Archive for the ‘تلخ در تلخ’ Category

کتک خور هندی

2010/07/24

چه روزای خوبی داریم.باور نمیکنید؟ پس یه سر برید توی خیابون و یه نگاهی به قیافه ها و حال و روز مردم بندازید.اصلا چرا برید راه دور و به خودتون زحمت بدید؛ یه نگاه به حال روز خانواده خودتون یا جیب های اکثرا» خالی تون بندازید تا بهتر متوجه بشید چه خبره و من چی میگم.

معمولا توی فیلم های هندی یه سری افراد هستن که از اول تا آخر فیلم از هنرپیشه اصلی کتک میخورن؛ یا بقولی بعنوان کتک خور استخدام شدن تا برای نشون دادن قدرت خارق العاده هنرپیشه اصلی فقط و فقط کتک بخورن.

حال و روز مردم ما هم این روزا شده مثل هنرپیشه های هندی.البته از نوع کتک خورشون.چپ و راست هرکی میرسه یکی میزنه و مره. هرکی یه خورده قدرت دستش باشه حالا چه خارجی یا ایرانی یه عرض اندامی میکنه و تا میتونه میزنه.ما هم که اصولا کتک خورمون ملس ملسه و صدامون هم در نمیاد.البته کتک خورهای هندی از ما هم بهترن ؛ چون لااقل اونا بابت کتکی که میخورن یه پولی گیرشون میاد اما ما کتک که میخوریم هیچ , تازه اگه هم بخوایم کوچکتریم اعتراضی هم بکنیم هزارتا انگ معارض و مفسد ووو رو هم بهمون میچسپونن.

توی این سالها هرکی هرکاری دلش خواست باهامون کرد.هر حقی داشتیم و نداشتیم رو ازمون گرفت ؛ هر حرفی دلش خواست بهمون زد ؛ کتک مون زد و شکن_جه مون کرد و ما مثل بچه های خوب فقط سرمون رو پایین انداختیم و نگاه کردیم و دم نزدیم.

چه مردم خوبی هستیم ما. ساکت , سربزیر , رام , بساز , توسری خور!!!باور کنید اکثر رهبرای دنیا آرزوی داشتن مردم ساکت و توسری خوری مثل ما رو دارن.

واقعا جایگاه ما کجاست؟همینه که الان توش هستیم؟ تا حالا شده از خودمون بپرسیم تاکی؟ تا کی میخوایم توسری خور این و اون باشیم؟ تاکی میخوایم از کتک خورهای هندی هم کمتر باشیم؟

یادداشت: از همه تون عذر میخوام که نمیتونم بهتون سر بزنم.راستش سیستمم رو باید کلا عوض کنم.با شرایط خوب اقتصادی الان هم یه مقدار سخت شده.این نوشته رو هم از کافی نت بروز کردم.

Advertisements

معنی عید!!!

2010/03/11

خیلی وقتا با خودم فکر میکنم , واقعا خوشبحال بچه ها ؛ خوشبحال اونایی که سرشون رو مثل کبک توی زمین کردن و از هیچ کس و هیچ چیز خبر ندارن ؛ خوشبحال دیوونه ها . اونا همه توی دنیای خودشون سیر میکنن و از دنیای سیاه و پر از دروغ و فریب و بی عدالتی ما خبر ندارن.اصلا براشون فرق نمیکنه که خارج از دنیای خیالی اونا چه اتفاقاتی داره میفته . توی روزگاری داریم زندگی میکنیم که حتی دونستن هم درده . یعنی هرچی بیشتر بدونی , بیشتر عذاب میکشی , بیشتر حرص میخوری و بیشتر دلت میسوزه .

یه سال دیگه گذشت و در آستانه سال جدید هستیم. یه سال دیگه گذشت بدون هیچ حرکت روبه جلو و هیچ پیشرفتی و بدون هیچگونه بهبودی رو اوضاع و شرایط زندگی مردم.

