Archive for the ‘خودمونی ها’ Category

سلام به همه ی مهربونی هاتون

2010/05/30

سلام خدمت همه ی دوستای خوب و عزیزی که توی این مدت مدام جویای حالم بودن و یا نگران سلامتیم بودن.راستش تعریف تمام قضایا و مشکلات این مدت میشه یه هیات عزاداری رسمی.از اونجایی که نمیخوام حرفای دلتنگی راهشون رو توی وبم باز کنن پس ازشون میگذرم.

حالم خوبه. یه مشکل کوچیک بود که فعلا بهتره فراموشش کنیم.

اما واقعا دلم برای همه تنگ شده بود و از طریق دوستی که توی این مدت زحمت تایید کامنتهای وبم بر عهده اش بود , از حالتون با خبر میشدم . از تمام کسانی که مستقیم و غیر مستقیم و با تلفن و اس ام اس و پیغام پسخوان و هر جوری که بود پیجور حالم بودن ممنونم.از اونایی که ختم قران برای سلامتی من گذاشتن و اونایی که توی دلشون دعا کردن و کلا از همه و همه ممنونم.جدا که چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود.

البته بصورت خصوصی به وب همه ی  دوستان میام برای عرض ادب و احترام

پس فعلا»….

یادداشت:قصد دارم تغییرات زیادی توی وبم بدم.هم از لحاظ محتوا و هم شکل

تبریک نوروز

2010/03/16

بیایم همه با هم تلاش کنیم  امسال برامون یه سال بیادموندنی بشه ؛ پر از اتفاقات تازه و خوب؛ پر از سبزی . سالی که در اون به آرمان ها و آرزوهای نچندان دور از دسترس مون برسیم و به فردای ایران عزیزمون یه رنگ تازه بزنیم.

نوروز رو به همه ی ایرونی های اصیل که دلشون برای سرزمین مادری میتپه , تبریک میگم.

یادداشت : از فردا تا 15 فروردین نیستم

default رو یادته؟

2010/02/23

دیگه دلهامون هم ماشینی شده. یعنی اصلا یادمون رفته چیزی به اسم دل هم زیر دنده هامون و توی سینه مون هست. فقط بفکر خودمون و منافعمون هستیم. اصلا به ما چه که کی داره چکار میکنه یا چی سرش اومده ؛ ما خوب و خوش و خرم باشیم , بقیه رو ولش کن ! مگه ما وکیل و وصی مردم هستیم ؛ یا مگه ما ژان وارژان هستیم که بخوایم به همه کمک کنیم!

اصلا این شده یه مرض. شده یه ویروس واگیر دار که به همه خواسته یا ناخواسته سرایت کرده. علتش رو هم که بپرسی همه میگن : سرم خیلی شلوغه , وقت ندارم , گرفتارم , درگیری هام زیاد بود و فراموش کردم. اما وای به روزی که دیگران به خود ما بی توجه بشن.اونجاست که داد و هوارمون بلند میشه که بله , کسی منو دوست نداره یا به من توجه نمیکنه . اما یادمون نمیاد که خودمون سرآمد بی معرفت ها هستیم.

گفتن عصر آهن و کامپیوتر و تکنولوژی ؛ اما نگفتن عصر فراموشی آدمیت ! انگار نه انگار که انسان هستیم و داریم اجتماعی زندگی میکنیم و به هم احتیاج داریم. هرکس برا خودش زندگی میکنه. تازه افتخار هم میکنه و میگه : بله , ما سرمون توی لاک خودمونه و به خیر و شر دیگران کاری نداریم .

بدبختانه این مرض به بلاگستان فارسی هم سرایت کرده و اکثر ما رو مبتلا کرده . یعنی تا طرف میاد وبلاگمون و تا اکتیوه و تند تند پست میذاره میریم و بهش سر میزنیم اما بمحض اینکه چند روز این ارتباط کمرنگ شد , همه چیزو فراموش میکنیم و میریم میچسپیم به خواننده ها و بلاگ نویس های فعال.

