Archive for the ‘حرفای بابابزرگی’ Category

قیمت من؟؟؟

2012/05/31

من چقدر می ارزم ؟ارزش من چقدره ؟ ارزش مادی، ارزش معنوی ؛ مهم نیست، فقط میخوام بدونم قیمت من چنده؟ قیمت و ارزش گذاری هیچکس دیگه ای هم برام مهم نیست؛ فکر و ایده و باور خودم چیه؟ مهم اینه.آره مهم اینه.خودم باید به این باور برسم. آخه من چقدر می ارزم؟

آخه این دیگه چه سوالیه که این روزا فکرم رو بخودش مشغول کرده؟ همش به ارزش و نرخ و قیمت فکر میکنم.شاید بخاطر اینه که همه جا صحبت و موضوع غالب همینه و مردم کلا دنبال بدست آوردن قیمت مناسب هستند. اما چرا همه دنبال قیمت پایین هستند؟ امامن نمیخوام قیمتم پایین باشه. میخوام گرون باشم.نه ، نه ، نمیخوام مفت و ارزون باشم.نمیخوام راحت بدست بیام.باید یه جورایی خودمو باارزش تر نشون بدم. اما قیمت واقعی من چنده؟ ای بابا . چقدر این سوال مسخره است؛ اماچرا اینقدر باهاش کلنجار میرم؟چرا این سوال دست از سرم برنمیداره؟

کی اهمیت میده ؛ اصلا کسی به این موضوع فکر نمیکنه. نه ، فکر نکنم. مگه مهمه ؟ آخه آدم که کالا نیست که بشه روش قیمت و ارزش گذاشت. ولی من اهمیت میدم. باید یه جوابی برا خودم پیدا کنم وگرنه دیوونه ؛ نه روانی میشم.

یه زمانی میگفتن : طرف حرفش سنده.یعنی کلی اعتبار و ارزش داشت؛یامیگفتن روی فلانی میشه حساب کرد؛یعنی طرف اونقدر ارزش داره که بشه بهش کاملا اعتماد کرد .اما الان دیگه اونجوری نیست.انگار کسی براش مهم نیست دیگران چقدر روش حساب میکنن یا چقدر ارزش براش قایل هستن.اما واقعا ما چقدر می ارزیم و قیمت هرکدوم ما چقدره؟

پ.ن:معرفی بلاگهای  من

بلاگ قدیمی من  در بلاگفا( کلیک کنید)

بلاگ شعرای یه  دیوونه(کلیک  کنید)

بلاگ روزانه های دیوونه(کلیک کنید)

فیلترمون نکنید

2012/05/10

با پوزش از اهالی محترم ادب باید عرض کنم  نمیدونم این چه کرمیه که هروقت میام نت و نوشته های دیگران رو میخونم میوفته توی کل تنم و اینقدر میلوله و خودشو به ذره ذره تنم میماله تا بلاخره یه جوری از خجالتش درمیام و دفعش میکنم  اما انگار اینبار دیگه ول کن معامله نیست. میدونم حتما میگین ننوشت ننوشت حالا هم که نوشت داره حرف از کرم و مالیدن و این چیزا میزنه.ببخشید .پست اوله. سخت نگیرید.درست میشم  .

بعد از مدت ها باز دیوونه شدم تا بنویسم. هرچند میدونم تا سرم بر باد نره از دست نوشتن بر  نمیدارم. بعد از یکسال و  ده  ماه  که توی ترک بودم بلاخره دوباره لغزش کردم و از مرکز بازپروری معتادین وب فراری  شدم و باز شروع کردم.الان هم  دربه در دنبالمن تا برم گردونن.

یکی از مهمترین چیزایی که  باعث شد دوباره دست به قلم  بشم این بود که در همه جای نت فیلتر حرف اول و  آخر رو میزنه.برای همین گفتم بهتره این کلمه  منحوس رو ترجمه  کنم  تا خودمو یک قدم به چوبه دار و شیشه نوشابه و باتوم  و …   نزدیکتر کنم.

آقای من و خانوم من؛ فیلتر در یه کلمه یعنی تو باید فقط اون چیزی رو که من (منظور از من در این  پست شخص یا ارگانیه که فیلتر میکنه یا دستور فیلتر رو میده ) صلاح میدونم رو بفهمی و بخونی و  ببینی. غیر از این هم خلافه و مجازات داره!!!

یعنی شما خودت  تجربه و فهم  و دانش اونو نداری که بتونی تشخیص بدی چی برات خوبه یا بده و من بهت  میگم باید از کدوم میسر بری و حرف  کی رو بخونی و حرف کی رو نخونی!!!

حالا شما کلی درس  خوندی.  کلی توی زندگی  تجربه  بدست آوردی. از عقلت همیشه به نحو  احسن  استفاده  کردی.  همیشه مسایل رو میسنجی و  بالا پایین  میکنی و بعد انتخاب میکنی.  اما اینا هیچ کدوم ملاک نیست.چرا؟ چون  شما نمیفهمی ! قدرت تشخیص خوب و بد از هم رو نداری.یعنی من باید دستت رو  بگیرم  تا زمین  نخوری و  بهت  بگم  راه  کدومه  و چاه  کدوم  !!!  اصلا  یک کلمه.بقول وکلا و قضات محترم ، شما حکم صغیر رو داری  و حتما نیاز به یه سرپرست و ولی داری.

