Archive for the ‘نوشته های وب قبلی’ Category

تصمیم

2009/09/16

برای همه ی ما یه وقتایی پیش میاد که احساس میکنیم باید برای تصمیم
گیری و یا برنامه ریزی مسایل زندگیمون , تنها باشیم ؛ و یخورده با خودمون
خلوت کنیم. یه خورده به گذشته , حال و آینده مون فکر کنیم و همه چیز رو یه
بار دیگه توی ذهنمون مرور کنیم.

معمولا» مهمترین انگیزه ی ما در این به خلوت رفتن و تنهایی , تمرکز
دقیق تر روی مسایل و بهتر فکر کردن و نهایتا» گرفتن یک تصمیم درست و منطقی
, با در نظر گرفتن همه ی ابعاد اون هست.یه تصمیمی که همه ی عواقب و نتایج اون رو در حال و آینده مون , درنظر گرفته باشیم.

بنظرم برای گرفتن یه تصمیم درست چندتا عامل مهم هست که باید درنظر بگیریم :

اول اینکه عقل و احساس مون رو از هم جدا کنیم و بین اونا یه حدفاصل
بزاریم تا با هم قاطی نشن ؛ جون معمولا» تصمیمات مبتنی بر احساس , تصمیمات
درست و عقلانی نیستند و عواقب خوبی هم دربر ندارن.مثل تصمیماتی که در مورد
ارتباط با جنس مخالف گرفته میشن.مطمئنا» اگه توی اینجور تصمیمات احساس رو
قاطی کرد , چیزی جز پشیمونی در انتظار آدم نیست.

دوم اینکه , موضوعی رو که میخوایم راجبش تصمیم بگیریم , به اجزاء ساده
و کوچیک تقسیم کنیم و اونو جزء به جزء بررسی و بعد نتیجه نهایی رو با جمع
بندی اونا بگیریم.مثلا» میخوایم راجب خرید یه وسیله تصمیم بگیریم.اول اونو
از نظر قیمت , مارک , کیفیت و چیزای مرتبط دیگه جدا جدا میسنجیم و بعد همه
رو جمع بندی و تصمیم درست رو میگیریم.

سوم اینکه شتاب زده و عجولانه تصمیم نگیریم.با صبر و زمان کافی گذاشتن
برای هر موضوعی میتونیم از مشکلاتی که در آینده ممکنه بدلیل یه تصمیم
نادرست ما پیش بیاد , جلوگیری کنیم.

چهارم اینکه از تجربه ها و دانش دیگران هم استفاده کنیم و با مشورت با
دیگران به خودمون برای گرفتن تصمیم درست کمک کنیم.ممکنه بنظرمون شخصی از
نظر سنی از ما کوچیکتر باشه یا اطلاعتش کمتر باشه اما همون شخص امکان داره
موضوع رو از زاویه ای ببینه که از دید ما دور باشه پس مشورت گرفتن از
دیگران محدودیتی نداره و کمکی به خود شخص بحساب میاد

فکر کنم یه تصمیم درست باعث میشه دردسرها و مشکلات شخص کمتر بشه و سبب
پیشرفتش بشه.پس بهتره در تصمیم گیری هامون بیشتر دقت کنیم و بهش اهمیت
بدیم. برای فهمیدن اهمیتش کافیه یه لحظه بهمزایای یه تصمیم درست و گرفتاری های تصمیم های غلط فکر کنید.پس درست فکر کنیم …

یادداشت 1 : بلاخره وب وردپرس » حرفای یه دیوونه » داره آماده میشه . برای دیدن وب جدید اینجا کلیک کنید.

یادداشت 2 : در وبلاگ » شعرای یه دیوونه » با شعر » حادثه » آپم . دوست
داشتین برین ببیند و اگه براتون مقدور بود اون وب رو لینک کنید و بهم خبر
بدین تا منم شما رو اونجا لینک کنم.برای دیدن وب شعرای دیوونه اینجا کلیک
کنید.