در همچین روزایی طبیعتا همه باید شاد و خوشحال باشن و مشغول خرید و خونه تکونی و در کل انجام رسومات معمول در میون خانواده های ایرونی.اما متاسفانه واقعیت امر این نیست؛ یا حداقل برای درصد بالایی از خانواده ها این موضوع صدق پیدا نمیکنه.

سال به سال مردم دیگه اون ذوق و شوق و اون شور و حرارت و تازگی رو در روزهای عید ندارن. چرا که تمام فکر و ذکر اونا باید این باشه که آیا توان مالی اونو دارن که برای استراحت و تفریح به یه مسافرت برن . آیا میتونن از پس هزینه های پذیرایی از مهموناشون برآن . آیا میتونن یه دست لباس نو برای خودشون و خانواده شون تهیه کنن.

اینا شده دغدغه های مردم در روزها نزدیک به عید . حالا جالب اینه که امسال هم یه دغدغه جدید به گرفتاری های گذشته اضافه شده . امسال همه دارن فکر میکنن که سال آینده با حذف یارانه ها , گرانی و تورم چه پوستی قراره از اقشار کم درآمد و متوسط جامعه دربیاره.

با اینهمه گرفتاری و مشکلات دیگه سال جدید و عید چه معنی و مفهومی میتونه برای ما داشته باشه ؟

میراث شوم

2010/02/18

یه وقتایی که به حال و روز امروزمون فکر میکنیم , حس میکنیم که خیلی بهمون ظلم شده و مظلوم واقع شدیم؛ و اسم خودمون رو میذاریم نسل سوخته . اما اگه درست به قضایا فکر کنیم به این نتیجه میرسیم که از ما مظلوم تر و بی گناه تر هم هست. نسل آینده . نسل آینده ما مسلما» شرایط و حال و روز خیلی بدتری رو تجربه خواهند کرد. چیزایی رو باید تحمل کنن و ارثیه ای رو از ما بتحویل گیرن که هیچ نقشی در بوجود اومدنش نداشتن.پس شاید اگه از این زاویه به مسایل نگاه کنیم به این نتیجه منطقی برسیم که اونا خیلی بدتر و گرفتارتر از ما خواهند بود.

مسلما» نمیشه به این مساله بی تفاوت بود و سرسری از کنارش گذشت ؛ چرا که نسل آینده آدمایی نیستن که بخوان از یه سیاره ی دیگه بیان و با ما غریبه باشن. نسل آینده بچه های خود ما خواهند بود که باید توی خرابه ای زندگی کنن که ما براشون به یادگار گذاشتیم و باید کمبودها و عقب موندگی هایی رو جبران کنن که تا حد زیادی مقصر بوجود اومدنشون ما بودیم.

واقعا مایه خجالت و سرافکندگی برای ماست اگه بخوایم همچین میراث شومی رو بهشون تحویل بدیم. مطمئنا نه اونا و نه تاریخ , ما رو بخاطر اینهمه کم کاری و بی توجهی نمی بخشن.چرا که هنوز هیچ چیزی نداریم که در آینده بهش افتخار کنیم .

ما چه توجیهی میتونیم برای این میراث شوم برای نسل بعد از خودمون داشته باشیم؟واقعا «چی میخوایم بگیم ؟ میخوایم بگیم نفت و گاز و  انواع و اقسام معادن و پسته و فرش و هزار نمونه داشته های طبیعی و غیر طبیعی داشتیم اما نتونستیم ازشون درست استفاده کنیم و با وجود همه ی اونا بازم یه کشور فقیر و جهان سومی عقب مونده باقی موندیم؟میخوایم همه ی تقصیرها رو گردن استکبار جهانی و آمریکای جهان خوار و استعمار پیر انگلیس بندازیم؟میخوایم بگیم ما اونقدر خوب و بامرام بودیم که از دهن خودمون و شما درآوردیم و توی دهن ونزوئلا و آفریقای جنوبی و فلسطین کردیم؟فکر میکنید این جواب ها و این استدلال ها اونا رو قانع میکنه؟ نه . باور کنید نه .