حالا بگذریم از یه سری وبلاگ نویس مشششششهور و معععععروف که سال تا سال به کسی  سر  نمیزنن و فقط دیگران هستن که باید نوشته های گوهربار اونا رو بخونن.(همینجا توی پرانتز از  مستر افشین عزیز تشکر کنم که با اینکه از خیلی از اونایی که ادعای وبلاگ نویسی دارن , قدیمی تره و تقریبا همه ی بلاگستان آوازه ی نوشته های خوبش رو دارن ؛ اما با وجود این به همه سر میزنه و همه ی اونایی رو که میخوننش رو دنبال میکنه.) فکر میکنم حداقل ماها که تقریبا جزو باند مافیایی بلاگستان نیستیم میتونیم بیشتر هوای همدیگه رو داشته باشیم. چه ایرادی داره این دوستی های مجازی به حقیقت تبدیل بشه و بتونیم باری رو از روی دوش هم برداریم. اگه اینم ازمون برنمیاد حداقل میتونیم که جویای حال همدیگه باشیم یا به حرفا و دردای همدیگه گوش کنیم.

تا حدود یکی دو ماه پیش وبلاگ سوپرپوزیشن عزیز یکی از فعال ترین و اکتیوترین وبلاگ های فارسی بود.اما بعد از اون بنا به دلایل و مشکلاتی که برای نویسنده ی این بلاگ پیش اومد و خودش تا حدودی اونا رو توی نوشته هاش مطرح کرده , دیگه نتونست مثل سابق چراغ بلاگش رو روشن نگه داره و بعضی وقتها هم که مینوشت بیشتر از مشکلات و گرفتاری هایی بود که آزارش میداد.

و اما ما چه کردیم : اول یکی یکی شروع به قطع ارتباط باهاش کردیم.بعد لینک وبلاگش رو از توی پیوندامون حذف کردیم. آخرش هم برای همیشه فراموشش کردیم و راحت شدیم. انگار نه انگار که یه آدمی وجود داشته که ما یه روزی نوشته هاشو میخوندیم و اونم نوشته هامون رو میخوند.انگار نه انگار که این رابطه مجازی اصلا اهمیتی داشت.انگار نه انگار که یه آدمی که ما تا حدی اونو میشناسیم , براش مشکلی پیش اومده و شاید ما بتونیم یه قدم کوچیکی براش برداریم.

default عزیز هیچ وقت از کسی چیزی نخواست (حتی توی این پست هم تاکید کرده که از صدقه دادن و منت گذاشتن دیگران بیزاره) و گله ای از کسی نکرد.اما ما چی ؟ برخورد ما با default چی بود ؟  من فقط میخوام بپرسم اگه هرکدوم از ماها جای اون بودیم چه انتظاری از دیگران داشتیم؟مایی که ادعای نویسندگی و روشنفکری هم داریم و همیشه برای زمین و زمان نسخه میدیم و پیشنهاد و راهکار ارایه میدیم و از بی عدالتی ها و ستم ها آه و فغان میکنیم و صدای هواخواهی مون از حق و حقوق از دست رفته ی دیگران , به آسمون میرسه ؛ ما اگه جای اون بودیم چه خواسته و انتظاری از به اصطلاح دوستان مجازی مون داشتم؟

آخه چرا ما به اینجا داریم میرسیم که اینقدر نسبت به همدیگه بی تفاوت هستیم؟ چرا اینقدر سرنوشت دیگران برامون بی اهمیته ؟ مثلا ایرانی هستیم و ادعامون هم میشه که خیلی آدمای احساساتی هستیم .

default عزیز ؛ اگه هیچ کس هم نیاد پیشت , من یکی دربست مخلصتم .