بی احترامی  نباشه  اما فیلتر کردن یه جامعه مصادیق زیادی داره .مثلا یه جاهایی حکم  گوسفند رو  داری که یه نفر دیگه بهت مسیر رو  میده که کجا بری و  کجا نری.  یه جاهایی حکم  طفل رو داری که  نه نه بابا میخوای که بالا  سرت باشن. یه جاهایی هم حکم زندونی رو داری که زندان بان برات تصمیم میگیره کدوم سلول بری و یا نری.در کل هرجا گفتن باید کور  بشی نبینی و هرجا هم که گفتن کر شی نشنوی.اگه هم غیر از اینباشی مثل فیلتر سیگار زیر پاهاشون لهت میکنن(عجب پست پر فیلتری شدا)

حالا شاید بعضی ها بگن یه سری سایت ها هستن که  بدلیل مسایل اخلاقی یا بی  احترامی به اعتقادات یا ترویج  فساد ووو باید فیلتر بشن.اما من فکر میکنم  این  مساله درتضاد  کامل  با دموکراسیه(چی گفتم؟خودمم  هم تعجب کردم  که این کلمه قلمبه  سلمبه  چطوری توی دهنم چرخید و  گفتمش).آره  خلاصه که آدم  باید  اونقدر آزادی داشته باشه که بتونه  انتخاب کنه.اگه  سایتی هست که از اون کارای بدبد که گفتم رو ترویج میکنه  مجبور  نیستیم  بخونیمش.آقاجون  کسی  تفنگ  زیر  شقیقه  مبارکمون  نذاشته که بریم سایتای آنچنانی که!!!  دروغ میگم؟؟؟ نه ،  نه جون  دیوونه دروغ میگم؟؟؟

درسته و منم قبول دارم که یه سری چیزا هست که ذهن رو خراب میکنه.اما بجای اینکه بیایم درش رو تخته  کنیم یا روش رو با یه  چیزی بپوشونیم بهتره اطلاع رسانی و فرهنگ سازی کنیم که  مثلا فلان مساله جیزه و نباید رفت طرفش.نه اینکه  سر مردم رو به  زور مثل کبک  زیر برف فرو برد.

حالا مثلا با فیلتر شدن سایت های  نادرست  دیگه خواننده ها و دنبال کننده  هاش نمیرن و نمیتونن بهش دسترسی داشته باشن.بخدا میتونن.اینجوری حتی یه عده هم کنجکاو  میشن که  اونجا چه  خبر بوده  که فیلتر  شده.پس میرن هرطوری هست بازش میکنن و  فیض کامل  رو میبرن.

یه جمله ، خلاصه و لپ کلام: جون مادرتون ؛ جون باباتون فیلترمون نکنید.

پ.ن 1 : ممنونم از دوستانی که این مدت دورا دور جویای حال من بودن.

پ.ن 2 اگه دوست داشتین آدرس این وبلاگ قدیمیم رو هم یه گوشه کناری نگه دارید شاید یه روزی بدرد خورد.

http://veto.blogfa.com

http://yedivoneh.blogfa.com

عشق یا هدفی بالاتر

2010/06/10

یه وقتایی توی روزنامه میخونیم که یه نفر بخاطر اینکه کسی که دوستش داشته رفته با یکی دیگه , اونو کشته . یعنی از عشق و علاقه زیاد نتونسته ببینه کسی که دوستش داره با یکی دیگه باشه.

یه وقتایی مجبور بخاطر اینکه به کسی که دوستش داری , آسیب نرسونی , یه جورایی اونو از خودت دور کنی.حالا به روش های مختلف ؛ یعنی یا بهش دورغ بگی یا کاری کنی که اون دوست نداره ؛ بلاخره یه کاری کنی اون ازت بدش بیاد و ازت دور بشه.

تو پیش خودت داری این کار رو بخاطر این انجام میدی که طرفی که دوستش داری و حاضری براش بمیری , آسیبی بهش نرسه یا با تو اذیت نشه اما اون طرف چون اینو نمیدونه و قرار هم نیست که بدونه از تو بدش میاد و شاید هم متنفر بشه.اما تو مجبوری تحمل کنی و دم نزنی ؛ چون اون طرفو خیلی خیلی دوست داری.

اینا یعنی اگه عاشقی یا ادعا میکنی عاشق کسی هستی , باید بتونی اگه پاش افتاد بخاطر عشق و علاقه ات پا روی خودت و خواسته هات بذاری.حالا این علاقه و عشق ترجیحا نباید به یک انسان باشه.یه وقتایی برای رسیدن و نیل به یه آرمان یا یه آرزو باید از خیلی چیزها گذشت.

کلا» هیچی مجانی و مفتی بدست نمیاد.هر چیزی بهایی داره که باید برای رسیدن بهش تلاش کرد و یا حتی از خود گذشت.حالا ممکنه خیلی وقتا هم این ازخودگذشتی برای خود اون طرف سود و بهره ای نداشته باشه اما اثرات اون در آینده و برای آیندگان باشه.

آره , اینم یه نوع عشقه . اینکه برای رسیدن به یه چیزی از خودت بگذری . همه چیزت رو بگیری کف دستت و خالصانه از خیلی چیزا بگذری تا به نقطه ی اوج که توی ذهنت برا خودت ترسیم کردی برسی.