زیرآب ممنوع

2009/09/12

یه زمانی مردم ایران معروف به این بودن که دست همدیگه رو میگرفتن و به هم کمک میکردن.اگه یکی رو میدیدن که روی زمین افتاده , کمکش میکردن و دستش رو میگرفتن تا از جا بلند بشه.کسی فقط بفکر خودش نبود و کلمه جامعه و زندگی اجتماعی معنی واقعی خودش رو داشت.

سالها گذشت و نسل به نسل ما عوض شدیم . البته این عوض شدن و دگرگونی بسمت بهتر شدن نبود ؛ دقیقا» یک سیر نزولی بطرف فراموشی همه ی خصلت های خوب و زیر پا گذاشتن خصوصیات انسانی و کمرنگ شدن تمام اون صفاتی که مردم کشور ما به اون معروف بودن.

احتمالا» همه ی شما به نوعی با این موضوع برخورد کردین و یا قربانی اون شدین؛ چه توی محیط های کاری و چه توی بقیه اماکن عمومی. زیر آب زدن و پشت سر این و اون حرف زدن ,  نقل و نبات هر محفل ایرونی شده و به جز لاینفک زندگی روزمره ی که هر کسی بنوعی با اون درگیره ,  دراومده.

متاسفانه خیلی از ما برای بالا رفتن و ترقی کردن , دوستان و همکارانمون رو با نرده بان اشتباه میگیریم و سعی میکنیم پا روی سر و کله همدیگه بزاریم و بالا بریم.مهم اینه که ما پیشرفت کنیم , حقوق بیشتری بگیریم , پست دیگران رو بحق یا ناحق صاحب بشیم ؛ حالا این وسط یه نفر از نون خوردن بیفته و از کار و یا دانشگاه اخراج بشه و یا حقوقش پایمال بشه , مهم نیست.چیزی که مهمه منم , من.

اینقدر توی این من بودن ها گیر کردیم که دیگه سرنوشت و یا آینده کسی برامون اهمیتی نداره.اینکه یه خانواده یا شخصی آلاخون والاخون بشه یا هر بلایی سرش بیاد به ما ارتباطی نداره.مهم منم , من , من .

فکر نمیکنم یا لااقل من جایی رو سراغ ندارم که زیرآب زنی و خراب کردن دیگران اونجا نباشه . اما چرا ؟ چرا ما اینطوری شدیم ؟

وقتی دقیقتر به این مساله نگاه کنیم متوجه میشیم علاوه بر تحولات و دگرگونی های تاریخی , فرهنگی و مشکلات و فشارهای اقتصادی که از مهمترین ریشه های این موضوع هست ؛ یه مساله مهمتری هم مطرحه ؛ و اون اینکه معمولا» قشر عوام همیشه نگاهش رو به افراد بالادست خودشه و سعی میکنه از کارای اونا بعنوان یه الگو , نمونه برداری کنه ؛ چرا که فکر میکنه که هرکاری که اونا انجام میدن عین ثوابه . خلاصه مطلب اینکه میگن : ماهی ز سر بگندد نی ز دم

ای کاش توی این آشفته بازار موجود , بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیم و فقط و فقط بفکر خودمون و منافع آنی و زودگذرمون نباشیم.هر وقت بذهنمون همچین چیزی اومد , فکر کنیم که آیا دوست داریم این بلا سر خودمون هم درآد . آیا ارزش داره برای پیشرفت خودمون دیگران رو قربانی کنیم . آیا ارزشش رو داره پلکان پیشرفت ما , آه و ناله ی آدم های مظلومی باشه که ما برای ترقی خودمون و گرفتن پست و مقام بالاتر قربانی شون کردیم.

پس خواهش میکنم , التماس میکنم : بیایم خودمون رو درست کنیم . افکارمون رو اصلاح کنیم .زیر آب همدیگه رو نزنیم و این جمله رو با خط درشت بنویسیم و روی درب اتاقمون بزاریم که هر وقت خواستیم از خونه مون خارج بشیم یادمون باشه : زیرآب ممنوع

– ضمنا» در وب » شعرای یه دیوونه » با شعر » خانه » آپم.اگه دوست داشتید اینجا رو کلیک کنید.


