Archive for the ‘افکار پراکنده’ Category

آغوش امن

2012/05/20

اونقدر گریه میکردم و خودمو به در و دیوار میکوبیدم تا بیای پیشم. تا بیای و بغلم کنی؛نازم کنی و قربون صدقه ام بری. با اون چشمای بی نظیرت که پر از محبت و عاطفه ی 100% خالص و ناب بود بهم نگاه میکردی و به سرم دست میکشیدی تا آرومم کنی.

وای که چه آروم میشدم.اونقدر برام لذت داشت که تا میومدی ازم دور بشی دوباره میزدم زیر گریه تا یه کم بیشتر کنارم بمونی. آخ که چه حسی بود. حسی که اصلا دلم نمیخواست تموم بشه.چی میشد ، چی میشد برا همیشه توی آغوش امن و پر از مهرش میخوابیدم.نه ، نه ؛ زود نرو ؛ پیشم بمون.هنوز از آغوشت سیر نشدم. هنوز گرمی تنت همه ی غصه هامو آب نکرده.

بوی تنش مستم میکرد. مثل یه نوع اعتیاد بود. از صد فرسخی تشخیصش میدادم.میفهمیدم داره میاد یا میفهمیدم که بهم نزدیکه یا ازم دوره. یه جوری بود انگار فقط و فقط اون بود که اون بو رو میداد.هیچکس دیگه ای همچین بویی رو نداشت. عطر و ادکلن نبود اما هزار برابر اونا منو به خودش جذب میکرد.

چه زود اون روزا گذشت . چقدر دلم برای آغوش مهربون و نگاه پرمعنی و دستای پر از عاطفه ات میشه. مادرم چقدر دلم برات تنگ شده.دلم میخواد از همه ی دنیا و آدمای خوب و بدش و همه ی زشتای روزگار فرارکنم.فرار کنم و بیام توی آغوش امنت.مادرم، نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده.

ببخشید ، من در ابراز احساسات و احساسی نوشتن مشکل دارم  و کلا در شیوه بیان و نوع نگارش این قبیل پست ها  ضعف دارم.همه ی اینا رو نوشتم فقط برای اینکه بگم دلم برای آغوش مادرم تنگ شده.

ما می ترسیم

2012/03/27

یه زمانی توی کشور ما بزرگ ترین گناه دروغ گفتن بود ؛ اما متاسفانه امروزه روز ما خیلی راحت دروغ میگیم.میدونید چرا؟ چون میترسیم.میترسیم راست بگیم.میترسیم با صداقت با دیگران حرف بزنیم.

معمولا همه مون تیوریسین های خوبی هستیم.برای همه چیز راه حل و راه کار داریم.اما فقط تا وقتی که در حد یه حرف باشه.اما وقت عمل که شده همه پا پس میکشیم؛آخه میترسیم

وقتی کسی بهمون ظلم میکنه یا حق مارو ضایع میکنه بدون هیچ اعتراضی خودمون رو کنار میکشیم یا اینکه در برابرش سکوت میکنیم.چون میترسیم.ما میترسیم از حق خودمون دفاع کنیم.

کشور و آینده مون رو هم  نابودکنن,مهم نیست.ما که جرات حرف زدن نداریم.ما میترسیم.

معمولا وقتی یه جایی یا توی مجلسی حرفی پیش بیاد ما اصلا نظرمون رو نمیگیم.یا اگه هم میگیم واقعیت رو نمیگیم.یعنی از بیان اعتقادمون واهمه داریم.میترسیم نظرمون رو بگیم.

اگه یه وقت کسی هم خواست بره توی خیابون حرفی بزنه ما نمیریم.آخه خطرناکه.میگیرنمون.بذار دیگران برن جلو.ما هم از دور فقط میشینیم و نگاه میکنیم.آخه ما میترسیم.

اصولا ما خیلی آدمای ترسویی هستیم.فکر نکنم مردم هیچ کشوری به اندازه ی ما ترسو باشن.اما تا کی؟ کی میخوایم ترسمون رو کنار بذاریم؟

عشق یا هدفی بالاتر

2010/06/10

یه وقتایی توی روزنامه میخونیم که یه نفر بخاطر اینکه کسی که دوستش داشته رفته با یکی دیگه , اونو کشته . یعنی از عشق و علاقه زیاد نتونسته ببینه کسی که دوستش داره با یکی دیگه باشه.

یه وقتایی مجبور بخاطر اینکه به کسی که دوستش داری , آسیب نرسونی , یه جورایی اونو از خودت دور کنی.حالا به روش های مختلف ؛ یعنی یا بهش دورغ بگی یا کاری کنی که اون دوست نداره ؛ بلاخره یه کاری کنی اون ازت بدش بیاد و ازت دور بشه.

تو پیش خودت داری این کار رو بخاطر این انجام میدی که طرفی که دوستش داری و حاضری براش بمیری , آسیبی بهش نرسه یا با تو اذیت نشه اما اون طرف چون اینو نمیدونه و قرار هم نیست که بدونه از تو بدش میاد و شاید هم متنفر بشه.اما تو مجبوری تحمل کنی و دم نزنی ؛ چون اون طرفو خیلی خیلی دوست داری.