خیلی وقته ما ایرونی ها اینو فراموش کردیم.اینکه باید برای بدست آوردن و رسیدن به هرچیزی که میخوایم تلاش کنیم و حتی یه وقتایی هم تاوان سنگینی براش بدیم.اما فکر نمیکنید ارزشش رو داره.حتی اگه موفق نشی پیش خودت خیالت راحته که لااقل تلاش خودتو کردی و همه جوره مایه گذاشتی.اما آیا با نشستن سر جای خودمون و آرزو کردن میتونیم به چیزی برسیم؟

آخه چرا برداشت ما از عشق فقط این شده که باید یه جنس مخالف رو دوست داشته باشیم؟

پس تمرین کنیم . تمرین کنیم که یه وقتایی باید از خود برای رسیدن به یه هدف بالاتر گذشت.

یادداشت1: خودمم نفهمیدم چطوری اینا رو بهم ربط دادم , پس شما هم تعجب نکنید و نپرسید.

یادداشت2:کامنتدونی قالب جدید در اول هر پست (سمت چپ عنوان  پست) میباشد.(با پوزش از این توصیح شاید بی مورد و تکراری)

default رو یادته؟

2010/02/23

دیگه دلهامون هم ماشینی شده. یعنی اصلا یادمون رفته چیزی به اسم دل هم زیر دنده هامون و توی سینه مون هست. فقط بفکر خودمون و منافعمون هستیم. اصلا به ما چه که کی داره چکار میکنه یا چی سرش اومده ؛ ما خوب و خوش و خرم باشیم , بقیه رو ولش کن ! مگه ما وکیل و وصی مردم هستیم ؛ یا مگه ما ژان وارژان هستیم که بخوایم به همه کمک کنیم!

اصلا این شده یه مرض. شده یه ویروس واگیر دار که به همه خواسته یا ناخواسته سرایت کرده. علتش رو هم که بپرسی همه میگن : سرم خیلی شلوغه , وقت ندارم , گرفتارم , درگیری هام زیاد بود و فراموش کردم. اما وای به روزی که دیگران به خود ما بی توجه بشن.اونجاست که داد و هوارمون بلند میشه که بله , کسی منو دوست نداره یا به من توجه نمیکنه . اما یادمون نمیاد که خودمون سرآمد بی معرفت ها هستیم.

گفتن عصر آهن و کامپیوتر و تکنولوژی ؛ اما نگفتن عصر فراموشی آدمیت ! انگار نه انگار که انسان هستیم و داریم اجتماعی زندگی میکنیم و به هم احتیاج داریم. هرکس برا خودش زندگی میکنه. تازه افتخار هم میکنه و میگه : بله , ما سرمون توی لاک خودمونه و به خیر و شر دیگران کاری نداریم .

بدبختانه این مرض به بلاگستان فارسی هم سرایت کرده و اکثر ما رو مبتلا کرده . یعنی تا طرف میاد وبلاگمون و تا اکتیوه و تند تند پست میذاره میریم و بهش سر میزنیم اما بمحض اینکه چند روز این ارتباط کمرنگ شد , همه چیزو فراموش میکنیم و میریم میچسپیم به خواننده ها و بلاگ نویس های فعال.

حالا بگذریم از یه سری وبلاگ نویس مشششششهور و معععععروف که سال تا سال به کسی  سر  نمیزنن و فقط دیگران هستن که باید نوشته های گوهربار اونا رو بخونن.(همینجا توی پرانتز از  مستر افشین عزیز تشکر کنم که با اینکه از خیلی از اونایی که ادعای وبلاگ نویسی دارن , قدیمی تره و تقریبا همه ی بلاگستان آوازه ی نوشته های خوبش رو دارن ؛ اما با وجود این به همه سر میزنه و همه ی اونایی رو که میخوننش رو دنبال میکنه.) فکر میکنم حداقل ماها که تقریبا جزو باند مافیایی بلاگستان نیستیم میتونیم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم. چه ایرادی داره این دوستی های مجازی به حقیقت تبدیل بشه و بتونیم باری رو از روی دوش هم برداریم. اگه اینم ازمون برنمیاد حداقل میتونیم که جویای حال همدیگه باشیم یا به حرفا و دردای همدیگه گوش کنیم.

تا حدود یکی دو ماه پیش وبلاگ سوپرپوزیشن عزیز یکی از فعال ترین و اکتیوترین وبلاگ های فارسی بود.اما بعد از اون بنا به دلایل و مشکلاتی که برای نویسنده ی این بلاگ پیش اومد و خودش تا حدودی اونا رو توی نوشته هاش مطرح کرده , دیگه نتونست مثل سابق چراغ بلاگش رو روشن نگه داره و بعضی وقتها هم که مینوشت بیشتر از مشکلات و گرفتاری هایی بود که آزارش میداد.