شاید اگه تلاش خودمون رو برای تغییر بکار ببندیم حداقل بتونیم بگیم : که ما سعی خودمون رو کردیم ولی نشد. اما اینکه بشینیم و فقط تماشاچی باشیم و بی خیال روزها رو بگذرونیم و هیچ حرکتی از خودمون نشون ندیم؛ مطمئنا ما رو شرمنده ی نسل های بعدی میکنه.

جیش , بوس , لالا

2010/02/10

میگه :

خوب ؛  مثل همیشه میدونی الان وقت چیه بچه جون ؟ درسته ؛ جیش , بوس , لالا .

برو بخواب بچه جون ؛ میخوای بیدار بمونی که چی بشه ؟تو باید استراحت کنی. ما خودمون حواسمون به همه چیز هست و خودمون همه چیز رو درست میکنیم.تو فقط چشمات رو ببند و بخواب . اگه هم خوابت نمیاد , باید خودت رو بخواب بزنی. یعنی بخودت القاء کنی نه چیزی میبینی و نه چیزی میشنوی . اگه هم متوجه چیزی شدی , شتر دیدی ندیدی ؛ وگرنه جیز میشی ها . دعوات میکنیم ها . پس مثل یه بچه ی خوب بگیر بخواب و کاری به هیچ چیز دیگه ای نداشته باش!!!

حوصله ات سر رفته ؟ میخوای گریه کنی؟ میخوای بهمون ببفهمونی که از این چیزایی که داری راضی نیستی ؟ تو باید بچه فهمیده ای باشی. درسته ما خودمون نون نداریم ؛ پول نداریم و همینی رو هم که داریم میدیم به دیگران ؛ اما چه اشکالی داره ؟ اونا هم گناه دارن دیگه . ما باید به اونا کمک کنیم. حالا خودمون از بی پولی و گرسنگی هم مردیم که اشکالی نداره . تو و بقیه باید اینا رو درک کنید ؛ که اول دیگران و بعد خودمون!!!

چیه ؟ چیزی میخوای ؟تو هم میخوای مثل بچه های همسایه همه چیز داشته باشی؟پس بیا ؛ بیا این چندتا خوشه رو بگیر و برو باهاشون برا خودت و خانواده ات  قاقا لی لی بخر . بچه باید حرف بزرگتر ها رو گوش کنه . هرچی بهش گفتن ، فقط بگه چشم . آفرین بچه ی حرف گوش کن .

بچه جون تو چرا اینقدر بازی میکنی و میخندی؟ زیاد نخند خوب نیست . ضمنا» شادی هم زیاد بدردت نمیخوره.میگن طرف سبک بازی از خودش درمیاره یا مخش پاره سنگ برمیداره.سعی کن بیشتر جدی و ناراحت بنظر بیای تا همیشه همه ازت حساب ببرن.اخم کن . اصلا چه معنی داره آدم همش بخنده.

میگم:

بسه دیگه . خسته شدم .میخوام بزرگ بشم . نمیخوام همش بخوابم.نميخوام دیگه خودمو بخواب بزنم.اینهمه خوابیدم بسمه . اینهمه که خوابیدم چی شد؟ میخوام چشمام رو باز کنم و بیدار بشم.میخوام بدونم و دور و برم چه خبره و چه اتفاقایی داره میفته. میخوام بفهممنتیجه اعتمادم به بزرگترها چی بوده.

