشه اونو مطلق فرض کرد چون چیزی که عمومیت داره هم امکان داره ایراداتی داشته باشه یا اینکه با ذهنیت و خواسته های فرد همخونی نداشته باشه.

بغیر از مبحث وسیله ی رسیدن به هدف , انگیزه و محرک فرد نیز موضوع خیلی تاثیر گذاریه که میتونه شرایط رو بکلی عوض کنه . یعنی هرچقدر هدف شما بزرگتر باشه , انگیزه و محرکی که شما رو بطرف اون هدف سوق میده به مراتب بیشتر از هدف هایی هست که شاید از اهمیت کمتری برخوردار باشن.

تمام این حرفا فقط برا اینه که بگم توی جامعه ی امروز با تمام مشکلات و کاستی هایی که هست, همه ما یه چیز خیلی مهم رو فراموش کردیم . همه ی ما مشکلات رو بخوبی میدونیم و به اندازه ی کافی از اونا گفتیم و نوشتیم و خوندیم .هرکدوم از ما بنسبت فهم و دانش خودش , نسخه ای برای درست شدن و بهبود شرایط موجود تجویز کرده . یعنی همه ی ما به دنبال وسیله و راهکاری بودیم که جامعه و مردم کشورمون رو بطرف هدف و آرمان بخصوصی سوق بدیم. این یعنی اینکه همه ی ما یک هدف رو داریم اما هر کدوم از ما ساز خودمون رو میزنیم و فکر میکنیم که راهی که میگیم تنها راه درست رسیدن به مدینه ی فاضله ای هست که آرزوش رو داریم.

ماها همه هدف اصلی رو گم کردیم یا  فراموش کردیم.ما گیج شدیم . یعنی نمیدونیم باید چکار کنیم . نمیدونیم چی درسته و چی غلطه . نمیدونیم کدوم کار بصلاح کشور و مردم مونه و کدوم به ضررشون. نمیدونیم باید چکار کنیم. شاید هدف خیلی از ما یکی باشه اما وسیله و راه رسیدن به هدف رو نمیدونیم یا گم کردیم.

مردم ژاپن بعد از جنگ جهانی و بعد از اینکه چندتا از شهرهاشون با بمب اتم , یکسره با خاک یکسان شد , به یک چیز فقط فکر کردن . به کشورشون , یعنی هدف خودشون رو ساختن کشورشون قرار دادن. برای رسیدن به این هدف اونا نیاز به یه وسیله داشتن . وسیله ی اونا این بود که همه باهم یکصدا شدن و بطرف یک هدف واحد حرکت کردن و به مسایل متفرقه ی دیگه توجهی نکردن.هرکس به نوبه خودش تلاش کرد تا وظیفه و کاری رو که بعهده داره به بهترین شکل ممکن انجام بده . و حالا اونا یکی از پیشرفته ترین و ثروتمند ترین کشورهای دنیا هستند.

و اما ما . ما چکار کردیم و چکار میکنیم. بهتره فکرمون جای دوری نره . اول بخودمون فکر کنیم و عملکرد خودمون رو ببینیم.ببینیم ما چکار کردیم برای کشورمون . بهتره اول هرکس خودش رو درنظر بگیره و ببینه آیا وظیفه ی خودش رو درست انجام میده و یا دینی رو که به کشورش داشته ادا کرده .فکر نمیکنم ؛ یا لااقل در مورد خودم مطمئن نیستم .

وقت اون رسیده باشه که یه مقدار بخودمون بیام. یه مقدار باهم باشیم . به هدف بزرگی که فراموشش کردیم فکر کنیم. همه باهم فقط به یک چیز فکر کنیم و در یک مسیر واحد بطرف هدف واحد حرکت کنیم. اینا شعار نیست.اینا واقعیت هایی هستن که ما همیشه اونا رو شعار میدونیم و بی تفاوت از کنارشون رد میشیم. خیلی هامون عادت کردیم که فقط غر بزنیم و بگیم : ای بابا , مگه میشه همه با هم متحد بشن . جواب اینه که : بله میشه . کافیه که من بخوام . تو بخوای . همه بخوای. هرکس اول از خودش شروع کنه .