و اما ما چه کردیم : اول یکی یکی شروع به قطع ارتباط باهاش کردیم.بعد لینک وبلاگش رو از توی پیوندامون حذف کردیم. آخرش هم برای همیشه فراموشش کردیم و راحت شدیم. انگار نه انگار که یه آدمی وجود داشته که ما یه روزی نوشته هاشو میخوندیم و اونم نوشته هامون رو میخوند.انگار نه انگار که این رابطه مجازی اصلا اهمیتی داشت.انگار نه انگار که یه آدمی که ما تا حدی اونو میشناسیم , براش مشکلی پیش اومده و شاید ما بتونیم یه قدم کوچیکی براش برداریم.

default عزیز هیچ وقت از کسی چیزی نخواست (حتی توی این پست هم تاکید کرده که از صدقه دادن و منت گذاشتن دیگران بیزاره) و گله ای از کسی نکرد.اما ما چی ؟ برخورد ما با default چی بود ؟  من فقط میخوام بپرسم اگه هرکدوم از ماها جای اون بودیم چه انتظاری از دیگران داشتیم؟مایی که ادعای نویسندگی و روشنفکری هم داریم و همیشه برای زمین و زمان نسخه میدیم و پیشنهاد و راهکار ارایه میدیم و از بی عدالتی ها و ستم ها آه و فغان میکنیم و صدای هواخواهی مون از حق و حقوق از دست رفته ی دیگران , به آسمون میرسه ؛ ما اگه جای اون بودیم چه خواسته و انتظاری از به اصطلاح دوستان مجازی مون داشتم؟

آخه چرا ما به اینجا داریم میرسیم که اینقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت هستیم؟ چرا اینقدر سرنوشت دیگران برامون بی اهمیته ؟ مثلا ایرانی هستیم و ادعامون هم میشه که خیلی آدمای احساساتی هستیم .

default عزیز ؛ اگه هیچ کس هم نیاد پیشت , من یکی دربست مخلصتم .

تفاوت ها ؛ تضادها

2010/02/14

هر گونه تغییر و دگرگونی در هر جامعه ای مسلتزم درست شدن پایه ها و ریشه ی اعتقادات و باورهای فکری افراد اون جامعه است. یعنی اگر ما میخوایم پیشرفتی داشته باشیم و جامعه ای که در اون زندگی میکنیم طعم آزادی و دموکراسی رو بچشه باید اول طرز فکر و نگاه تک تک افراد جامعه رو بسوی خردگرایی و حاکم شدن تفکرات درست و منطقی سوق بدیم.

یکی از مهمترین موضوعات و مسایلی که باید در میان مردم ما اصلاح بشه و جا بیفته , موضوع پذیرش و قبول افکار متضاد و برقراری گفتمان مشترک و سنجیدن ایده های نو و شنیدن و تامل در  نظرات مخالف دیگرانه.

هرشخص یا گروه یا اجتماع یا نهادی در حالت طبیعی و عادی دوست داره که خودشو یا عملکردش رو بشناسه و برای بهتر شدن تلاش کنه . حالا این شناخت چطور بدست میاد؟

تا زمانی که همه چیز در جهت موافق باشه و همسو و موازی هم حرکت کنه و همه چیز شبیه هم باشه , مطمئنا این هدف بدست نمی آد. چراکه شناخت و سنجش خود فقط در زمان محک خوردن با تفاوت ها و تضادهاست که عیان میشه. یعنی ما تا زمانی که چیزهای دیگه ای رو که با روند حرکتی و رفتاری ما متفاوت هستند رو نبینیم و اونا رو امتحان نکنیم , نمیتونیم به نتیجه مطلوب برسیم.

اینکه ما تمام رفتار ها و عملکرد خودمون رو کاملا درست و صحیح بدونیم ؛ هیچ دگرگونی در ما ایجاد نمیکنه و فقط باعث میشه که یک خط سیر یکنواخت و یکسان رو همیشه دنبال کنیم و راه های دیگه رو که چه بسا بهتر و راهبردی تر باشن رو امتحان نکنیم.

حالا چی باعث میشه ما مسایل و ایده های متفاوت و غیر همسو با افکار خودمون رو قبول نکنیم ؟

اول تعصب و اصرار بی مورد بر داشته ها و آموخته هامونه.یعنی بگیم : فقط اونچه که ما میگیم و انجام میدیم درسته و غیر از اون هرچی که باشه , کاملا» اشتباست. یعنی اصرار بی مورد بر درستی راهی که درپیش گرفتیم . راهی که شاید ضررهاش برای ما خیلی بیشتر از منافعش باشه.

دوم احساس خطر از اینکه منافع ما بخظر بیفته. یعنی  از پذیرش و باور تضادها و تفاوت های موجود فراری باشیم و بترسیم با کوچکترین تغییری منافع و داشته هامون بخطر بیفته؛ و به همین دلیل بذاریم عقل و فهم و دانش ما همیشه آکبند باقی بمونه و از تغییرات , هرچقدر هم کوچیک گریزان باشیم.

سوم اینه که اونقدر نادان و کوته بین باشیم که جلوتر از نوک بینی خودمون , جایی و کسی رو نبینیم و حاضر هم نباشیم که از عینک یا هر وسیله ای که باعث بازتر شدن دید ما میشه استفاده کنیم. یه وقتایی ممکنه دیگران مسایل رو از زاویه ای ببینن که ما بنا به هر دلیلی نمیتونیم از اون منظر به قضایا نگاه کنیم.پس میتونیم حداقل در خصوص هر مساله ای , نظرات دیگه رو هم حداقل گوش کنیم.

چهارم اینه که فکرمون تک بعدی باشه.یعنی فقط یه چیز توش باشه. یعنی دگم باشیم.