دیگه نمیخوام وقتی جیبای خودم خالیه و توشون شیپیش ملق میزنه , توی جیب دیگران پول بریزم. میخوام حقم و سهمم رو پیش خودم نگه دارم.نمیخوام وقتی شکم خودم خالیه , شکم یکی دیگه رو پر کنم . نمیخوام وقتی خودم باید برا بدست آوردن یه تیکه نون خشک هزارتا بدبختی رو تحمل کنم , گوشت تازه و مرغ بفرستم که دیگران لذتش رو ببرن. هیچ کس غیر از خودمم گناه نداره . نمیخوام کسی رو درک کنم . اول خودم بعد دیگران.اول من مهم , نه اول دیگران.

منم میخوام مثل همه , همه چیز داشته باشم. دیگه نمیخوام به حداقل ها راضی شم . حرف بزرگترا رو گوش میدم اما وقتی که اونا هم حرفای منو گوش کنن.وقتی اونا هم منو بفهمن و نیازها و خواسته هام رو برآورده کنن.چیز زیادی نمیخوام. فقط حقم . حقی که شاید خیلی وقته ازم دریغ شده .

میخوام شاد باشم. شادی کنم , از زندگیم لذت ببرم. بگم و بخندم. تا کی یکسره بزنم توی سروصورتم.دیگه بسه . میخوام مثل همه ی آدمای دیگه منم معنی و طعم خنده و خوشحالی رو بچشم. دوست دارم نیشم باز باشه  . چه اشکالی داره . میگن سبک بازی درمیارم؟باشه من سبکم .

میخوام از این پیله ی کهنه و تاریک در بیام. پوست بندازم . یه زندگی و یه آب و رنگ تازه به روزام بدم . میخوام لعاب زندگی بزنم به چینی شکسته ی روزهام. میخوام دوباره متولد بشم. دیگه نمیخوام بچه بمونم. میخوام بزرگ بشم. دیگه نمیخوام چشمام بسته باشه.خواب بسه .

اولین روز آرامش

2010/01/27

((شاید این چندتا پست آخر , سبک و شیوه ی نوشته های من نباشه اما هرچی که هست حسیه که این روزا تمام وجودم رو پر کرده.یه مقدار حرفای پراکنده و گنگم توی این روزا , برای بعضی از دوستان سوالاتی رو بوجود آورده که مطمئنا» بوقتش بیشتر براتون توضیح میدم.فعلا» یه جوری من نوشته های بی ربطم رو تحمل کنید.ضمنا» از همین اول بگم این حرفا نشون از ناامیدی و این چیزا نیست.)

خیلی وقتا ناخودآگاه به گذشته ام نگاه میکنم.به روزایی که در یه چشم بهم زدن گذشتن و دیگه امکان نداره که برگردن.

29سال گذشت . هر جوری که حساب میکنم میبینم این 9 سال آخری خیلی بیخود بوده و شاید اصلا» اضافه است.شاید نباید اینقدر طول میکشید ؛ یا شاید نباید اینطور میگذشت.

آسمون این 9 سال , پر شده از ابر حسرت که خیلی وقتاش هم بارون بدبختی و استرس و فشار , زمین آرامش عمرم رو با سیلاب هاش شسته و با خودش به جاهای دوری برده که دیگه نمیشه اونا رو برگردوند. یه وقتایی هرچی دنبال عمر رفته ات میدویی , میبینی که انگار داره ازت دور تر میشه .

آخ ؛ آرامش . چه حس قشنگیه . ولی من هنوز از نزدیک لمسش نکردم. همیشه از پشت شیشه های انتظار , فقط صدای پاهاشو شنیدم که تا خونه ی همسایه اومده و برگشته . انگار خیلی وقتا چشماش منو ندیده. انگار با من قهر کرده . حاضرم منتش رو بکشم . حاضرم هرکاری انجام بدم تا فقط یه لحظه مهمون خونه ی منم بشه . یه وقتایی با خودم فکر میکنم که آرامش هم دلش از سنگه. براش مهم نیست که سهم همه رو بده. براش مهم نیست به خونه ی همه سر بزنه. وقتی هم بهش میگی چرا ؛ میگه آدرست رو گم کرده بودم ؛ یا  میگه : اسمت توی لیستم نبوده. آخه این لیست رو کی تنظیم میکنه ؟