اینا یعنی اگه عاشقی یا ادعا میکنی عاشق کسی هستی , باید بتونی اگه پاش افتاد بخاطر عشق و علاقه ات پا روی خودت و خواسته هات بذاری.حالا این علاقه و عشق ترجیحا نباید به یک انسان باشه.یه وقتایی برای رسیدن و نیل به یه آرمان یا یه آرزو باید از خیلی چیزها گذشت.

کلا» هیچی مجانی و مفتی بدست نمیاد.هر چیزی بهایی داره که باید برای رسیدن بهش تلاش کرد و یا حتی از خود گذشت.حالا ممکنه خیلی وقتا هم این ازخودگذشتی برای خود اون طرف سود و بهره ای نداشته باشه اما اثرات اون در آینده و برای آیندگان باشه.

آره , اینم یه نوع عشقه . اینکه برای رسیدن به یه چیزی از خودت بگذری . همه چیزت رو بگیری کف دستت و خالصانه از خیلی چیزا بگذری تا به نقطه ی اوج که توی ذهنت برا خودت ترسیم کردی برسی.

خیلی وقته ما ایرونی ها اینو فراموش کردیم.اینکه باید برای بدست آوردن و رسیدن به هرچیزی که میخوایم تلاش کنیم و حتی یه وقتایی هم تاوان سنگینی براش بدیم.اما فکر نمیکنید ارزشش رو داره.حتی اگه موفق نشی پیش خودت خیالت راحته که لااقل تلاش خودتو کردی و همه جوره مایه گذاشتی.اما آیا با نشستن سر جای خودمون و آرزو کردن میتونیم به چیزی برسیم؟

آخه چرا برداشت ما از عشق فقط این شده که باید یه جنس مخالف رو دوست داشته باشیم؟

پس تمرین کنیم . تمرین کنیم که یه وقتایی باید از خود برای رسیدن به یه هدف بالاتر گذشت.

یادداشت1: خودمم نفهمیدم چطوری اینا رو بهم ربط دادم , پس شما هم تعجب نکنید و نپرسید.

یادداشت2:کامنتدونی قالب جدید در اول هر پست (سمت چپ عنوان  پست) میباشد.(با پوزش از این توصیح شاید بی مورد و تکراری)

باورهای تازه

2010/06/05

شاید بیشتر ما این مساله رو باور داشته باشیم که در جهان هیچ چیز مطلق نیست و به مرور زمان ناگزیز دچار یه سری تغییرات میشه.یعنی این الزام گذشته زمانه که میطلبه هر موضوعی بمرور دچار یه سری تحولات بشه.

خیلی از باورها و اعتقاداتی که ما داریم نشات گرفته از دوران کودکی ماست .یعنی بیشترش چیزاییه که پدر و مادر و محیط و جامعه ای که ما در اون زندگی می کردیم یا میکنیم به ما القاء کرده یا یاد دادن و ما به بدلیل سن کمی که دراون موقع داشتیم اون مسایل رو بی هیچ قدرت انتخاب یا تمییزی پذیرفتیم و هیچ اراده ای در رد یا پذیرش اونا در اون برهه از عمرمون نداشتیم.

اما هرچی سن بالاتر میره و دانش و فهم و تجربه انسان بیشتر میشه , ناخودآگاه شما دچار یه سری تضادها و تناقضات میان باورها و اطلاعات قبلی تون بااونچه که حالا خودتون اونو درک و حس کردید یا یاد گرفتین میشین.

حالا برخورد ماها در زمان رسیدن به این دوراهی خیلی مهمه, چون معمولا این دوراهی در اولایل دوران جوانی که یکی از مهمترین فصل های زندگی آدماست پیش میاد.یعنی در دوره ای که هر تصمیمی که شما بگیرید روی الباقی زندگی شما میتونه تاثیر خیلی مهمی داشته باشه.حالا نوع نگاه و تصمیم هرکس یه جوره.

یه عده وقتی به این دوراهی میرسن یه لحظه بهش نگاه میکنن و دوباره سرشون رو پایین میندازن و انگار که نه انگار به همون راه گذشته ادامه میدن.یعنی باخودشون میگن : حتما و الزاما» هرچیزی که از بچگی یاد گرفتم همون درسته و منم باید همونو ادامه بدم.

یه عده هم برعکس گروه اول سعی میکنن بیشتر راجب انتخاب میسر جدیدشون فکر کنن.اما وقتی میفهمن که یه سری تناقضات وجود داره میترسن که راه جدیدی رو پیش بگیرن و بااینکه میدونن دارن راه نادرستی رو میرن و راه اصلی جای دیگه ایه , اما بخاطر ترس ذاتی شون از روبرو شدن با حقیقت های جدید زندگی , تصمیم میگیرن که بخیال خودشون راه آسون تر رو پیش بگیرن و فقط در حد یه اجرا کننده ی چشم و گوش بسته باقی بمونن.