متاسفانه این مساله اینقدر در جامعه ی ما رایج شده که معمولا افراد از بیان نظر و عقیده واقعی خودشون طفره میرن یا افکارشون رو با ترس و احتیاط مطرح میکنن.حال آنگه تضارب افکار و عقاید میتونه بنفع هر دوطرف باشه.اما بخاطر ترس از عکس العمل ها و عواقب احتمالی , متاسفانه این تبادل افکار در میان مردم ما به ندرت اتفاق میفته.

بهتره که تک تک ما از خودمون شروع کنیم و ظرفیت و توان هضم و پذیرش نظرات دیگران رو هرچند که با پرنسیپ های ما در تضاد باشن ؛ توی خودمون افزایش بدیم چون این موضوع درنهایتباعث رشد فرهنگ و باز شدن دیدگاه های ما نسبت به مسایل مختلف میشه و افق دید تازه ای رو جلوی روی ما قرار میده.

یادداشت : از دوستانی که پست قبل رو نخوندن خواهش میکنم حتما بخونن و نظرشون رو بگن.

هدف ما ایرانه

2010/01/22

توی وجود همه ی ما یه حسی هست که همیشه ما رو روبه جلو میرونه. حس برتری , حس پیروزی , حس اینکه زودتر باید به هدفی که داریم برسیم.

برای رسیدن به هر هدفی یا پیروزی در هر قضیه ای , نیاز به یه سری پیش نیاز یا وسیله داریم. نیاز به حس و قدرتی داریم که مارو بطرف جلو هدایت کنه. یه وقتایی میگیم هدف وسیله رو توجیه میکنه و یه وقتایی هم نه . اما مشکل اینجاست که بدونیم و تشخیص بدیم که چه وقت باید به هر وسیله ای بهدفمون برسیم و چه وقت نباید اینطور باشیم ؛ یا اینکه اصولا» هدفی که مد نظر ماست , ارزش چه میزان تلاش و سعی رو داره.

این مساله شاید اول به این بستگی داشته باشه که شما چه تعریف و یا باوری از اون هدف توی ذهن خودتون داشته باشید ؛ و همچنین خوب و بد بودنه راه های رسیدن به اون هدف رو چطور برای خودتون مشخص کنید.

شاید اولین معیار برای تعریف و تمایز دادن میان خوب و بد در ذهن ما , باورها و اعتقادات شخصی ماست که از کودکی بوسیله ی خانواده و اطرافیان در ذهنمون نهادینه شده . مسلما» این معیار بدلیل شرایط خاصی که ممکنه هر خانواده در اون پرورش پیدا کرده , نمی تونه معیار کامل و خوبی باشه که بشه فقط با اتکاء به اون , انگیزه ها و خواسته ها و خوب و بد مسایل رو از هم جدا کرد و تشخیص داد.

معیار بعدی , هنجارها و عرف و قانون رایج در جامعه است.شاید تا حد زیادی بشه و یا شاید یه جاهایی باید از اون تبعیت کرد اما بازم نمیشه اونو مطلق فرض کرد چون چیزی که عمومیت داره هم امکان داره ایراداتی داشته باشه یا اینکه با ذهنیت و خواسته های فرد همخونی نداشته باشه.

بغیر از مبحث وسیله ی رسیدن به هدف , انگیزه و محرک فرد نیز موضوع خیلی تاثیر گذاریه که میتونه شرایط رو بکلی عوض کنه . یعنی هرچقدر هدف شما بزرگتر باشه , انگیزه و محرکی که شما رو بطرف اون هدف سوق میده به مراتب بیشتر از هدف هایی هست که شاید از اهمیت کمتری برخوردار باشن.

تمام این حرفا فقط برا اینه که بگم توی جامعه ی امروز با تمام مشکلات و کاستی هایی که هست, همه ما یه چیز خیلی مهم رو فراموش کردیم . همه ی ما مشکلات رو بخوبی میدونیم و به اندازه ی کافی از اونا گفتیم و نوشتیم و خوندیم .هرکدوم از ما بنسبت فهم و دانش خودش , نسخه ای برای درست شدن و بهبود شرایط موجود تجویز کرده . یعنی همه ی ما به دنبال وسیله و راهکاری بودیم که جامعه و مردم کشورمون رو بطرف هدف و آرمان بخصوصی سوق بدیم. این یعنی اینکه همه ی ما یک هدف رو داریم اما هر کدوم از ما ساز خودمون رو میزنیم و فکر میکنیم که راهی که میگیم تنها راه درست رسیدن به مدینه ی فاضله ای هست که آرزوش رو داریم.

ماها همه هدف اصلی رو گم کردیم یا  فراموش کردیم.ما گیج شدیم . یعنی نمیدونیم باید چکار کنیم . نمیدونیم چی درسته و چی غلطه . نمیدونیم کدوم کار بصلاح کشور و مردم مونه و کدوم به ضررشون. نمیدونیم باید چکار کنیم. شاید هدف خیلی از ما یکی باشه اما وسیله و راه رسیدن به هدف رو نمیدونیم یا گم کردیم.