زندگی در وقت اضافه

2010/02/04

هرچی بیشتر از عمرمون میگذره , بیشتر دچار روزمره گی میشیم .این روزمره گی باعث میشه ما خیلی چیزا رو فراموش کنیم.چیزای رو که فقط ممکنه در شرایط سخت یادمون بیان.چیزای مهمی مثل نفس کشیدن ؛ مثل حرکت کردن و مثل زنده بودن ؛ اما …. اما زمانی که  میفهمیم که دیگه وقتی برا زندگی نداریم یا وقتی که میفهمیم همه چیز داره تموم میشه ,  تازه یادمون میفته که زنده ایم و باید زندگی کنیم و از لحظه لحظه ی روزامون استفاده کنیم.

این طبیعت ما آدماست و کاریش هم نمیشه کرد ؛ اینکه خیلی وقتا چشم مون رو روی مهمترین داشته هامون میبندیم و فکر میکنیم شرایط همیشه همینطور میمونه و این جاده ی زندگی حالا حالاها برای ما ادامه داره . با خودمون فکر میکنیم که : حالا کو تا پیری . هنوز خیلی وقت داریم . اما غافلیم از اینکه ممکنه یک لحظه ی بعد وقت ما تموم بشه .

فقط توی همیچین شرایطیه که یادمون به اطرافیان و دوستامون میفته . یادمون به آرزوها و خواسته های درونی مون میفته . اما اون وقت شاید زمان به ما اجازه ی برآورده شدن اونا رو نده و توی اون وقت تنگ فقط بتونیم حسرت هامون رو توی ذهن مرور کنیم.

واقعا» اگه بدونید قرار چند وقت دیگه بمیرید , چه حسی بهتون دست میده و دوست دارید توی اون مدت باقی مونده چکارایی رو انجام بدید؟ مطمئنا» اولین چیزی که بذهن میاد اینه که روزای باقی مونده رو خوش بگذرونیم , به مسافرت بریم و بیشتر وقت مون رو با دوستان و خانواده بگذرونیم . اما سوال اینجاست که چرا توی وضعیت عادی ما اینکارا رو انجام نمیدیم ؟ یا اگه انجام بدیم با این شور و شدت نیست ؟

شاید بعضی ها صحبت کردن راجب این موضوع رو نشون از ناامیدی بدونن اما باید باور کنیم و بپذیریم که این مساله یکی از واقعیت های زندگی ماست و باید خواه ناخواه اونو بپذیریم و با اون کنار بیام. شاید حتی اسم و یا فکر این مساله , ترس در در ذهن ما تداعی کنه ولی چون از اون گریزی نیست باید راجبش حرف بزنیم.باید بهش فکر کنیم و اونو توی تمام مسایل زندگی مون بنوعی تاثیر گذار و لازم بدونیم.

خلاصه و حرف این پستم اینه که ما توی وقت اضافه زندگی میکنیم و ممکنه لحظه ی بعدی , لحظه ی آخرمون باشه و بهتره جوری زندگی کنیم که اگه یه لحظه ی بعد نبودیم دیگه جایی برای حسرت خوردن توی دل ما نمونده باشه و خیالمون راحت باشه که به نسبت سن  و سال و شرایط و امکانات  و موقعیت هایی که در اختیار داشتیم , تونستیم به خواسته ها و آرزوهامون برسیمو درست زندگی کرده باشیم.

اولین روز آرامش

2010/01/27

((شاید این چندتا پست آخر , سبک و شیوه ی نوشته های من نباشه اما هرچی که هست حسیه که این روزا تمام وجودم رو پر کرده.یه مقدار حرفای پراکنده و گنگم توی این روزا , برای بعضی از دوستان سوالاتی رو بوجود آورده که مطمئنا» بوقتش بیشتر براتون توضیح میدم.فعلا» یه جوری من نوشته های بی ربطم رو تحمل کنید.ضمنا» از همین اول بگم این حرفا نشون از ناامیدی و این چیزا نیست.)