یه وقتایی که میرم سرقبر آرزوهام , میبینم همه شون آروم آروم دارن محو میشن.حس میکنم دیگه حتی سنگ قبراشون هم سرجای خودشون نیستن.یعنی دیگه حتی یادم نیست آرزوهای برباد رفته ام چی بوده. همه شون سوار قالیچه ی فراموشی رفتن سرزمین آدم خوبا . همون آدم خوبا که جیب های پر پول دارن . آخه این روزا باید پول داشته باشی تا جزو آدم خوبا بشی. آرزوها هم فقط مال اوناست. اصلا همه چیز مال اوناست. وقتی پول داری یعنی همه چیز داری .

یه وقتایی دلت میخواد همه چیز رو به عقب برگردونی . دلت میخواد دفتر عمرت رو دوباره بنویسی و هرچی اشتباهه از توش پاک کنی. اصلا» دلت میخواد همه چیز رو یه جور دیگه بنویسی. اما مگه میشه ؟ نه . اینم باید به لیست اون حسرت هایی که همیشه همراهت هست اضافه کنی. اما بازم با همه ی اینا یه چیزی هست که میتونه آرومم کنه . آرامش . آرامشی که توی کوچه پس کوچه های روزای غربت و خالی از عشقم گمش کردم.

چقدر دلم میخواست میتونستم به یه چیزی تکیه کنم. یعنی حس کنم اگه بخوام بیفتم یه چیزی پشتم هست که منو نگه داره . یه چیزی یا یه کسی کهتکیه گاه دلواپسی ها و دلتنگی هام باشه. تکیه گاه روزای خسته گیم باشه . کسی که هر وقت زمین خوردم ؛ دست محبتش بطرف ناامیدی هام دراز باشه و جسم بی رمق ام رو از زمین بی تفاوتی ها بلند کنه. یکی که به دیوار روزمره گی هام یه رنگ آبی تازه بزنه.

دارم زیر این بار سنگین له میشم. یعنی من برا نگه داشتن اینهمه ساخته نشدم. شاید سنم کم باشه برا اینهمه بار. شاید تجربه اش رو ندارم. شاید همراه ندارم .اینا معنیش این نیست که ناامیدم . نه . شاید خسته باشم. شاید باید بخوابم. شاید باید خواب آرامش رو ببینم.

البته یه وقتایی آرامش رو یه جور دیگه تجربه میکنی.یعنی بزور آرامش رو میاری توی وجود خودت. مثلا» وقتی فهمیده باشی که داری یه جورایی داری به آخر راه میرسی. میدونی , شاید این آرامش یه جور آرامش اجباری باشه اما هرچی که هست اسمش آرامشه.اسمش و معناش اینه که دیگه نه استرس داری , نه هر دقیقه منتظر یه خبر بد هستی , نه نگران امروز یا فردایی , نه نگران اینی که دوست داشته باشن یا نه و نگران آینده و روزای گنگی هستی که از قبل میتونی بوی تعفنش رو احساس کنی.

وقتی آرامش نباشه چقدر همه چیز سخت میشه . حتی نفس کشیدن برات دردناک میشه. انگار وسط دلشوره های ناتمامت گم میشی . انگار دیگه نمیتونی حتی با بادبادک های خیالت , به سرزمین رویاهات برسی. اما چه میشه گفت وقتی که محکومی که بازم یه مدت همه ی اینا رو ادامه بدی.هرچند که این مدت کوتاه باشه. آخه وقتی بفهمی داری به آرامش میرسی(نوعش فرقی نمیکنه) انگار ثانیه هات کش میان و از جاشون تکون نمیخورن. اما  به جنگ زمان که نمیشه رفت.پس باید بازم صبر کنی. بازم صبر . چقدر این کلمه برام آشناست. انگار یه قسمت از وجودمه .انگار خود منه .