مردم ژاپن بعد از جنگ جهانی و بعد از اینکه چندتا از شهرهاشون با بمب اتم , یکسره با خاک یکسان شد , به یک چیز فقط فکر کردن . به کشورشون , یعنی هدف خودشون رو ساختن کشورشون قرار دادن. برای رسیدن به این هدف اونا نیاز به یه وسیله داشتن . وسیله ی اونا این بود که همه باهم یکصدا شدن و بطرف یک هدف واحد حرکت کردن و به مسایل متفرقه ی دیگه توجهی نکردن.هرکس به نوبه خودش تلاش کرد تا وظیفه و کاری رو که بعهده داره به بهترین شکل ممکن انجام بده . و حالا اونا یکی از پیشرفته ترین و ثروتمند ترین کشورهای دنیا هستند.

و اما ما . ما چکار کردیم و چکار میکنیم. بهتره فکرمون جای دوری نره . اول بخودمون فکر کنیم و عملکرد خودمون رو ببینیم.ببینیم ما چکار کردیم برای کشورمون . بهتره اول هرکس خودش رو درنظر بگیره و ببینه آیا وظیفه ی خودش رو درست انجام میده و یا دینی رو که به کشورش داشته ادا کرده .فکر نمیکنم ؛ یا لااقل در مورد خودم مطمئن نیستم .

وقت اون رسیده باشه که یه مقدار بخودمون بیام. یه مقدار باهم باشیم . به هدف بزرگی که فراموشش کردیم فکر کنیم. همه باهم فقط به یک چیز فکر کنیم و در یک مسیر واحد بطرف هدف واحد حرکت کنیم. اینا شعار نیست.اینا واقعیت هایی هستن که ما همیشه اونا رو شعار میدونیم و بی تفاوت از کنارشون رد میشیم. خیلی هامون عادت کردیم که فقط غر بزنیم و بگیم : ای بابا , مگه میشه همه با هم متحد بشن . جواب اینه که : بله میشه . کافیه که من بخوام . تو بخوای . همه بخوای. هرکس اول از خودش شروع کنه .

هدف ما یک چیزه . هدف ما رسیدن کشورمون به مرز خوشبختی و آرامش و امنیته ؛ و تنها وسیله ی رسیدن به این هدف یکدلی و یکصدا شدنه همه ی ماست .

هدف ما خیلی عزیز و بزرگه . هدف ما ایرانه .

بی ربط یا باربط نوشت: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت.

امید

2009/12/21

همه ی ما ممکنه یه وقتایی حس کنیم که توی موقعیتی قرار گرفتیم دیگه آخر خطه و خیلی آسون دستامونو به نشونه ی تسلیم بالا ببریم. نشونه ی این مساله چیه ؟ اینه که بی خیال همه ی مسایل بشیم و بگیم : هر چه پیش آید خوش آید. قایق زندگیمون رو بسپریم به دست امواج روزگار و منتظر بشینیم ببینیم کی قراره غرق شیم.

بعضی ها الان بخودشون میگن : نه , من یکی که اینجوری نیستم . اما اشتباه میکنن . این مساله چیزیه که همه ی ما یجورایی اونو تجربه کردیم.

متاسفانه مشکلات حال حاضر کشور و فشارهای زیادی که روی مردم و بخصوص قشر جوون جامعه هست , باعث تشدید این موضوع شده . بالا بودن آمار خودکشی و آمار فرار افراد از خونه هاشون صحت حرفای منو تایید میکنه .برای فهمیدن وضعیت حال حاضر مردم کافیه صبح که از خونه میام بیرون به چهره ی دیگران دقت کنیم.اکثرا قیافه های درهم و گرفته , اکثرا غرق در فکرای جورواجور و پریشون , همه عصبانی و کلافه . همه نگران آینده ای گنگ و نامعلوم که افق روشنی براش تصور نمیشه .

این حس سرخوردگی و یاس فقط بخود فرد ضرر نمیرسونه . چون ما انسان هستیم و اجتماعی زندگی میکنیم.تک تک افراد جامعه هر کدوم به نوعی در ساختن و آبادانی یک کشور نقش دارن.حالا شما تصور کنید نیروی انسانی آینده ی این مملکت یه عده جوون ناامید و شکست خورده و از پیش باخته باشن که حتی اراده و قدرت اداره خودشون رو هم نداشته باشن.برای همیچین کشوری چه آینده ای میشه متصور بود ؟
اکثریت ما میدونیم که این مساله توی جامعه به وفور دیده میشه و علت اونو هم میدونیم .اما نمیشه یه سره فقط مشکلات رو گفت و نق زد. باید بفکر راهکار هم بود.اگه دردی مطرح میشه باید بفکر درمان اون هم باشیم .ماها عادت کردیم که فقط نق بزنیم و گله کنیم . اما کاش همون اندازه که بفکر بازگو کردن مشکلات هستیم , به همون اندازه هم بفکر چاره هم باشیم.
شاید اولین چیزی که بعنوان چاره ی این موضوع بذهن برسه , زنده کردن امید در دل مردمه. چطوری ؟ خیلی آسون . با همدلی . با یکی شدن با هم . اینکه همه ی ما فکر کنیم در هیچ موضوعی تنها نیستیم و هستند افرادی که میتونن در مشکلات و گرفتاری های موجود بکمک ما بیان . تک تک ما نسبت به بقیه احساس مسئولیت کنیم و سعی کنیم اگه ازمون بر میاد گره ای رو باز کنیم.نسبت به هم بی خیال نباشیم و سرنوشت و آینده ی دیگران رو از روی بی تفاوتی نگاه نکنیم.
باور کنید اینا شعار نیست . اینا خصوصیات یه انسانه . اما بعضی هامون اونقدر ازش دورشدیم که فهمیدن و انجام دادنش برامون سخت یا مسخره میاد و فکر میکنیم این جور چیزا مربوط به کتاب های قصه است.