مافیا در وبلاگستان

2009/09/07

بعضی وقتا بهتره یه سری حرفا بی تعارف و بدون بلانسبت گفتن زده
بشه.شاید یه سری خوششون نیاد اما من برا خوش اومدن یا نیومدن اونا چیزی
نمینویسم و کاری هم بهشون ندارم.همین دوستای خوبی که الان دارم برام بسه و
از سرم هم زیاده.

اول کار که میخواستم وب نویسی رو شروع کنم گفتم : اینجا دیگه خوبه .همه
آدمای تحصیل کرده و روشن فکر و امروزی هستن . اما بعد که توی عمق ماجرا
وارد شدم دیدم نه . اون آرمان شهری که من برا خودم تصور کرده بودم فقط یه
ده کوره ی خالی و خراب بیشتر نیست.

از وقتی رفتم سراغ چندتا از این وبلاگ نویسهای مثلا» قدیمی تر فهمیدم
که نه بابا , اینا با شاه هم پالوده نمیخورن(البته پولشون نمی رسه وگرنه
میخوردن) و همه از دماغ فیل افتادن.کسی نباید به اینا نزدیک بشه چون دارن
اتم میشکافن و اگه فکرشون بهم بریزه دیگه هیچی ؛ دنیا روی سرمون خراب میشه.

دقت کردین , معمولا» توی کامنت دونی وبلاگ ها اسم وب نویس های قدیمی و
معروف رو نمیشه دید.یعنی اونا اصلا» به وب کسی سر نمی زنن که بخوان کامنت
بزارن.اونا فقط دوس دارن ما مثل شاگرد بریم وب اونا و از افاضات اونا
مستفید بشیم ( زکی , زهی خیال باطل). آخه اونا وقت ندارن از این کارا بکنن.اگه این کار رو انجام بدن کلاسشون میاد پایین و دیگه نمیشه بهشون گفت : وب نویس معروف

دقت کردین لیست لینکاشون چطوریه؟ توی پیونداشون فقط چندتا اسم از وب
های قدیمی و مشهور هست و حتی وب نویس تازه کار رو هم نمیتونین توی لیست
اونا پیدا کنین.آخه براشون کسر شان داره بخوان با تازه کارا بپرن و اونا
رو لینک کنن.اکثریت هم توی توضیح وبشون نوشتن :لینک کردن ما آزاده ؛ اما
یه خط پایین تر هم نوشتن : به من نگین کسی رو لینک کنم , خودم از هرکی
خوشم اومد , لینکش میکنم.آخه باباجون یکی نیست بگه : آخه تازه بدوران
رسیده , روزای اول خودت رو فراموش کردی؟ ؛ حالا یه قاب عکس و یه خودکار
بیک از موسسه میرزا غلام جایزه گرفتی فکر کردی شدی لیوتولستوی؟

آقایون و خانومای وب نویس مشششششهور , چند بار در سال به مناسبت های
مختلف مثل تولد و یا بهبودی بعد از عمل بواسیر و یا هزارتا از این جور
مناسبت های تی تی شی دیگه دور هم جمع میشن و کیک میخورن و با هم بیب بیب
هورا میکنن.اما تا حالا شده یه بار دور هم جمع بشن و برای خرج دوا دکتر یه
بچه فقیر یا هزینه ازدواج دو نفر آدم تنگ دست , یه کاری انجام بدن.اصلا»
اینا هیج ؛ تا حالا توی این اجتماعات چه کار مثبتی انجام دادن؟چه حرف مفیدی بین شون رد و بدل شده که بکار مردم و جامعه بیاد؟

ای بابا.هر چی در این مورد بیشتر بگم , هم سر خودم و هم شما رو بدرد
میارم.این وب نویس های مششششهور شدن مثل مافیا و نمیذارن کسی غیر از
خودشون بین اونا وارد بشه.بزارین اونا اینجوری دلشون خوش باشه.امیدوارم
کسی ناراحت نشه ؛ چون اگه کسی این صفات رو داره , همون بهتر که ناراحت شه
؛اما کسی که اینطور نیست پس ناراحت هم نمیشه.