حتی فکر کردن به آرامش هم برام لذت بخشه.چقدر وقتی بهش برسم باهاش پز میدم. همه جا جار میزنم و به همه میگم بیان ببینن. بیان ببین که بلاخره بهش رسیدم ؛ بلاخره پیداش کردم؛ بلاخره راحت شدم ؛ بلاخره همه چیز تموم شد ؛

فقط یه رویای دور : حالا اولین روز آرامشه .حالا دیگه راحتم . احساس آرامش میکنم . دیگه خسته نیستم .دیگه نگران نیستم و استرس ندارم . دیگه جاییم درد نمیکنه . دیگه دلم نمیسوزه . دیگه حسرت نمیخورم. دیگه آرزوی یه خواب راحت رو ندارم. بلاخره پیداش کردم . حالا آرومم . آروم و راحت . چشمام بسته است . به آرامش رسیدم .

بعد نوشت مهم : ظاهرا خیلی از دوستان فکر کردن من منظورم اینه که به آرامش رسیدم . نه . من نوشتم این یه رویاست . اما شاید تا چند ماه دیگه ؛ به یه نوع آرامش دیگه برسم.همین.

یادداشت:در ادامه مطلب چندتا آهنگ براتون برای دانلود گذاشتم.پشیمون نمیشید.البته امیدوارم

(more…)

حق نداری!!!

2010/01/15

حق نداری حرف بزنی. فقط ساکت باش و تماشاچی خوب و آرومی باش.

حق نداری نظر و عقیده ات رو بگی . اونا رو یا فراموش کن یا فقط واسه خودت نگه دار.

حق نداری بر ما باشی. فقط باید با ما باشی.

حق نداری خوشحال و شاد باشی. باید یکسره بکوبی توی سر و صورتت و ماتم بگیری.

حق نداری انتقاد کنی. همه چیز که خوبه , پس چیزی نیست که بخوای ازش انتقاد کنی.

حق نداری ااگه کسی زد توی گوشت , بگی چرا ؛ باید صورتت رو برگردونی تا یکی هم اون ور برنن.

حق نداری بگی فقر و فساد داره بیداد میکنه . چون همه در رفاه و امنیت دارن زندگی میکنن.

حق نداری از اقتصاد بحران زده و ضعیف ما چیزی بگی.چون اینا مربوط به بحران جهانیه و ربطی به سوء مدیریت ما نداره.

حق نداری بگی که چرا همه ی کشورهای دنیا مارو تحریم کردن. چون همه ی اونا اشتباه میکنن و حق فقط و فقط با ماست.

حق نداری پاهاتو از گلیمت درازتر کنی. وگرنه مجبوریم بریم از بقالی سر کوچه شیشه نوشابه بخیریم!بقیه اش رو هم که خودت بهتر میدونی.

حق نداری فکر کنی . به مغزت فشار نیار , ما بجای همه فکر میکنیم و تصمیم میگیریم.

حق نداری نفس بکشی , حق نداری زنده بمونی , حق نداری بنویسی .اینا همه جرمه . جنایته.

اصلا» بزار راحتت کنم , حق نداری بگی که , هیچ حقی نداری.

البته میدونی که , ما اونقدرها هم بد نیستیم , برای همین این حق رو بهت میدیم که بری سر بذاری بمیری . راستی نتونستی و جراتش رو پیدا نکردی , بگو کمکت کنیم تا زودتر و راحت تر خودتو خلاص کنی.