اما این وسط گروه سومی هم هست که وقتی به این دوراهی میرسن , سعی میکنن اول با سنجیدن افکار و ایده ها و آموخته های جدیدشون با باورهای قلی راه جدیدتر و درست تری رو برای زندگی شون انتخاب کنن و از روبرو شدن با تناقضاتی که بین باورهای گذشته شون با چیزایی که با عقل و فکر خودشون بهش رسیدن , هیچ هراسی نداشته باشن.

توی زندگی ممکنه چیزای زیادی وجود داشته باشه یا سر راه ما قرار بگیره که با باورها و اعتقادات ما مغایر باشه اما شاید راه درست این باشه که به هر نوع تغییر و دگر اندیشی موجود با یک دید مثبت نگاه بشه.شاید همین دید مثبت و قدرت شکل گیری با شرایط جدید , باعث بشه راه هایی جلوروی ما قرار بگیره که حتی فکرش رو هم نکنیم.اما اینکه فقط چون موضوعی از کودکی و توسط والدین ما یا جامعه در ذهن ما نهادینه شده رو درست بدونیم , شاید یه نوع دگم فکری باشه که با آرمانهای یک انسان قرن بیست و یکمی در تضاد باشه.

در قرن حاضر که انواع مختلفی از وسایل و تکنولوژی های پیشرفته برای فهم بیشتر و بهتر و راحت تر بشر از محیط و اجتماع و باورهای موجود وجود داره , خیلی راحت میشه راجب مسایل تحقیق و کنکاش کرد و به بهترین و عقلانی ترین نتیجه رسید.هر موضوع یا رویدادی رو باید بدون هرگونه تعصب و اعتقاد کورکورانه ای با ترازوی عقل سنجید و با معیار تجربه و خرد محک زد.قرار نیست که ما ملزم به باور چیزهایی باشیم که با عقل و دانش امروز بشر ناسازگاره.

مثال روشن این موضوع , وضع اقتصادی و شرایط زندگی مردم در کشورهای مختلف جهانه.در کشورهایی که مردم اون به باورها و خرافه های قدیمی و اثبات نشده و غیر عقلانی باورمند هستند, شما شاهد فقر و فساد و عقب ماندگی های زیادی هستید ؛ اما بلعکس در کشورهایی که مردمش بیشتر بر پایه ی عقل مداری و پیروی از افکار نو و اثبات شده ی علمی هستند و دارای افکاری پویا و دگر اندیش هستند , شاهد جامعه ای سرزنده و مرفه چه از لحاظ اقتصادی یا رفاه عمومی مردم هستیم.

ما ایرونی ها از قدیم بعنوان مردمی خردمند و خردگرا مشهور بودیم , باید ببینیم که چرا این حال و روز امروز ماست . باید به دنبال باورهای تازه و امروزین بود.باید از باور کورکورانه و متعصبانه دوری جست.شاید اگر اینگونه بودیم امروز به چنین وضعی در سرزمین مادری مون دچار نبودیم.

یادداشت:کامنتدونی قالب جدید در اول هر پست (سمت چپ عنوان  پست) میباشد.(با پوزش از این توصیح)

یه آدم دیگه

2010/03/06

بعضی وقتا توی خودت گم میشی . با خودت هم غریبه میشی و حتی اگه توی آینه تصویرت رو ببینی نمیتونی بفهمی که این انعکاس حجم ماده , خودتی یا یه تصویر غریبه که برات ناآشناست.

گنگ و نامفهوم و گیج به دنبال ذره ذره های وجود گم شده ات میگردی اما هرچی بیشتر توی دشت دلواپسی هات میگردی متوجه میشی که گرد و غبار روزهای پوچ , جلوی چشمای مه آلودت  رو گرفته و هرچی هم که تلاش میکنی بیشتر از جاده ی اصلی زندگیت دور میشی.

داری پاتو میذاری وسط مرداب حسرت و آرزهای خاکستر شده ات و هرچقدر هم دست و پا میزنی , بیشتر در دل خاطره هات گم میشی.

ثانیه های از حجم زمان بزرگتر میشن و عقربه های ساعت انگار حرکت رو از یاد میبرن و تکون نمیخورن. همه جا بوی سکون و یکنواختی میگره ؛ و تو باز داری تک و تنها وسط افکار زنگ زده ات بدنبال یه گم شده ای میگردی که خودت هم نمیدونی چیه . نمیدونی کجا باید دنبالش بگردی.

من کی ام ؟ من کجام ؟ دارم چکار میکنم ؟ اینا همون زمزمه هایی هستن که نفس به نفس همراهت میشن و باید بهشون عادت کنی. باید اونا رو هم توی کوله بار دلواپسی هات بذاری و هرچند که بارت رو سنگین تر میکنن ,اما بازم با خودت می بریشون.