راستی شاید چند وقت دیگه اثاث کشی کنم برم وردپرس.الان وب آزمایشی رو
اونجا راه انداختم.گذاشتم با همه چیز اونجا خوب آشنا بشم بعد برم.یه خورده
کار با وردپرس مشکله اما با توجه به امکانات و کارایی هایی که داره ارزشش
رو داره.فعلا» همین…

چقدر زود دیر میشه

2009/09/04

چقدر زود دیر میشه وقتی , کنار اونی که از صمیم دل دوسش داری نشستی و
نمیخوای یه لحظه هم ازش جدا شی ؛ وقتی دلت میخواد از احساست نسبت بهش بگی,
اما زمان…

چقدر زود دیر میشه وقتی , از روزای عمرت خوب استفاده نمی کنی و بیخود و
بی جهت لحظه هات رو میسوزونی و اونا رو ارزن از کف میدی ؛یادت میاد که
باید چکارها میکردی و نکردی ؛ چه کارها نباید میکردی و ولی انجام دادی و
تازه وقتی بخودت میای که دیگه زمان…

چقدر زود دیر میشه وقتی , دلت میخواد بازم بچه بشی و همون بی خیالی و
آزادی عمل قبل رو بدست بیاری , دلت میخواد بازم مثه قبل نقاشی یه خونه و
یه درخت با چندتا ماهی قرمز توی حوض رو بکشی  اما دیگه زمان…

چقدر زود دیر میشه وقتی , پدر و مادرت کنارت هستن و قدرشون رو نمیدونی
و شاید هم زیاد بهشون اهمیت ندی ؛ حتی یه وقتایی افکار و حرفاشون رو کهنه
و قدیمی بدونی ؛ اما تازه وقتی ازدستشون میدی , یادت میاد که اونا چی بودن
و کی بودن ,اما دیگه زمان…

چقدر زود دیر میشه وقتی , باید حرف بزنی و از حقت دفاع کنی اما ترجیح
میدی هیچی نگی و سرت رو توی لاک خودت کنی , اما وقتی دیگه تحملت تموم شد
تازه میخوی حرف بزنی اما دیگه زمان…

-آره ؛ خیلی وقتا زمان , به آدم اجازه انجام یه کارایی رو نمیده.باید
هرچیز و هر حرف و هر عکس العملی در زمان خودش باشه و گرنه زمان دیگه بهت
فرصت نمیده.قدر فرصت و زمانی رو که داریم باید بدونیم.فکر کنم این خیلی
بهتر از نشستن در آینده و افسوس و حسرت خوردن باشه.اما چه کنیم که ما آدما
این خصلت رو داریم که باید که بلا سر خودمون درآد تا برامون تجربه بشه و
گرنه با شنیدن تجربه های دیگران , معمولا» چیزی رو قبول نمی کنیم.خلاصه
کلام اینکه : قبل از اینکه دیر بشه , قدر زمان و فرصت هایی رو که داریم ,
بدونیم.

یادداشت: ضمنا» وبلاگ شعرای یه دیوونه هم با شعر » رو به دریا میکنم » آپ شده.اگه دوست داشتین اینجا رو کلیک کنید

بازی

2009/09/04

(این پست برای همراهی با گروه نوشته شده . آپ اصلی و جدید وب در مطلب قبل به اسم » چه زود دیر میشود » را در پایین بخونید)

من از طرف نیلوفر به یه بازی دعوت شدم

-عشق آدمیزادیم = دختر گلم

-عشق غیر آدمیزادیم = کتاب خوندن و نوشتن و تدریس

-آرزوم = نوشتن کتابم رو تموم کنم

-کی خیلی بامزه اس = زبل خان

– از چی بدم میاد = پول!!!!!!(دلم آب شد)

-دیوونه هستم یا نه = هستم نه

-کجای ایران رو دوس دارم = دشت مرغاب (مقبره کورش بزرگ)

نویسنده خوب کیه = نیچه

غذا = فسنجان با گردوی زیاد

ورزش مورد علاقه = منچ و مارپله

منم و زبل خان , تنها , نیلوفر , سعیدهومو


و باز هم , سلام

2009/08/30

و باز هم سلام

به همه ی دوستانی که این چند روز که نبودم ابراز لطف کردن.به همه ی اونایی که با خوندن کامنتاشون احساس سبکی و آرامش کردم.