خیلی وقتا ناخودآگاه به گذشته ام نگاه میکنم.به روزایی که در یه چشم بهم زدن گذشتن و دیگه امکان نداره که برگردن.

29سال گذشت . هر جوری که حساب میکنم میبینم این 9 سال آخری خیلی بیخود بوده و شاید اصلا» اضافه است.شاید نباید اینقدر طول میکشید ؛ یا شاید نباید اینطور میگذشت.

آسمون این 9 سال , پر شده از ابر حسرت که خیلی وقتاش هم بارون بدبختی و استرس و فشار , زمین آرامش عمرم رو با سیلاب هاش شسته و با خودش به جاهای دوری برده که دیگه نمیشه اونا رو برگردوند. یه وقتایی هرچی دنبال عمر رفته ات میدویی , میبینی که انگار داره ازت دور تر میشه .

آخ ؛ آرامش . چه حس قشنگیه . ولی من هنوز از نزدیک لمسش نکردم. همیشه از پشت شیشه های انتظار , فقط صدای پاهاشو شنیدم که تا خونه ی همسایه اومده و برگشته . انگار خیلی وقتا چشماش منو ندیده. انگار با من قهر کرده . حاضرم منتش رو بکشم . حاضرم هرکاری انجام بدم تا فقط یه لحظه مهمون خونه ی منم بشه . یه وقتایی با خودم فکر میکنم که آرامش هم دلش از سنگه. براش مهم نیست که سهم همه رو بده. براش مهم نیست به خونه ی همه سر بزنه. وقتی هم بهش میگی چرا ؛ میگه آدرست رو گم کرده بودم ؛ یا  میگه : اسمت توی لیستم نبوده. آخه این لیست رو کی تنظیم میکنه ؟

یه وقتایی که میرم سرقبر آرزوهام , میبینم همه شون آروم آروم دارن محو میشن.حس میکنم دیگه حتی سنگ قبراشون هم سرجای خودشون نیستن.یعنی دیگه حتی یادم نیست آرزوهای برباد رفته ام چی بوده. همه شون سوار قالیچه ی فراموشی رفتن سرزمین آدم خوبا . همون آدم خوبا که جیب های پر پول دارن . آخه این روزا باید پول داشته باشی تا جزو آدم خوبا بشی. آرزوها هم فقط مال اوناست. اصلا همه چیز مال اوناست. وقتی پول داری یعنی همه چیز داری .

یه وقتایی دلت میخواد همه چیز رو به عقب برگردونی . دلت میخواد دفتر عمرت رو دوباره بنویسی و هرچی اشتباهه از توش پاک کنی. اصلا» دلت میخواد همه چیز رو یه جور دیگه بنویسی. اما مگه میشه ؟ نه . اینم باید به لیست اون حسرت هایی که همیشه همراهت هست اضافه کنی. اما بازم با همه ی اینا یه چیزی هست که میتونه آرومم کنه . آرامش . آرامشی که توی کوچه پس کوچه های روزای غربت و خالی از عشقم گمش کردم.

چقدر دلم میخواست میتونستم به یه چیزی تکیه کنم. یعنی حس کنم اگه بخوام بیفتم یه چیزی پشتم هست که منو نگه داره . یه چیزی یا یه کسی کهتکیه گاه دلواپسی ها و دلتنگی هام باشه. تکیه گاه روزای خسته گیم باشه . کسی که هر وقت زمین خوردم ؛ دست محبتش بطرف ناامیدی هام دراز باشه و جسم بی رمق ام رو از زمین بی تفاوتی ها بلند کنه. یکی که به دیوار روزمره گی هام یه رنگ آبی تازه بزنه.

دارم زیر این بار سنگین له میشم. یعنی من برا نگه داشتن اینهمه ساخته نشدم. شاید سنم کم باشه برا اینهمه بار. شاید تجربه اش رو ندارم. شاید همراه ندارم .اینا معنیش این نیست که ناامیدم . نه . شاید خسته باشم. شاید باید بخوابم. شاید باید خواب آرامش رو ببینم.