خسته میشی . زمین میخوری . دنبال یه دیوار میگردی که دستات رو بهشون بگیری و دوباره از جات بلند بشی.شاید هم بهش تکیه کنی تا خستگیت دربره. ولی یهو میبینی دیوار داره روی سر خودت خراب میشه. همون دیواری که قرار بود وسط دل دل بی کسی هات بهش تکیه کنی .

چشمات رو به آسمون میدوزی و رویای دوتا بال سفید تمام حرم وجودت رو پر میکنه. از حریم تعهد و مسئولیت هات بیرون میری . پا میذاری توی آزادی های لحظه ای؛ هرچند کوتاه ؛ هرچند وهم گونه ؛هرچند خالی از لذت و لبریز از پوچی.

یهو از خواب بیدار میشی. توی پاهات احساس جنبش و تکاپو پر میشه . تنت یهو بطرف خورشید میگرده و چشمات رو به افق فردا میدوزی . فردا دوباره خورشید طلوع میکنه . فردا دوباره به سرزمین زندگی میرسی. اما توی خاطرت بازم یاد امروز میمونه . یاد ثانیه های تلخش رو کنج اتاق توی صندوقچه ی کهنه ی دلواپسی هات میذاری . توی تقویم عمرت , امروز رو علامت میزنی تا دیگه تکرار نشه و یادت بمونه که فقط خسته گی هات رو خودت میتونی به مرز آرامش برسونی.

و حالا امروز , تو یه آدم دیگه هستی. آدمی که بوی زندگی میده .

((بهترین کسی که همیشه میتونه به ما کمک کنه و توی شرایط سخت بدادمون برسه فقط خودمون هستیم))

default رو یادته؟

2010/02/23

دیگه دلهامون هم ماشینی شده. یعنی اصلا یادمون رفته چیزی به اسم دل هم زیر دنده هامون و توی سینه مون هست. فقط بفکر خودمون و منافعمون هستیم. اصلا به ما چه که کی داره چکار میکنه یا چی سرش اومده ؛ ما خوب و خوش و خرم باشیم , بقیه رو ولش کن ! مگه ما وکیل و وصی مردم هستیم ؛ یا مگه ما ژان وارژان هستیم که بخوایم به همه کمک کنیم!

اصلا این شده یه مرض. شده یه ویروس واگیر دار که به همه خواسته یا ناخواسته سرایت کرده. علتش رو هم که بپرسی همه میگن : سرم خیلی شلوغه , وقت ندارم , گرفتارم , درگیری هام زیاد بود و فراموش کردم. اما وای به روزی که دیگران به خود ما بی توجه بشن.اونجاست که داد و هوارمون بلند میشه که بله , کسی منو دوست نداره یا به من توجه نمیکنه . اما یادمون نمیاد که خودمون سرآمد بی معرفت ها هستیم.

گفتن عصر آهن و کامپیوتر و تکنولوژی ؛ اما نگفتن عصر فراموشی آدمیت ! انگار نه انگار که انسان هستیم و داریم اجتماعی زندگی میکنیم و به هم احتیاج داریم. هرکس برا خودش زندگی میکنه. تازه افتخار هم میکنه و میگه : بله , ما سرمون توی لاک خودمونه و به خیر و شر دیگران کاری نداریم .

بدبختانه این مرض به بلاگستان فارسی هم سرایت کرده و اکثر ما رو مبتلا کرده . یعنی تا طرف میاد وبلاگمون و تا اکتیوه و تند تند پست میذاره میریم و بهش سر میزنیم اما بمحض اینکه چند روز این ارتباط کمرنگ شد , همه چیزو فراموش میکنیم و میریم میچسپیم به خواننده ها و بلاگ نویس های فعال.

حالا بگذریم از یه سری وبلاگ نویس مشششششهور و معععععروف که سال تا سال به کسی  سر  نمیزنن و فقط دیگران هستن که باید نوشته های گوهربار اونا رو بخونن.(همینجا توی پرانتز از  مستر افشین عزیز تشکر کنم که با اینکه از خیلی از اونایی که ادعای وبلاگ نویسی دارن , قدیمی تره و تقریبا همه ی بلاگستان آوازه ی نوشته های خوبش رو دارن ؛ اما با وجود این به همه سر میزنه و همه ی اونایی رو که میخوننش رو دنبال میکنه.) فکر میکنم حداقل ماها که تقریبا جزو باند مافیایی بلاگستان نیستیم میتونیم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم. چه ایرادی داره این دوستی های مجازی به حقیقت تبدیل بشه و بتونیم باری رو از روی دوش هم برداریم. اگه اینم ازمون برنمیاد حداقل میتونیم که جویای حال همدیگه باشیم یا به حرفا و دردای همدیگه گوش کنیم.

تا حدود یکی دو ماه پیش وبلاگ سوپرپوزیشن عزیز یکی از فعال ترین و اکتیوترین وبلاگ های فارسی بود.اما بعد از اون بنا به دلایل و مشکلاتی که برای نویسنده ی این بلاگ پیش اومد و خودش تا حدودی اونا رو توی نوشته هاش مطرح کرده , دیگه نتونست مثل سابق چراغ بلاگش رو روشن نگه داره و بعضی وقتها هم که مینوشت بیشتر از مشکلات و گرفتاری هایی بود که آزارش میداد.