این چند روز داشتم دنبال خودم میگشتم. دیدم چقدر از خودم دور افتادم و با عقل و احساسم غریبه شدم.به این فکر کردم که همه ی ما بنوعی گرفتار مشکلات و گرفتاری های زندگی هستیم اما هیچ وقت بفکر درمان قطعی اون مشکلات نیستیم و معمولا سعی میکنیم با درمان های کوتاه مدت با اونا برخورد کنیم.

فکر کنم ریشه خیلی از این گرفتاری ها در نداشتن یه هدف مشخص و صحیح باشه.

خیلی از ماها زندگی مون رو بدست امواج روزگار سپردیم تا هرکجا که دلشون میخواد ما رو ببرن و میگیم : هرچه پیش آید خوش آید.بعضی دیگه هم دست رو دست گذاشتیم تا ببینیم چی پیش میاد و منتظریم یکی بیاد در خونه مون و دودستی همه چیز رو آماده و مهیا تحویلمون بده و ما فقط از اونا استفاده کنیم.

نه اینجوری نیست.خوشبختی و موفقیت و سعادت و خیلی دیگه از اینجور چیزای خوب رو کسی به آدم هدیه نمیده.باید از جا بلند شد , حتی اگه پای آدم شکسته باشه باید دست به دیوار گرفت و بلند شد.اگه دست و پایی هم نباشه باید خود رو بطرف هدف کشید ؛ با سینه با دندون با هرچی که هست.مهم اینه که حرکت کرد و ننشست.

فکر کنم این وسط , استفاده درست از فکر , از تجربه های دیگران و خوندن کتاب و یادگیری چیزای جدید , کمک زیادی به آدم میکنه.البته ما آدما (از جمله خود من ) تا درگیر مشلات و گرفتاری ها نشیم این چیزا رو یاد نمیگیریم.

گفتن افسوس و ای کاش , خیلی راحته اما حسرت خوردن چیز خیلی تلخیه.پس همیشه جوری زندگی کنیم که بعدها حسرت اونو نخوریم.

تشکر , تبلیغ , وبلاگ

2009/08/21

تشکر : از همه ی دوستای خوبم که در پست قبلی نسبت به من و دخترم ابراز لطف کردن , صمیمانه تشکر میکنم. باور کنید احساس خوبی دارم . انگار یه تکیه گاه محکم پشت سرم درست شده. فقط یه توضیح بدم که من اصلا» ناامید نیستم چرا که هنوز دارم بخاطر ذره ذره وجود دخترم با همه ی مشکلات میجنگم.هنوز خیلی مونده تا من تسلیم شم.من درس گرفته ی مکتب فردوسی بزرگم و زود از پا نمی افتم

تبلیغ :یه وب توی میهن بلاگ به اسم شعرای یه دیوونه درست کردم.اونجا فقط شعرام رو مینویسم.البته این شعرا مثل دفتر خاطرات منه و لحظه لحظه ی زندگیم و احساسم رو توشون نوشتم.دوستای که دلشون خواست میتونن برن ببینن و هر کی هم اون وب رو لطف کرد و لینک کرد , خبرم کنه تا اونجا هم لینکش کنم

وبلاگ : (شامل دو قسمت)

الف-اگه پیوندای منو دیده باشین متوجه میشین هر وبی که آپ میشه اسمش برجسته میشه و توی پیوندا میاد بالا. اون دسته از دوستایی که دوست دارن پیونداشون رو اینجوری درست کنن به آدرس های زیر برن.اگه همه اینکار رو انجام بدیم دیگه نیازی نیست موقع آپ شدن به هم خبر بدیم.حتما» اینکار رو بکنید.یه خورده وقت گیره اما ارزشش رو داره.