اگر هم واقعا» حرفای من شعاره پس هرکی چیز بهتری بذهنش میاد بگه .بگه باید چه کرد که مردم ما لذت خوشبختی و طعم خوش امنیت و آرامش رو احساس کنند.

توضیح : از لطف همه ی شما سپاسگذارم که اینقدر به من محبت دارید و در پست قبل اونو بهم ثابت کردید.راستش این روزا بهترم  و به روزای خوب امیدوار. از تو هم ممنونم که همه ی اینا رو از تو دارم و مدیونتم .تویی که غبار خستگی و روزمره گی رو از تن بیمارم پاک کردی. این پستم رو به تو تقدیم میکنم و با تمام وجودم میگم : دوستت دارم , بی نهایت.

پرچم

2009/11/06

در زمان های قدیم وقتی بین دو سپاه جنگی درمی گرفت معمولا» چند نفر از بهترین و شجاع ترین افراد رو برای حمل پرچم اون لشکر انتخاب میکردند.چون افراشته و سرپا موندن پرچم نشونه اون بود که هنوز اونا تسلیم نشدن و برای بقیه جنگجوها هم از لحاظ روحیه موضوع خیلی مهمی بحساب می اومد.هر گروه تمام تلاش خودشو بکار میبستند تا حداقل پرچم شون رو تا آخرین لحظه های جنگ برافراشته نگه دارند.

حتی الان هم وقتی یه شخص مهمی که برای کشورش زحمات و فداکاری های زیادی داشته , میمیره , برای ارج گذاشتن بیشتر به اون , روی تابوتش رو با پرچم اون کشور میپوشونند و یا پرچم ها رو نیمه افراشته میکنن.نیروهای نظامی همه ی کشورها هر روز به علامت احترام , روبروی پرچم شون خبردار می ایستند.

همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه  , نشون از اهمیت و احترام فوق العاده ای هست که باید مردم هر کشوری نسبت به پرچم شون , که نماد و سمبل اوناست , داشته باشن.

در روز 13 آبان امسال تعدادی خودفروخته , پرچم کشور رو به آتیش کشیدن.مهم نیست اونا عضو کدوم دسته یا گروه سیاسی یا غیر سیاسی بودن ؛ مهم نفس کار اوناست که نشون میده هیچ ارزش و احترامی برای کشور و زادگاه شون قائل نیستند.تازه اگر کشور و زادگاه مشخصی داشته باشن که البته بعید بنظر میرسه که حتی خودشون هم بدونن که خاکشون کجاست و اصل و نسب شون چیه!

پرچم کشور , موضوع مشترکیه که هیچ اختلافی درموردش نیست.یعنی دیگه راجب این یه موضوع نمیشه دچار دودسته گی شد.  هیچ اختلاف نظر و عقیده ای نباید باعث بشه که ما بخوایم به با دست خودمون تیشه به ریشه هامون بزنیم.نمیدونم اگه مردم کشورهای دیگه از این مساله باخبر بشن , چه فکری در مورد ما ایرونی ها میکنن .

فکر نمیکنم کسی باشه که این کار رو تایید کنه.واقعا» اونایی که اینکار رو کردن چی پیش خودشون فکر کردن و میخواستن چه پیامی رو به دیگران برسونن؟هرچی فکر میکنم بیشتر باورم میشه که این جور افراد اصلا» ایرانی نیستند.یعنی اصلا» به هیچ خاک و محل خاصی تعلق ندارند.هیچ اصول و مبادی فکری درستی توی مغز خالی شون نیست و هیچ تعصب و تعلق خاطری نسبت به چیزی ندارن.

تمام حرف این پستم اینه که : ماها ممکنه  با هم اختلاف نظر و عقیده  داشته باشیم , اما در یک چیز مشترکیم ؛ و اون ایرانی بودن و احترام گذاشتن به پرچم مونه که نماد و سمبل کشور پرافتخار و عزیز مون, ایرانه.

عکسش رو اینجا ببینید.

فرهنگ گمشده ی ایرانی

2009/10/26

توی پست قبلی یکی از دوستان گفته : ما از فرهنگ غربی فقط مدل مو و طرز لباس پوشیدن اونا رو یاد گرفتیم .

متاسفانه این حرف تا حدود زیادی درسته و مورد نسل جدید کشور ما , کاملا» مصداق پیدا میکنه . اما ما که مردم بی ریشه و بی فرهنگی نیستیم . چندین هزار سال تاریخ و تمدن درخشان داریم که مایه مباهات و افتخار همه است ؛ اما توی این سالها چه اتفاقی افتاده که ما احساس پوچی و کمبود میکنیم و برای جبران این حس , دست بدامن فرهنگ ها و آداب و رسوم کشورها و اقوام دیگه شدیم ؟ آیا واقعا» اصالت فرهنگی و بن مایه های ارزش های اجتماعی بومی ما , چیزی برای ارائه به نسل جدید ندارن؟

مدل حرف زدن , طرز لباس پوشیدن و حتی نوع برخوردهای و طرز فکر اجتماعی مون رو جوری تغییر میدیم که به الگوهای غربی نزدیک باشه ؛ تازه , کلی هم بهش افتخار میکنیم و اگه کسی هم بخواد در این مورد به ما انتقادی کنه یا بخواد یه جورایی خودشو به فرهنگ اصیل ایرونی نزدیک کنه , سنتی و عقب مونده بحساب میاریم.