یادداشت مهم:با توجه به فی.ل.ت.ر.ینگ شدید این روزا ,لطفا” آدرس فید این وبلاگ رو در گوگل ریدر خود وارد کنید تا در صورت بروز هر مشکل همدیگه رو گم نکنیم.
آدرس فید این بلاگ : http://feeds.feedburner.com/yedivoneh

تحصیل آبکی

2009/11/19

چند روز پیش رفته بودم پیش یکی از دوستام که کتاب فروشی داره.کتاب های مختلف درسی هم میفروشه.چندتا از اون کتاب ها رو روق زدم.چه فاجعه ای! کتاب هایی که نزدیک چهل پنجاه ساله بجز یه سری تغییرات جزئی , هنوز مثل گذشته اند.یعنی توی قرنی که علم در هر لحظه یه کشف جدید و یک پیشرفت جدید داره و همه چیز مدام و با سرعت در حال تغییره , هنوز باید دانش آموزهای ما کتاب هایی رو بخونن که برای سالها قبل طراحی شدن.نسل امروز باید چیزایی رو یاد بگیرن که حسابی کهنه و قدیمی هستن و چه بسا خیلی از اونا دیگه کاربردی ندارن.

البته بحث محتوای کتاب های درسی فقط یه طرف این فاجعه است.طرف دیگه اش نظام آموزش رو دربر می گیره.نظامی که تو اون شما باید فقط اون چیزی رو یاد بگیری که خیلی خسته کننده و یا گنگ و نامفهومه.خیلی از دانش آموزا معمولا» فقط درس ها رو حفظ میکنن و کمتر درسی رو شما پیدا میکنید که فهمیده و کاملا» درک بشه.

اینا باعث شده که هدف خیلی ها از ما از درس خوندن فقط گرفتن نمره و مدرک باشه و نه یادگیری و فهم بهتر زندگی.چون به همه اثبات شده که واقعیت های زندگی چیزایی هست که حداقل توی این کتاب ها نوشته نشده و شما باید یه جای دیگه دنبال شون بگردید.

توی دانشگاه ها که دیگه وضع خراب تره.یعنی هیچ کدوم از دروسی که برای رشته های مختلف ارایه میشه کاربردی نیستند.بعضی از درس ها که اصلا» هیچ ارتباطی با اون رشته ندارن و تازه اونایی هم که مثلا» مرتبط هستند , کاربردی نیستند.یعنی شما بعد از اتمام اون رشته , توی بازار کار اصلا» با اون مباحثی که توی دانشگاه خوندید و یاد گرفتید برخورد نمیکنید.

مثلا» اگه شما یه لیسانس حسابداری رو مستقیم بعد از پایان تحصیلاتش ببرید توی یه شرکت و کارهای حسابداری اونجا رو بهش بسپرید , اون اصلا» از چیزی سردرنمیاره.خود من دوستانی دارم که لیسانس مترجمی زبان انگلیسی رو دارن اما هنوز توی یک مکالمه ساده مشکل دارن.

اکثر دروس رشته های مختلف هنوز کتاب و مرجع مناسب و معتبر و کاملی ندارن و هر استاد طبق سلیقه و فقط به اندازه ی دانش خودش مفاهیم رو بیان میکنه.

واقعا» دنیایی که توی کتاب های درسی ترسیم شده با دنیای واقعی فرسنگ ها فاصله داره و شاید همین مسایل باشه که دیگه این روزا کسی مدرک رو میزانی برای اطلاع از سطح دانش و اطلاعات دیگری نمیدونه.

یادداشت1: بلاخره لینکدونی گوگلی این وبلاگ هم فعال شد و به ترتیب بروز شدن نمایش داده میشه.البته بخاطر محدودیتی که وردپرس بوجود آورده بیشتر از 20تا وبلاگ نمایش داده نمیشه.البته هیچ وبلاگی حذف نشده و بمحض اینکه شما بروز بشید , وارد این لیست میشید.

یادداشت2: بخش روزنوشت هم در ستون سمت چپ فعال شده که معمولا» چیزایی رو که بصورت روزانه بذهنم میاد اونجا خیلی کوتاه مینویسم .