هر کدوم از دوستان که مشلی در درست کردن این لینکدونی داشتن , خوشحال میشم کمکشون کنم


چرا باید بخندم؟

2009/08/19


این روزا زیاد حال و روز خوبی ندارم.حس میکنم اگه چیزی نگم و چیزی ننویسم بهتره . کلا» دپرس شدم و مغزم هنگ کرده . حدودا» یکماه پیش بعد از صحبت و همفکری با چند نفر از دوستان , تصمیم گرفتم یه وب در خصوص مسایل تاریخی درست کنم اما هنوز حتی حوصله نکردم یه پست درست و حسابی توش بذارم.

تا اینکه بعد از نوشتن چند پست آخر بعضی از دوستان محترم منو متهم به ناامیدی و بدبینی کردن.بعضیا گفتن تو چرا مثه دیگران خاطره و مطالب بامزه نمی نویسی. بعضیا گفتن تو چرا به همه چیز پشت کردی ووو…پس بزارین یه خاطره براتون بگم تا شاید بهتر نوشته های منو متوجه بشین:

– یه دختر سه ساله دارم که بلافاصله بعد از تولدش دکترا متوجه شدن که یکی از رگ های قلبش 80% گرفتگی داره و یه تیکه گوشت اضافه هم جلوی یکی از دریچه های قلبش رو گرفته. خلاصه دکتر بازی ما از همون اول شروع شد . بهترین دکترای ایران و حتی خارج از کشور اونو دیدن و قرار شد سنش که به سه سالگی رسید اونو عمل کنن(چطور گذشتن این سه سال رو فقط کسایی که خودشون بچه دارن میفهمن).

از حدود 6ماه پیش تا الان دو بار عمل باز قلب روش انجام شده و حالا مشکلش تا حدودی برطرف شده اما هر ماه باید برای چک شدن به تهران بره.

توی این مدت دوست و دشمن ها کاملا» مشخص شد و خدارا شکر همه خودشون رو کنار کشیدن.آخه پای پول در میان بود.تا شاید نکنه من بهشون بگم شما هم یه طرف قضیه رو بهم کمک کنین.سرتون رو درد نیارم با هر قرض و پول سودی گرفتن که بود همه ی هزینه ها رو تهیه کردم.40میلیون شاید برای بعضی ها مبلغی نباشه اما برا من خیلی خیلی زیاد بود.به هر ارگان و اداره و نهادی هم که رفتیم ؛ نتیجه ای نداشت.بیمه تامین اجتماعی لطف کرد از این مبلغ فقط پانصدهزار تومنش رو داد!!!حالا منم و یه دنیا نزول خور محترم!این از پول

این مدت که فشارها از همه طرف روی دوشم بود , نزدیک ترین کسم  هم کم آورد.اونم خودشو کنار کشیده و راحت برا خودش صفا میکنه.این وسط علی مونده و حوضش.من موندم این سردرد میگرن لعنتی که دمار از روزگارم درآورده.

زندگی من فقط شده صبح رفتن سر کار و شب خونه و لالا.وسلام.نه تفریح نه مسافرت نه مهمانی نه هیچ چیز دیگه.نه اینکه من اینا رو نخوام نه ؛ کسی نمونده , همراهی و همسفری نمونده , شریک روزای تلخ و شیرینی نمونده.

خوب حالا شما این زندگی یکنواخت , این وضع اطرافیان , این وضع زندگی مشترک , مسایل اقتصادی , مشکلات بچه ای که از من دورش کردن ووو… همه ی اینا رو ببینید و قضاوت کنید.

حالا من چه خاطره ی خوب و بامزه ای دارم که تعریف کنم ؟ از چی و کی باید راضی باشم و انتقاد نکنم؟ به کدوم زاویه ی روشن دور و برم نگاه کنم و از گل و بلبل بگم و بنویسم؟ به چی و چرا باید بخندم؟شما بگین به چی….