من نمیگم فرهنگ غربی اشکالی داره یا اینکه ما باید سنت پرست باشیم یا همون نوع لباس و برخورد و لهجه ی گذشته ها رو انجام بدیم.اما حداقل اونقدر هم نباید ازش دور بشیم که ملیت و فرهنگ مادری خودمون رو بکلی ازیاد ببریم و چشم بسته , دنباله رو دیدگاه ها و فرهنگی بشیم که شاید در خیلی مواقع با ما هیچگونه سنخیتی نداشته باشه.

فاصله بوجود اومده بین فرهنگ اصیل ما و نسل امروز کشور علت های زیادی داره.یکی از علتها اینه که, گذشته و تاریخ درخشان و شخصیتهای مهم و دستاوردهای اونا , درست و کامل به نسل جدید کشور گفته نشده و شناخت اونا از پیشینه ی تاریخی و ریشه های فرهنگی کشور , در حد اطلاعات ناقص و خیلی خلاصه ی ذکر شده در کتاب های درسیه.هر نسلی برای خودش بدنبال یه قهرمان میگرده تا اونو الگوی خودش کنه ؛ اما وقتی قهرمان و الگوی نسل ما , جومونگ و یانگوم باشن , شما چه انتظاری میتونید از اونا داشته باشید؟

در عصری که رسانه ها , نقش مهمی رو در آگاهی دادن به مردم بازی میکنن , تعداد فیلم ها و سریال هایی که به آشنا شدن جوون ها با گذشته شون کمک کنه , به تعداد انگشت های دست هم نمیرسه.حکومت ها هم بنا به شرایط و مقتضیات هر دوره ای , تاریخ رو اون جوری که بنفع خودشون باشه , روایت میکنند .

هر روزی که میگذره , غبار فراموشی روی تاریخ و فرهنگ اصیل کشور ما رو بیشتر میپوشونه و فاصله ی ما رو با هویت ملی مون که همواره پر از غرور و افتخار بوده , دست نیافتنی تر میکنه.

پی نوشت : در ادامه مطلب یه نرم افزار جالب و کاربردی گذاشتم.لطفا» اونجا رو هم ببینید.

(more…)

مشکل از کجاست؟

2009/10/22

اول میخوام تشکر کنم از دوستانی که نگران من شده بودن و ازم خواسته اند که کمتر سراغ س.ی.ا.س.ت برم.راستش بنظر خودم پست های من نه توهین بوده و نه بی احترامی . من نه با شخص بخصوصی و نه حکومتی مخالفتی ندارم .حرف من اینه که با توجه به داشته های طبیعی و انسانی موجود در کشور , جایگاه ما در دنیا نباید اینی که الان هست باشه و مردم ما باید حداقل در رفاه و امنیت و آسایش زندگی کنند.

این حرفا شعار نیست.شما حتی با یه نگاه گذرا متوجه میشید همه چیز برای رشد اقتصادی کشور محیاست ,  اما مشکل از کجاست که این اتفاق نمیفته , من نمیدونم.شاید ما مردم همدلی مون رو باهم ازدست دادیم . شاید قدم هایی که در طول این چند سال برداشتیم اشتباه بوده . به هر حال شما هر وقت چیزی بنظرتون نادرست اومد , بعنوان یه شخصی که در این آب و خاک زندگی میکنه وظیفه دارید اونو بگید و برای بهبود شرایط زندگی خودتون و دیگران تلاش کنید.

همه ی ما میخوام بشینیم و دست روی دست بذاریم تا شرایط درست بشه . نه اینجوری هیچ اتفاقی نمیفته. هر کس باید از خودش شروع کنه . از خانواده اش , از محیط کارش . باید از یه جایی شروع به ساختن کنیم . منم موافق اون نیستم که هی بشینیم و غر بزنیم که اینو داریم , اینو نداریم . اما از اون طرف انتظار هم دارم که اونایی که در راس امور هستند صدای ما قشر جوون جامعه رو بشنوند .
نه انقلاب مخملی نه انقلاب رنگی و نه هیچ کدوم از این واژه ها دردی رو دوا نمیکنه.باید قبول کنیم که خود ما مردم هم کم کار و بهانه گیر شدیم.در حالی که همه ی کشورهای دنیا مشغول ساختن و پیشرفت هستند ما خودمون با خودمون درگیر هستیم.

یه حقیقتی که الان همه بهش اذعان دارن اینه که فاصله مردم با مسئولین زیاد شده.خوب چرا باید این اتفاق بیفته . آیا نباید ما بفکر درمان این مشکلات باشیم ؟ باور کنید با سکوت و بی خیالی نسبت به مسائل , کاری درست نمیشه.

در ادامه مطلب دوتا یادداشت جالب و یک عکس از خودم گذاشتم.اونا رو از دست ندید و لطفا» ادامه مطلب رو هم بخونید.

(more…)