البته یه وقتایی آرامش رو یه جور دیگه تجربه میکنی.یعنی بزور آرامش رو میاری توی وجود خودت. مثلا» وقتی فهمیده باشی که داری یه جورایی داری به آخر راه میرسی. میدونی , شاید این آرامش یه جور آرامش اجباری باشه اما هرچی که هست اسمش آرامشه.اسمش و معناش اینه که دیگه نه استرس داری , نه هر دقیقه منتظر یه خبر بد هستی , نه نگران امروز یا فردایی , نه نگران اینی که دوست داشته باشن یا نه و نگران آینده و روزای گنگی هستی که از قبل میتونی بوی تعفنش رو احساس کنی.

وقتی آرامش نباشه چقدر همه چیز سخت میشه . حتی نفس کشیدن برات دردناک میشه. انگار وسط دلشوره های ناتمامت گم میشی . انگار دیگه نمیتونی حتی با بادبادک های خیالت , به سرزمین رویاهات برسی. اما چه میشه گفت وقتی که محکومی که بازم یه مدت همه ی اینا رو ادامه بدی.هرچند که این مدت کوتاه باشه. آخه وقتی بفهمی داری به آرامش میرسی(نوعش فرقی نمیکنه) انگار ثانیه هات کش میان و از جاشون تکون نمیخورن. اما  به جنگ زمان که نمیشه رفت.پس باید بازم صبر کنی. بازم صبر . چقدر این کلمه برام آشناست. انگار یه قسمت از وجودمه .انگار خود منه .

حتی فکر کردن به آرامش هم برام لذت بخشه.چقدر وقتی بهش برسم باهاش پز میدم. همه جا جار میزنم و به همه میگم بیان ببینن. بیان ببین که بلاخره بهش رسیدم ؛ بلاخره پیداش کردم؛ بلاخره راحت شدم ؛ بلاخره همه چیز تموم شد ؛

فقط یه رویای دور : حالا اولین روز آرامشه .حالا دیگه راحتم . احساس آرامش میکنم . دیگه خسته نیستم .دیگه نگران نیستم و استرس ندارم . دیگه جاییم درد نمیکنه . دیگه دلم نمیسوزه . دیگه حسرت نمیخورم. دیگه آرزوی یه خواب راحت رو ندارم. بلاخره پیداش کردم . حالا آرومم . آروم و راحت . چشمام بسته است . به آرامش رسیدم .

بعد نوشت مهم : ظاهرا خیلی از دوستان فکر کردن من منظورم اینه که به آرامش رسیدم . نه . من نوشتم این یه رویاست . اما شاید تا چند ماه دیگه ؛ به یه نوع آرامش دیگه برسم.همین.

یادداشت:در ادامه مطلب چندتا آهنگ براتون برای دانلود گذاشتم.پشیمون نمیشید.البته امیدوارم

(more…)

دیوونه ای که عاشق شد

2010/01/13

یه جا خوندم که نوشته بود : ( معذورم اگر محال تو , باور نمیکنم).

یه وقتایی حس میکنی نمیشه , دیر رسیدی , راه بن بسته , نباید واردش بشی , شاید اگه اونکار رو انجام بدی همه چیز بهم میریزه ؛ اما از یه طرف یه نیرو و حس قوی داخلت هست که داد میزنه : این عشقه , مگه میتونی بهش پشت کنی؟مگه میتونی جلوش رو بگیری؟

نه نمیشه . ممکن نیست. امکان نداره.محاله به عشق نه بگی. حالا هرکی میخوای باشی باش.هر موقعیت و شرایطی که داری فرقی نمیکنه.جامعه , عرف , قانون ووو اینا هیچکدوم نمیتونن جلودارت بشن.نمیتونن جلوی تورو بگیرن تا اعتراف نکنی که دوستش داری.