به کجاها که نرسیدیم…

2009/08/16

ما در عصر آهن و ماشین و کامپیوتر زندگی میکنیم:

یاد گرفتیم که اگه یه وقت یه زخمی کنار خیابون دیدیم که داره جون میکنه
, به بیمارستان نرسونیمش ؛ آخه کی حوصله دادگاه و پلیس بازی و اینجور
گرفتاری ها رو داره؟

گل فقط گل مصنوعی ؛ بیکاری گل طبیعی بخوای بخری که هی مجبور باشی بهش
آب بدی و شاخه های خشک شده اش رو برداری ؛ تازه , اگه بخوایم طبیعی بخریم
, یه کاکتوس میگیریم ؛ آخه کلاس داره

دیوان حافظ و مولانا و سعدی رو که اصلا» حرفشون رو نزن ؛ شعر فقط شعرنو . آخه دیگه کی دل و دماغه قافیه و غزل و قصیده و اینجور چیزا رو داره.

پشتی و چهارپایه و کرسی رو میخوایم چیکار؟ , بریزین دور این خرت و پرتا رو.ما فقط روی مبل میشینیم و فقط رو کاناپه باید دراز بکشیم.الباقی رو بنداز گوشه انباری یا بده سمساری ببره.

باور کن وقت نداریم بریم مهمونی . ولش کن یه روز دیگه میریم به بابا مامان سر میزنیم.؛ اگه
با کسی حرفی داری , یه تلفن بهش بزن ؛ یا بهش مسج یا ایمیل کن ؛ حال داری
اینهمه راه بری پیشش.چی , نامه ؛ بی خیال , قدیمی شده , بهش فاکس بزن. 

متشکرم , دست شما درد نکنه . واه واه واه! , جای دیگه  اینا رو نگی میگن طرف دهاتیه ؛ بگو مرسی.یه وقت نگی باشه یا بله , بگو ok .دوست دارم چیه ؟ I LOVE YOU

اگه میخوای همه فکر کنن آدم خیلی (های کلاسی) هستی , هرکی بهت سلام کرد
فقط سر تکون بده ؛ نترس نمیگن لالی.یه وقت با کسی دست ندی , ایدز
میگیری.دماغتو بگیر بالا و راه برو. چیه ؟دماغت درازه ؟اینکه کاری نداره ,
برو عروسکیش کن.

قصه فقط قصه ی هری پاتر و کارآگاه گجت.فیلم فقط ارباب حلقه ها و پدرخوانده.غیر از اینا هرچی باشه کلاسش پایینه. فایده نداره.اصلا» بدآموزی داره , بچه ذهنش رشد نمی کنه .

میخوای ترشی بندازی؟ میخوای آبغوره بگیری ؟ مربا رو خودت توی خونه درست
میکنی؟.پیف پیف , این سیرای  خشک شده  چیه اینجا گذاشتی؟ برو راحت همه ی
اینا رو از اصغرآقا , بقالی سر کوچه بخر. اینقدر هم پخت و پز نکن , خدا
برکت بده fast food

اینا شاید ذره ای از بیشمار  تغییرات ما در هزاره جدیده.نه شعاره نه
آرزو . فقط اینا , چندتا از اون تبرهایی هستن که دارن پل های روابط انسانی
و اجتماعی میون آدما رو خراب میکنن.دارن باعث قحطی محبت میشن.تا حالا با
خودتون فکر کردین چرا پسرا یا دخترای چهارده پانزده ساله توی زمونه ما
افسرده گی میگیرن؟چرا جوون های 25 ساله سکته قلبی میکنن؟چرا اینقدر آمار
خودکشی بالا رفته؟چرا دیگه ما به پدرا و مادرا , به پدربزرگا و مادربزرگا
, به دوستا به فامیلا , سرنمیزنیم؟اصلا» چرا ما اکثرا» با خودمون قهریم.