و اما ما چه کردیم : اول یکی یکی شروع به قطع ارتباط باهاش کردیم.بعد لینک وبلاگش رو از توی پیوندامون حذف کردیم. آخرش هم برای همیشه فراموشش کردیم و راحت شدیم. انگار نه انگار که یه آدمی وجود داشته که ما یه روزی نوشته هاشو میخوندیم و اونم نوشته هامون رو میخوند.انگار نه انگار که این رابطه مجازی اصلا اهمیتی داشت.انگار نه انگار که یه آدمی که ما تا حدی اونو میشناسیم , براش مشکلی پیش اومده و شاید ما بتونیم یه قدم کوچیکی براش برداریم.

default عزیز هیچ وقت از کسی چیزی نخواست (حتی توی این پست هم تاکید کرده که از صدقه دادن و منت گذاشتن دیگران بیزاره) و گله ای از کسی نکرد.اما ما چی ؟ برخورد ما با default چی بود ؟  من فقط میخوام بپرسم اگه هرکدوم از ماها جای اون بودیم چه انتظاری از دیگران داشتیم؟مایی که ادعای نویسندگی و روشنفکری هم داریم و همیشه برای زمین و زمان نسخه میدیم و پیشنهاد و راهکار ارایه میدیم و از بی عدالتی ها و ستم ها آه و فغان میکنیم و صدای هواخواهی مون از حق و حقوق از دست رفته ی دیگران , به آسمون میرسه ؛ ما اگه جای اون بودیم چه خواسته و انتظاری از به اصطلاح دوستان مجازی مون داشتم؟

آخه چرا ما به اینجا داریم میرسیم که اینقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت هستیم؟ چرا اینقدر سرنوشت دیگران برامون بی اهمیته ؟ مثلا ایرانی هستیم و ادعامون هم میشه که خیلی آدمای احساساتی هستیم .

default عزیز ؛ اگه هیچ کس هم نیاد پیشت , من یکی دربست مخلصتم .

تفاوت ها ؛ تضادها

2010/02/14

هر گونه تغییر و دگرگونی در هر جامعه ای مسلتزم درست شدن پایه ها و ریشه ی اعتقادات و باورهای فکری افراد اون جامعه است. یعنی اگر ما میخوایم پیشرفتی داشته باشیم و جامعه ای که در اون زندگی میکنیم طعم آزادی و دموکراسی رو بچشه باید اول طرز فکر و نگاه تک تک افراد جامعه رو بسوی خردگرایی و حاکم شدن تفکرات درست و منطقی سوق بدیم.

یکی از مهمترین موضوعات و مسایلی که باید در میان مردم ما اصلاح بشه و جا بیفته , موضوع پذیرش و قبول افکار متضاد و برقراری گفتمان مشترک و سنجیدن ایده های نو و شنیدن و تامل در  نظرات مخالف دیگرانه.

هرشخص یا گروه یا اجتماع یا نهادی در حالت طبیعی و عادی دوست داره که خودشو یا عملکردش رو بشناسه و برای بهتر شدن تلاش کنه . حالا این شناخت چطور بدست میاد؟

تا زمانی که همه چیز در جهت موافق باشه و همسو و موازی هم حرکت کنه و همه چیز شبیه هم باشه , مطمئنا این هدف بدست نمی آد. چراکه شناخت و سنجش خود فقط در زمان محک خوردن با تفاوت ها و تضادهاست که عیان میشه. یعنی ما تا زمانی که چیزهای دیگه ای رو که با روند حرکتی و رفتاری ما متفاوت هستند رو نبینیم و اونا رو امتحان نکنیم , نمیتونیم به نتیجه مطلوب برسیم.

اینکه ما تمام رفتار ها و عملکرد خودمون رو کاملا درست و صحیح بدونیم ؛ هیچ دگرگونی در ما ایجاد نمیکنه و فقط باعث میشه که یک خط سیر یکنواخت و یکسان رو همیشه دنبال کنیم و راه های دیگه رو که چه بسا بهتر و راهبردی تر باشن رو امتحان نکنیم.

حالا چی باعث میشه ما مسایل و ایده های متفاوت و غیر همسو با افکار خودمون رو قبول نکنیم ؟

اول تعصب و اصرار بی مورد بر داشته ها و آموخته هامونه.یعنی بگیم : فقط اونچه که ما میگیم و انجام میدیم درسته و غیر از اون هرچی که باشه , کاملا» اشتباست. یعنی اصرار بی مورد بر درستی راهی که درپیش گرفتیم . راهی که شاید ضررهاش برای ما خیلی بیشتر از منافعش باشه.

دوم احساس خطر از اینکه منافع ما بخظر بیفته. یعنی  از پذیرش و باور تضادها و تفاوت های موجود فراری باشیم و بترسیم با کوچکترین تغییری منافع و داشته هامون بخطر بیفته؛ و به همین دلیل بذاریم عقل و فهم و دانش ما همیشه آکبند باقی بمونه و از تغییرات , هرچقدر هم کوچیک گریزان باشیم.