پس بذار اعتراف کنم. بذار بگم عاشقتم. بذار بگم که شب و روز دارم اسمت رو نفس میکشم. بذار بگم برات میمیرم . بذار بگم میپرستمت .

بذار اعتراف کنم که غصه خوردن برا تورو دوست دارم . عاشق شدنت رو دوست دارم . دلتنگی هام , بی قراری و بی تابی هام , دل دل کردن هام رو برا شنیدن صدات و حس کردن نفس هات دوست دارم.اصلا» تمام چیزایی که به تو مربوط میشه رو دوست دارم.

بذار اعتراف کنم که هست تو هست منه و نیست تو نیستمه. بذار بگم , بذار جار بزنم : تو تمام منی.

….. من ؛ عزیزم , عمرم , جونم , نفسم , تا بی نهایتم دوستت دارم و عاشقانه میپرستمت.

یادداشت 1 : این شعر مربوط به همین پسته.لطفا حتما» بخونیدش.(اینجا کلیک کنید)

یادداشت 2 : شاید من نتونم این قبیل پستها رو خوب بنویسم. شاید این پست با رویکرد این وبلاگ و پستهای قبلی من کاملا » فرق داشته باشه.شاید خیلی ها تعجب کنن اما یه سوال : مگه دیوونه ها دل ندارن که عاشق بشن؟؟؟

تشکر

2009/12/15

واقعا» جا داره تشکر کنم از تمام دوستانی که درطی این چند روز گذشته , مدام جویای حالم بودن و ابراز شرمنده گی از اینکه اسباب نگرانی عده ای رو فراهم کردم. حقیقتش اینه که بخاطر برگشتن سردردمیگرنم , کلا» توسط دکتر از خیره شدن به تلویزیون یا مانیتور کامپیوتر و حتی استفاده از موبایل و یه سری چیزای دیگه منع شدم. به همین دلیل شاید تا مدتی نتونم بنویسم. توی این مدت نوشته های بعضی از دوستان روخوندم اما بخاطر اینکه نمیتونم زیاد پشت کامپیوتر بمونم , نتونستم براشون پیام بذارم. قطعا» فعلا» نمیتونم چیزی بنویسم اما مسلم بدونید نوشته های همه ی شما غزیزان رو میخونم. دلم برای همه حسابی تنگ شده اما چه کنم که این بیماری منو از خیلی چیزا محروم کرده. در آخر جا داره یه بار دیگه از همه دوستان عزیزی که همواره پیگیر و دلواپس سلامتی من بودن قدردانی کنم و بگم که : همه ی  شما رو دوست دارم.

توضیح

2009/11/26

چند روز پیش قرار بود با کمک و همفکری بابالنگدراز عزیز و یکی دیگه از دوستان طرحی رو انجام بدیم که متاسفانه بنا به دلایلی که در همین پست میگم , نشد.

برای همین برای خیلی از دوستان سوال پیش اومده که چرا؟

اول از دوستانی که موافقت خودشون رو اعلام کردن واقعا» ممنونم و عذر میخوام که نتونستیم اون کار رو انجام بدیم.

دلایل عدم ادامه طرح :

1-این طرح فقط جنبه ی همدلی و یکی شدن همه ی وبلاگ های وبلاگستان فارسی رو داشت اما بعضی از دوستان میخواستن به اون کاملا» جنبه ی سیاسی بدن ؛ هرچند ما اعلام کردیم در این طرح قصد توهین و یا مخافت با هیچ شخص یا گروهی رو نداریم

2-یکی از عوامل موفقیت این طرح حضور وبلاگ نویس های معروف بود که متاسفانه با اینکه با خیلی از اونا هماهنگی کردیم اما هیچ کدوم حاضر نشدند قدمی بردارن.نمیدونم براشون افت داشت با چندتا وبلاگ نویس تازه کار همراه بشن یا بهشون برمیخورد که توی طرحی شرکت کنند که خودشون ابداع کننده اش نیستند.