توی عصر آهن و ماشین و کامپیوتر به کجاها که نرسیدیم…


تراوشات یک مغز خالی

2009/08/14

1-دیشب داشتم فکر می کردم که
روزای عمرم چطوری داره میگذره.صبحا بیدار میشم میرم سر کار و شب برمیگردم
خونه .دوش میگیرم٬ شام میخورم و یخورده وول میخورم و بعد هم خواب.روزی یکی
دو ساعت کتاب خوندن و بعضی روزا با خانواده بیرون رفتن.خیلی ها برنامه
زندگی شون شبیه منه.یعنی واقعاْ توی زندگی هیچ چیز دیگه ای نیست؟(البته
اینها شامل پولداران محترم نمیشه)

2-هرچی به مغزم فشار میارم ، خبری
نیست.هیچی ازش بیرون نمیاد.خود سانسوری بد چیزیه.مخ آدم هنگ میکنه.آخه
ماها یاد گرفتیم یا یادمون دادن همیشه از یه چیزی بترسیم.کوچیک که بودیم
از تاریکی و لولوخورخوره میترسیدیم ، رفتیم مدرسه از ناظم و مدیر ، بزرگتر
که شدیم از آقا پلیسه ، تشکیل خانوده که دادیم از قسط وام و گرونی و اول
ماه که صاحب خونه میاد و اجاره خونه اش رو میخواد ، وبلاگ نویس هم که شدی
دیگه بدتر.باید از زمین و زمان بترسی.باید یه جوری بنویسی و حرف بزنی که
همه راضی باشن و به کسی بر نخوره وگرنه حسابت با کرام الکاتبینه .

3-دیروز بدجوری قاطی کرده بودم.آخه
این
چه دنیائیه که ما توش زندگی میکنیم.هیچی سر جای خودش نیست.طرف مدرک
فوق لیسانس داره اما چون کار گیرش نیومده رفته نقاشی ساختمان میکنه ، یارو
دو کلاس سواد نداره اما پارتی داشته , شده ریس فلان اداره.آقا سقف خونه اش
داره روی سر زن و بچه اش خراب میشه لنگ چند صد هزار تومن وامه که اونم اگه
بخوان بهش بدن باید چند ماه توی نوبت بمونه(البته اگه  اون موقع مجبور
نباشه بخاطر ریختن سقف , پول  وام رو بابت کفن و دفن خانواده اش بده)اما
آقا زاده فلان کسک , از راه نرسیده وام بحسابش ریخته شده تا ایشون برای
سفر تفریحی شون به خارج از کشور ,بجای پرواز ایران ایر , سوار ایرفرانس یا
لوفتانزا بشن.

4-دارم کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین
کوب رو برای چندمین بار میخونم.واقعا بی نظیره.اگه حالشو داشتین
بخونیدش.ضرر نمیکنید.اگه هم مثل من زیر خط فقر تشریف دارین توی گوگل یا
یاهو سرچ کنید.راجب تاریخ ایران زمان حمله اعرابه

5-هر وقت مثل این روزا هشتم گرو نهم
میشه و وسط شلوغی زندگی گم و گور میشم ,بدجوری دلم میخواد بچه بشم و باز
سرم رو بزارم روی پاهای مهربون مادرم تا آروم بشم و راحت بخوابم و خستگی
هام رو فراموش کنم . شما چطور؟

6-اصولا» ما ایرانی ها آدم های بدبین و
شکاکی هستیم.همیشه چندتا قسم خداپیغمبر و حضرت عباس , چاشنی خیلی از
حرفامونه.از بس دروغ و دورویی از هم دیدیم , دیگه به این آسونی حرفای هم
رو باور نمی کنیم.نمی دونم چرا اینجوری شدیم اما تا جایی که من توی کتاب
های تاریخی خوندم , اجداد و پدران ما دروغ رو گناه خیلی بزرگ و نابخشودنی
می دونستن اما حالا چرا مساله برعکس شده , نمیدونم.الان اگه آدم
صاف و صادق و بی غل و غشی باشی , میگن طرف هالوه ,ساده است, چیزی حالیش
نیست.خودمونیم غیر از اینه؟یاد گرفتیم اینقدر راحت دروغ بگیم که حتی یه
وقتایی خودمون هم دروغ مون باورمون میشه.اشتباهی به مصر میگن سرزمین عجایب.سرزمین عجایب همین کشور خودمونه.