سوم اینه که اونقدر نادان و کوته بین باشیم که جلوتر از نوک بینی خودمون , جایی و کسی رو نبینیم و حاضر هم نباشیم که از عینک یا هر وسیله ای که باعث بازتر شدن دید ما میشه استفاده کنیم. یه وقتایی ممکنه دیگران مسایل رو از زاویه ای ببینن که ما بنا به هر دلیلی نمیتونیم از اون منظر به قضایا نگاه کنیم.پس میتونیم حداقل در خصوص هر مساله ای , نظرات دیگه رو هم حداقل گوش کنیم.

چهارم اینه که فکرمون تک بعدی باشه.یعنی فقط یه چیز توش باشه. یعنی دگم باشیم.

متاسفانه این مساله اینقدر در جامعه ی ما رایج شده که معمولا افراد از بیان نظر و عقیده واقعی خودشون طفره میرن یا افکارشون رو با ترس و احتیاط مطرح میکنن.حال آنگه تضارب افکار و عقاید میتونه بنفع هر دوطرف باشه.اما بخاطر ترس از عکس العمل ها و عواقب احتمالی , متاسفانه این تبادل افکار در میان مردم ما به ندرت اتفاق میفته.

بهتره که تک تک ما از خودمون شروع کنیم و ظرفیت و توان هضم و پذیرش نظرات دیگران رو هرچند که با پرنسیپ های ما در تضاد باشن ؛ توی خودمون افزایش بدیم چون این موضوع درنهایتباعث رشد فرهنگ و باز شدن دیدگاه های ما نسبت به مسایل مختلف میشه و افق دید تازه ای رو جلوی روی ما قرار میده.

یادداشت : از دوستانی که پست قبل رو نخوندن خواهش میکنم حتما بخونن و نظرشون رو بگن.

زندگی در وقت اضافه

2010/02/04

هرچی بیشتر از عمرمون میگذره , بیشتر دچار روزمره گی میشیم .این روزمره گی باعث میشه ما خیلی چیزا رو فراموش کنیم.چیزای رو که فقط ممکنه در شرایط سخت یادمون بیان.چیزای مهمی مثل نفس کشیدن ؛ مثل حرکت کردن و مثل زنده بودن ؛ اما …. اما زمانی که  میفهمیم که دیگه وقتی برا زندگی نداریم یا وقتی که میفهمیم همه چیز داره تموم میشه ,  تازه یادمون میفته که زنده ایم و باید زندگی کنیم و از لحظه لحظه ی روزامون استفاده کنیم.

این طبیعت ما آدماست و کاریش هم نمیشه کرد ؛ اینکه خیلی وقتا چشم مون رو روی مهمترین داشته هامون میبندیم و فکر میکنیم شرایط همیشه همینطور میمونه و این جاده ی زندگی حالا حالاها برای ما ادامه داره . با خودمون فکر میکنیم که : حالا کو تا پیری . هنوز خیلی وقت داریم . اما غافلیم از اینکه ممکنه یک لحظه ی بعد وقت ما تموم بشه .

فقط توی همیچین شرایطیه که یادمون به اطرافیان و دوستامون میفته . یادمون به آرزوها و خواسته های درونی مون میفته . اما اون وقت شاید زمان به ما اجازه ی برآورده شدن اونا رو نده و توی اون وقت تنگ فقط بتونیم حسرت هامون رو توی ذهن مرور کنیم.

واقعا» اگه بدونید قرار چند وقت دیگه بمیرید , چه حسی بهتون دست میده و دوست دارید توی اون مدت باقی مونده چکارایی رو انجام بدید؟ مطمئنا» اولین چیزی که بذهن میاد اینه که روزای باقی مونده رو خوش بگذرونیم , به مسافرت بریم و بیشتر وقت مون رو با دوستان و خانواده بگذرونیم . اما سوال اینجاست که چرا توی وضعیت عادی ما اینکارا رو انجام نمیدیم ؟ یا اگه انجام بدیم با این شور و شدت نیست ؟

شاید بعضی ها صحبت کردن راجب این موضوع رو نشون از ناامیدی بدونن اما باید باور کنیم و بپذیریم که این مساله یکی از واقعیت های زندگی ماست و باید خواه ناخواه اونو بپذیریم و با اون کنار بیام. شاید حتی اسم و یا فکر این مساله , ترس در در ذهن ما تداعی کنه ولی چون از اون گریزی نیست باید راجبش حرف بزنیم.باید بهش فکر کنیم و اونو توی تمام مسایل زندگی مون بنوعی تاثیر گذار و لازم بدونیم.

خلاصه و حرف این پستم اینه که ما توی وقت اضافه زندگی میکنیم و ممکنه لحظه ی بعدی , لحظه ی آخرمون باشه و بهتره جوری زندگی کنیم که اگه یه لحظه ی بعد نبودیم دیگه جایی برای حسرت خوردن توی دل ما نمونده باشه و خیالمون راحت باشه که به نسبت سن  و سال و شرایط و امکانات  و موقعیت هایی که در اختیار داشتیم , تونستیم به خواسته ها و آرزوهامون برسیمو درست زندگی کرده باشیم.