3-متاسفانه میزان موافقت ها با این طرح اصلا» خوب و کافی نبود.خیلی ها از ترس فیلتر شدن و بعضی ها هم بخاطر اینکه اصولا» آدم های خنثی و بی تفاوتی هستند و بعضی ها هم بدلیل مخالفت با کلیت موضوع شرکت نکردند .پس هدف اول این طرح یعنی همراهی سراسری وبلاگ ها به هیچ وجه محقق نمیشد.

البته بازم تجربه و درسی بود که بفهمیم ما هنوز برای رسیدن به دموکراسی و آزادی راه طولانی پیش روی داریم چون هنوز حتی بلد نیستیم و یا نمیخوایم توی یک موضوع و خواسته مشترک , باهم باشیم.

جا داره از بابالنگدراز عزیز بخاطر حمایتش تشکر ویژه ای داشته باشم.

ضمنا» بخاطر غیبت این چند روزه از دوستان غذر میخوام.دارم پست های قبلی همه وبلاگ ها رو میخونم و نظر میدم.

مهم: حتما» این پست بابالنگدراز رو بخونید.

سه آپ در یک آپ

2009/09/25

آپ اول:

میدونید چرا این روزا اگه بخواید از کسی پول بگیرید یا به کسی پول بدید , حتما» باید یه مدرک ضمانت مثل چک یا سفته بین شما ردوبدل بشه؟

میدونید چرا این روزا کسی تلویزیون و اخبار و روزنامه نگاه نمیکنه یا نمیخونه؟

میدونید چرا دیگه کمتر جمله ی  دوست دارم بین مردم گفته و شنیده میشه ؟

میدونید چرا ایتقدر کانون خانواده ها زود ازهم متلاشی میشه و کار به طلاق میکشه

میدونید چرا بیشتر وقتا وقتی چند نفر دارن با هم حرف میزنن , به حرفای هم با شک و تردید گوش میکنن؟

میدونید چرا اینقدر مطب دکترایی که جراحی بینی انجام میدن شلوغ شده ؟

میدونید چرا اینقدر کارتون و فیلم پینوکیو توی ایران معروف شده ؟

این جمله ها شاید هیچ ارتباطی با هم نداشته باشن ؛ اما جواب همه ی اونا توی یک جمله ی کوتاه و ساده خلاصه میشه ؛ چون دروغ زیاد شده . من قبلا» هم راجب دروغ پست نوشتم اما اونقدر از این کلمه ضربه خوردم و بدم میاد که حاضرم همه ی پستای وبم رو به اون اختصاص بدم.البته اگه نخوام شعار بدم باید بگم , الان شرایط زندگی جوری شده که انگار نمیشه دروغ نگفت و شما در طول روز خواسته و یا ناخواسته مجبورین دروغ بگین . شاید باید به اینم مثل خیلی چیزای دیگه عادت کنیم . شاید هم تا الان عادت کرده باشیم و خودمون خبر نداریم …

آپ دوم :

توی وب شعرای یه دیوونه با پست » خیال » آپم . باباجون یه خورده از این وب نوپا حمایت کنید وگرنه طبع شعرم کور میشه و نسل های  بعدی دیگه دیوان اشعار بی نظیر منو نمیبینن ها . حالا از ما گفتن بود , از شما هم نشنیدن.لطفا» برای دیدن این وب اینجا کلیک کنید.

آپ سوم:

از همه ی دوستانی که مدام از من حال دخترم رو می پرسن ممنونم . اون بعد از عمل دومش خیلی بهتر شده و الان کم کم داره مثل یه بچه ی سالم , از دیوار راست بالا میره. راستی اگه میخواین عکس اونو ببینین به ادامه ی مطلب برین.

(more…)