هدف ما یک چیزه . هدف ما رسیدن کشورمون به مرز خوشبختی و آرامش و امنیته ؛ و تنها وسیله ی رسیدن به این هدف یکدلی و یکصدا شدنه همه ی ماست .

هدف ما خیلی عزیز و بزرگه . هدف ما ایرانه .

بی ربط یا باربط نوشت: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.

دیوونه ای که عاشق شد

2010/01/13

یه جا خوندم که نوشته بود : ( معذورم اگر محال تو , باور نمیکنم).

یه وقتایی حس میکنی نمیشه , دیر رسیدی , راه بن بسته , نباید واردش بشی , شاید اگه اونکار رو انجام بدی همه چیز بهم میریزه ؛ اما از یه طرف یه نیرو و حس قوی داخلت هست که داد میزنه : این عشقه , مگه میتونی بهش پشت کنی؟مگه میتونی جلوش رو بگیری؟

نه نمیشه . ممکن نیست. امکان نداره.محاله به عشق نه بگی. حالا هرکی میخوای باشی باش.هر موقعیت و شرایطی که داری فرقی نمیکنه.جامعه , عرف , قانون ووو اینا هیچکدوم نمیتونن جلودارت بشن.نمیتونن جلوی تورو بگیرن تا اعتراف نکنی که دوستش داری.

پس بذار اعتراف کنم. بذار بگم عاشقتم. بذار بگم که شب و روز دارم اسمت رو نفس میکشم. بذار بگم برات میمیرم . بذار بگم میپرستمت .

بذار اعتراف کنم که غصه خوردن برا تورو دوست دارم . عاشق شدنت رو دوست دارم . دلتنگی هام , بی قراری و بی تابی هام , دل دل کردن هام رو برا شنیدن صدات و حس کردن نفس هات دوست دارم.اصلا» تمام چیزایی که به تو مربوط میشه رو دوست دارم.

بذار اعتراف کنم که هست تو هست منه و نیست تو نیستمه. بذار بگم , بذار جار بزنم : تو تمام منی.

….. من ؛ عزیزم , عمرم , جونم , نفسم , تا بی نهایتم دوستت دارم و عاشقانه میپرستمت.

یادداشت 1 : این شعر مربوط به همین پسته.لطفا حتما» بخونیدش.(اینجا کلیک کنید)

یادداشت 2 : شاید من نتونم این قبیل پستها رو خوب بنویسم. شاید این پست با رویکرد این وبلاگ و پستهای قبلی من کاملا » فرق داشته باشه.شاید خیلی ها تعجب کنن اما یه سوال : مگه دیوونه ها دل ندارن که عاشق بشن؟؟؟

بچه ها , آدم بزرگا

2009/09/27

یه وقتایی آدم  آرزو میکنه ,  که ای کاش هنوز هم بچه بود . کاش اصلا» بزرگ نمیشد و اسم آدم بزرگ بهش نمیچسپید.راستش خیلی وقتا به پاکی و بی آلایشی بچه ها حسودیم میشه . به اینکه اونا فارغ از عالم و آدم و تمام اتفاقات خوب و بدی که ممکنه اطرافشون بوجود بیاد ؛ غرق در دنیای بچه گی و بازی های خودشون هستن و نه کاری به مشکلات و گرفتاری های روزمره ی زندگی ما آدم بزرگا دارن و نه توجهی به اینکه کجا و کی , چی شده یا اینکه اصلا» چی میخواد بشه .البته این آرزو بی علت هم نیست.