اولین روز آرامش

2010/01/27

((شاید این چندتا پست آخر , سبک و شیوه ی نوشته های من نباشه اما هرچی که هست حسیه که این روزا تمام وجودم رو پر کرده.یه مقدار حرفای پراکنده و گنگم توی این روزا , برای بعضی از دوستان سوالاتی رو بوجود آورده که مطمئنا» بوقتش بیشتر براتون توضیح میدم.فعلا» یه جوری من نوشته های بی ربطم رو تحمل کنید.ضمنا» از همین اول بگم این حرفا نشون از ناامیدی و این چیزا نیست.)

خیلی وقتا ناخودآگاه به گذشته ام نگاه میکنم.به روزایی که در یه چشم بهم زدن گذشتن و دیگه امکان نداره که برگردن.

29سال گذشت . هر جوری که حساب میکنم میبینم این 9 سال آخری خیلی بیخود بوده و شاید اصلا» اضافه است.شاید نباید اینقدر طول میکشید ؛ یا شاید نباید اینطور میگذشت.

آسمون این 9 سال , پر شده از ابر حسرت که خیلی وقتاش هم بارون بدبختی و استرس و فشار , زمین آرامش عمرم رو با سیلاب هاش شسته و با خودش به جاهای دوری برده که دیگه نمیشه اونا رو برگردوند. یه وقتایی هرچی دنبال عمر رفته ات میدویی , میبینی که انگار داره ازت دور تر میشه .

آخ ؛ آرامش . چه حس قشنگیه . ولی من هنوز از نزدیک لمسش نکردم. همیشه از پشت شیشه های انتظار , فقط صدای پاهاشو شنیدم که تا خونه ی همسایه اومده و برگشته . انگار خیلی وقتا چشماش منو ندیده. انگار با من قهر کرده . حاضرم منتش رو بکشم . حاضرم هرکاری انجام بدم تا فقط یه لحظه مهمون خونه ی منم بشه . یه وقتایی با خودم فکر میکنم که آرامش هم دلش از سنگه. براش مهم نیست که سهم همه رو بده. براش مهم نیست به خونه ی همه سر بزنه. وقتی هم بهش میگی چرا ؛ میگه آدرست رو گم کرده بودم ؛ یا  میگه : اسمت توی لیستم نبوده. آخه این لیست رو کی تنظیم میکنه ؟

یه وقتایی که میرم سرقبر آرزوهام , میبینم همه شون آروم آروم دارن محو میشن.حس میکنم دیگه حتی سنگ قبراشون هم سرجای خودشون نیستن.یعنی دیگه حتی یادم نیست آرزوهای برباد رفته ام چی بوده. همه شون سوار قالیچه ی فراموشی رفتن سرزمین آدم خوبا . همون آدم خوبا که جیب های پر پول دارن . آخه این روزا باید پول داشته باشی تا جزو آدم خوبا بشی. آرزوها هم فقط مال اوناست. اصلا همه چیز مال اوناست. وقتی پول داری یعنی همه چیز داری .

یه وقتایی دلت میخواد همه چیز رو به عقب برگردونی . دلت میخواد دفتر عمرت رو دوباره بنویسی و هرچی اشتباهه از توش پاک کنی. اصلا» دلت میخواد همه چیز رو یه جور دیگه بنویسی. اما مگه میشه ؟ نه . اینم باید به لیست اون حسرت هایی که همیشه همراهت هست اضافه کنی. اما بازم با همه ی اینا یه چیزی هست که میتونه آرومم کنه . آرامش . آرامشی که توی کوچه پس کوچه های روزای غربت و خالی از عشقم گمش کردم.

چقدر دلم میخواست میتونستم به یه چیزی تکیه کنم. یعنی حس کنم اگه بخوام بیفتم یه چیزی پشتم هست که منو نگه داره . یه چیزی یا یه کسی کهتکیه گاه دلواپسی ها و دلتنگی هام باشه. تکیه گاه روزای خسته گیم باشه . کسی که هر وقت زمین خوردم ؛ دست محبتش بطرف ناامیدی هام دراز باشه و جسم بی رمق ام رو از زمین بی تفاوتی ها بلند کنه. یکی که به دیوار روزمره گی هام یه رنگ آبی تازه بزنه.

دارم زیر این بار سنگین له میشم. یعنی من برا نگه داشتن اینهمه ساخته نشدم. شاید سنم کم باشه برا اینهمه بار. شاید تجربه اش رو ندارم. شاید همراه ندارم .اینا معنیش این نیست که ناامیدم . نه . شاید خسته باشم. شاید باید بخوابم. شاید باید خواب آرامش رو ببینم.