یادداشت3: یه دوست قدیمی توی وبلاگ شعرم باهام همکاری میکنه.برای همین بهتون توصیه میکنم برید و بخونید و همونجا نظرتون رو راجب شعراش بگید.لطفا» اینجا کلیک کنید.

رسانه ملی یا شخصی؟؟؟

2009/11/12

پنج سال دیگه شروع شد.البته میگن اینبار کلی تغییر و تحول هم بهمراه داره اما من یکی که چشمم آب نمیخوره.مگه میشه یه جا بدون تغییر در نفراتش و گرداننده گانش یهو عوض بشه؟سیاست ها و خط مشی ها که هموناییه که قبلا» هم بوده ؛ پس چی میخواد عوض بشه معلوم نیست.

توی جلسه ی افتتاحیه ی 5سال کذایی دوم !!! از رئیس صدا و سیما , راجب انتخابات و اتفاقات بعد از اون سوال کردن که چرا شما اونهمه درگیری ها و راهپیمایی ها رو پخش نکردید؟ میدونید آقا چی گفت؟

گفت : ما تجمعات غیرقانونی رو نشون نمیدیم.آخه باعث تحریک مردم میشه.

این میدونید یعنی چی؟ یعنی شما فقط میتونید از چیزایی مطلع بشید که ما صلاح میدونیم!!!باید اونقدری بفهمید که ما میگیم!!!توهین از این واضح تر؟مگه زیر سوال بردن فهم و شعور اجتماعی مردم , شاخ و دم داره؟

اما سوال اینجاست :وظیفه ی رسانه ملی, مثلا» بازگو کردن و نمایش کل اتفاقات و رخدادهای جامعه است , پس چطور میشه که همه چیز انتخاب شده و کنترل شده و همسو با منافع عده ای خاص , تهیه و برنامه ریزی و پخش میشه؟  آخه مگه میشه همش اخبار و اطلاعاتی که بنفع یه گروه یا شخص خاصی باشه رو بخورد مردم داد.

بنظر من باید همه ی مسایل و اتفاقات نشون داده بشه تا مردم خودشون قضاوت کنند و خوب و بد رو از هم تشخیص بدن ؛اما اینکه یه عده بشینن و طبق صلاحدید و مصلحت اندیشی خودشون , مسایل رو دست چین کنن و نمایش بدن که نمیشه بهش گفت دموکراسی.شما تصور کنید , ما باید فقط چیزایی رو ببینیم و بشنویم که رئیس رسانه مثلا» ملی تشخیص میدن!!!

این مدت خیلی ها نسبت به رسانه ملی! بی اعتماد شدن و روی آوردن به خبرگزاری های خارجی.من نمیگم خبرگزاری های خارجی خیلی راستگو و منصف هستند اما این بی اعتمادی هایی که آقایون با عملکرد نادرست شون بوجود آوردن , نتیجه اش میشه اینکه مردم حتی دروغ های خبرگزاری های دیگه رو باور کنن و حتی اگه یه وقتی هم رسانه ملی بخواد راستش رو بگه دیگه کسی باور نکنه.یعنی میشه داستان چوپان دروغ گو.

باور کنید من یکی دیگه گیچ شدم.نمیدونم چرا ماها همش حرکت هامون رو به عقبه.همش داریم پس رفت میکنیم.آخه این مساله که یه رسانه در بیان واقعیت های جامعه باید صداقت داشته باشه و بی طرف باشه که دیگه کار شاق یا پیچیده ای نیست که ما توی این زمینه هم بخوایم از بقیه ی دنیا عقب بمونیم و یا با همه فرق داشته باشیم.

حالا با همه ی این حرفا , آیا بازم میشه گفت رسانه ی ملی؟ باور کنید جمله ای از این بی معنی تر سراغ ندارم.اینکه شما برخورد و تصمیم گیری های شخصی و جناحی رو عمومیت بدین به همه ی جامعه و اسمش رو هم بذارید ملی!!!