یکی از علت هاش اینه که ,فهمیدن احساسات و خواسته های بچه ها خیلی آسونه . مثلا» اونا وقتی گرسنه میشن یا جاییشون درد میگره شروع به گریه کردن میکنن ؛ یا اگه خوشحال بشن , خیلی راحت و بدون اینکه از کسی خجالت بکشن , شروع به خندیدن میکنن .اما فهمیدن احساسات و چیزایی که داخل مغز یه آدم بزرگ میگذره , خیلی مشکله . ما همیشه و برای هر کاری باید شرایط رو بسنجیم . خیلی وقتا نمیتونیم حرفا یا احساسات خودمون رو مستقیم یا بصورت علنی , بروز بدیم . ما باید کلی بالا و پایین کنیم و همه چیز رو بسنجیم و بعد با احتیاط و شاید هم سربسته , اون حسی رو که درونمون هست رو بروز بدیم.

احساسات و برخوردها و عکس العمل های بچه ها خیلی زودگذر و آنیه . یعنی زود خوشحال میشن و زود هم تاراحت میشن  . اما چند دقیقه بعد همه چیز رو فراموش میکنن و باز بحالت اولیه ی خودشون برمیگردن . اما ما آدم بزرگا اینجوری با مسایل برخورد نمیکنیم . یعنی اگه از کسی بدمون بیاد یا باهاش دشمن بشیم , تا بهش ضربه نزنیم دلمون خنک نمیشه و دستبردار نیستیم . اگه با یکی حرفمون بشه , باهاش حرف نمیزنیم و به این آسونی و سرعت هم اهل آشتی نیستیم . آخه غرور داریم . غرور . اگه هم از کسی خوشمون بیاد که دیگه هیچی . چشمامون رو میبندیم و با سر خودمون رو میندازیم توی چاه . یعنی دیگه هیچ چیزی رو درنظر نمیگیریم و حتی اگه طرف صدتا عیب هم داشته باشه برامون مهم نیست .

ما آدم بزرگا ممکنه از کسی خوشمون نیاد و حتی نخوایم سر به تن اون باشه ؛ اما بخاطر یه سری منافع و مصالح , ممکنه جلوش دولا و راست هم بیشیم و چاکرم و مخلصم هم بیگیم . اما بچه ها اینطور نیستند. اگه از کسی خوششون نیاد یا با بی محلی کردن و یا با گریه و زاری اینو بطرف میفهمونن . اگه هم از کسی خوششون بیاد با بازی کردن با اون و شیطونی ها و حرکات خاص بچگی , بهش اینو میرسونن . اما بازم علاقه یا عدم علاقه شون به افراد خیلی موقتی و زودگذره و مثل ما آدم بزرگا , ادامه دار و کشدار نیست.

وقتی بچه هستیم همیشه آغوش گرم و مهربون مادر و دستای گرم پدر , مواظب مااست اونا صبح تا شب ما رو تر و خشک میکنن و اجازه نمیدن حتی آب توی دلمون تکون بخوره . اما بزرگ که شدیم وضع فرق میکنه . دیگه باید خودت همه ی اون کارها رو بکنی . دیگه خودت باید برای بدست آوردن هر چیزی تلاش کنی.دیگه اونجوری نیست که مثل بچه گی همه چیز برات مهیا و آماده باشه . خودت باید فشارهای زندگی رو تحمل کنی .بچه که هستی پدرو مادر تورو توی آغوش میگیرن تا یه وقت خسته نشی . اما حالا باید,  پستی و بلندی ها رو  با پای خودت طی کنی. آخه تو دیگه بزرگ شدی .

همه ی ما این دوران رو طی کردیم ؛ و همه ی ما تمام این مسایل رو میدونیم . اما ما وقتی کوچیک هستیم یه اشتباه بزرگ داریم . اونم اینه که دوست داریم زودتر بزرگ بشیم تا هرکاری دلمون خواست رو بتونیم انجام بدیم ؛یا هرکجا که دلمون خواست بریم . اما وقتی به اشتباه بودن این آرزوی دوران بچه گی پی میبریم که دیگه دیر شده و ما بزرگ شدیم . تازه اون زمانه که آرزو میکنیم : کاش باز هم بچه میشدیم.

یادداشت : بهتون توصیه میکنم در این زمینه , کتاب » کودک جهانی » نوشته ی : رسول حسین لی , رو بخونین . یه رمان کوتاه و خیلی جالبه که حتما» از خوندنش لذت میبرین.