البته یه وقتایی آرامش رو یه جور دیگه تجربه میکنی.یعنی بزور آرامش رو میاری توی وجود خودت. مثلا» وقتی فهمیده باشی که داری یه جورایی داری به آخر راه میرسی. میدونی , شاید این آرامش یه جور آرامش اجباری باشه اما هرچی که هست اسمش آرامشه.اسمش و معناش اینه که دیگه نه استرس داری , نه هر دقیقه منتظر یه خبر بد هستی , نه نگران امروز یا فردایی , نه نگران اینی که دوست داشته باشن یا نه و نگران آینده و روزای گنگی هستی که از قبل میتونی بوی تعفنش رو احساس کنی.

وقتی آرامش نباشه چقدر همه چیز سخت میشه . حتی نفس کشیدن برات دردناک میشه. انگار وسط دلشوره های ناتمامت گم میشی . انگار دیگه نمیتونی حتی با بادبادک های خیالت , به سرزمین رویاهات برسی. اما چه میشه گفت وقتی که محکومی که بازم یه مدت همه ی اینا رو ادامه بدی.هرچند که این مدت کوتاه باشه. آخه وقتی بفهمی داری به آرامش میرسی(نوعش فرقی نمیکنه) انگار ثانیه هات کش میان و از جاشون تکون نمیخورن. اما  به جنگ زمان که نمیشه رفت.پس باید بازم صبر کنی. بازم صبر . چقدر این کلمه برام آشناست. انگار یه قسمت از وجودمه .انگار خود منه .

حتی فکر کردن به آرامش هم برام لذت بخشه.چقدر وقتی بهش برسم باهاش پز میدم. همه جا جار میزنم و به همه میگم بیان ببینن. بیان ببین که بلاخره بهش رسیدم ؛ بلاخره پیداش کردم؛ بلاخره راحت شدم ؛ بلاخره همه چیز تموم شد ؛

فقط یه رویای دور : حالا اولین روز آرامشه .حالا دیگه راحتم . احساس آرامش میکنم . دیگه خسته نیستم .دیگه نگران نیستم و استرس ندارم . دیگه جاییم درد نمیکنه . دیگه دلم نمیسوزه . دیگه حسرت نمیخورم. دیگه آرزوی یه خواب راحت رو ندارم. بلاخره پیداش کردم . حالا آرومم . آروم و راحت . چشمام بسته است . به آرامش رسیدم .

بعد نوشت مهم : ظاهرا خیلی از دوستان فکر کردن من منظورم اینه که به آرامش رسیدم . نه . من نوشتم این یه رویاست . اما شاید تا چند ماه دیگه ؛ به یه نوع آرامش دیگه برسم.همین.

یادداشت:در ادامه مطلب چندتا آهنگ براتون برای دانلود گذاشتم.پشیمون نمیشید.البته امیدوارم

(more…)

دیوونه ای که عاشق شد

2010/01/13

یه جا خوندم که نوشته بود : ( معذورم اگر محال تو , باور نمیکنم).

یه وقتایی حس میکنی نمیشه , دیر رسیدی , راه بن بسته , نباید واردش بشی , شاید اگه اونکار رو انجام بدی همه چیز بهم میریزه ؛ اما از یه طرف یه نیرو و حس قوی داخلت هست که داد میزنه : این عشقه , مگه میتونی بهش پشت کنی؟مگه میتونی جلوش رو بگیری؟

نه نمیشه . ممکن نیست. امکان نداره.محاله به عشق نه بگی. حالا هرکی میخوای باشی باش.هر موقعیت و شرایطی که داری فرقی نمیکنه.جامعه , عرف , قانون ووو اینا هیچکدوم نمیتونن جلودارت بشن.نمیتونن جلوی تورو بگیرن تا اعتراف نکنی که دوستش داری.

پس بذار اعتراف کنم. بذار بگم عاشقتم. بذار بگم که شب و روز دارم اسمت رو نفس میکشم. بذار بگم برات میمیرم . بذار بگم میپرستمت .

بذار اعتراف کنم که غصه خوردن برا تورو دوست دارم . عاشق شدنت رو دوست دارم . دلتنگی هام , بی قراری و بی تابی هام , دل دل کردن هام رو برا شنیدن صدات و حس کردن نفس هات دوست دارم.اصلا» تمام چیزایی که به تو مربوط میشه رو دوست دارم.

بذار اعتراف کنم که هست تو هست منه و نیست تو نیستمه. بذار بگم , بذار جار بزنم : تو تمام منی.

….. من ؛ عزیزم , عمرم , جونم , نفسم , تا بی نهایتم دوستت دارم و عاشقانه میپرستمت.

یادداشت 1 : این شعر مربوط به همین پسته.لطفا حتما» بخونیدش.(اینجا کلیک کنید)

یادداشت 2 : شاید من نتونم این قبیل پستها رو خوب بنویسم. شاید این پست با رویکرد این وبلاگ و پستهای قبلی من کاملا » فرق داشته باشه.شاید خیلی ها تعجب کنن اما یه سوال : مگه دیوونه ها دل ندارن که عاشق بشن؟؟؟