Posts Tagged ‘احساسات’

آغوش امن

2012/05/20

اونقدر گریه میکردم و خودمو به در و دیوار میکوبیدم تا بیای پیشم. تا بیای و بغلم کنی؛نازم کنی و قربون صدقه ام بری. با اون چشمای بی نظیرت که پر از محبت و عاطفه ی 100% خالص و ناب بود بهم نگاه میکردی و به سرم دست میکشیدی تا آرومم کنی.

وای که چه آروم میشدم.اونقدر برام لذت داشت که تا میومدی ازم دور بشی دوباره میزدم زیر گریه تا یه کم بیشتر کنارم بمونی. آخ که چه حسی بود. حسی که اصلا دلم نمیخواست تموم بشه.چی میشد ، چی میشد برا همیشه توی آغوش امن و پر از مهرش میخوابیدم.نه ، نه ؛ زود نرو ؛ پیشم بمون.هنوز از آغوشت سیر نشدم. هنوز گرمی تنت همه ی غصه هامو آب نکرده.

بوی تنش مستم میکرد. مثل یه نوع اعتیاد بود. از صد فرسخی تشخیصش میدادم.میفهمیدم داره میاد یا میفهمیدم که بهم نزدیکه یا ازم دوره. یه جوری بود انگار فقط و فقط اون بود که اون بو رو میداد.هیچکس دیگه ای همچین بویی رو نداشت. عطر و ادکلن نبود اما هزار برابر اونا منو به خودش جذب میکرد.

چه زود اون روزا گذشت . چقدر دلم برای آغوش مهربون و نگاه پرمعنی و دستای پر از عاطفه ات میشه. مادرم چقدر دلم برات تنگ شده.دلم میخواد از همه ی دنیا و آدمای خوب و بدش و همه ی زشتای روزگار فرارکنم.فرار کنم و بیام توی آغوش امنت.مادرم، نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده.

ببخشید ، من در ابراز احساسات و احساسی نوشتن مشکل دارم  و کلا در شیوه بیان و نوع نگارش این قبیل پست ها  ضعف دارم.همه ی اینا رو نوشتم فقط برای اینکه بگم دلم برای آغوش مادرم تنگ شده.

بچه ها , آدم بزرگا

2009/09/27

یه وقتایی آدم  آرزو میکنه ,  که ای کاش هنوز هم بچه بود . کاش اصلا» بزرگ نمیشد و اسم آدم بزرگ بهش نمیچسپید.راستش خیلی وقتا به پاکی و بی آلایشی بچه ها حسودیم میشه . به اینکه اونا فارغ از عالم و آدم و تمام اتفاقات خوب و بدی که ممکنه اطرافشون بوجود بیاد ؛ غرق در دنیای بچه گی و بازی های خودشون هستن و نه کاری به مشکلات و گرفتاری های روزمره ی زندگی ما آدم بزرگا دارن و نه توجهی به اینکه کجا و کی , چی شده یا اینکه اصلا» چی میخواد بشه .البته این آرزو بی علت هم نیست.

یکی از علت هاش اینه که ,فهمیدن احساسات و خواسته های بچه ها خیلی آسونه . مثلا» اونا وقتی گرسنه میشن یا جاییشون درد میگره شروع به گریه کردن میکنن ؛ یا اگه خوشحال بشن , خیلی راحت و بدون اینکه از کسی خجالت بکشن , شروع به خندیدن میکنن .اما فهمیدن احساسات و چیزایی که داخل مغز یه آدم بزرگ میگذره , خیلی مشکله . ما همیشه و برای هر کاری باید شرایط رو بسنجیم . خیلی وقتا نمیتونیم حرفا یا احساسات خودمون رو مستقیم یا بصورت علنی , بروز بدیم . ما باید کلی بالا و پایین کنیم و همه چیز رو بسنجیم و بعد با احتیاط و شاید هم سربسته , اون حسی رو که درونمون هست رو بروز بدیم.

احساسات و برخوردها و عکس العمل های بچه ها خیلی زودگذر و آنیه . یعنی زود خوشحال میشن و زود هم تاراحت میشن  . اما چند دقیقه بعد همه چیز رو فراموش میکنن و باز بحالت اولیه ی خودشون برمیگردن . اما ما آدم بزرگا اینجوری با مسایل برخورد نمیکنیم . یعنی اگه از کسی بدمون بیاد یا باهاش دشمن بشیم , تا بهش ضربه نزنیم دلمون خنک نمیشه و دستبردار نیستیم . اگه با یکی حرفمون بشه , باهاش حرف نمیزنیم و به این آسونی و سرعت هم اهل آشتی نیستیم . آخه غرور داریم . غرور . اگه هم از کسی خوشمون بیاد که دیگه هیچی . چشمامون رو میبندیم و با سر خودمون رو میندازیم توی چاه . یعنی دیگه هیچ چیزی رو درنظر نمیگیریم و حتی اگه طرف صدتا عیب هم داشته باشه برامون مهم نیست .

ما آدم بزرگا ممکنه از کسی خوشمون نیاد و حتی نخوایم سر به تن اون باشه ؛ اما بخاطر یه سری منافع و مصالح , ممکنه جلوش دولا و راست هم بیشیم و چاکرم و مخلصم هم بیگیم . اما بچه ها اینطور نیستند. اگه از کسی خوششون نیاد یا با بی محلی کردن و یا با گریه و زاری اینو بطرف میفهمونن . اگه هم از کسی خوششون بیاد با بازی کردن با اون و شیطونی ها و حرکات خاص بچگی , بهش اینو میرسونن . اما بازم علاقه یا عدم علاقه شون به افراد خیلی موقتی و زودگذره و مثل ما آدم بزرگا , ادامه دار و کشدار نیست.

وقتی بچه هستیم همیشه آغوش گرم و مهربون مادر و دستای گرم پدر , مواظب مااست اونا صبح تا شب ما رو تر و خشک میکنن و اجازه نمیدن حتی آب توی دلمون تکون بخوره . اما بزرگ که شدیم وضع فرق میکنه . دیگه باید خودت همه ی اون کارها رو بکنی . دیگه خودت باید برای بدست آوردن هر چیزی تلاش کنی.دیگه اونجوری نیست که مثل بچه گی همه چیز برات مهیا و آماده باشه . خودت باید فشارهای زندگی رو تحمل کنی .بچه که هستی پدرو مادر تورو توی آغوش میگیرن تا یه وقت خسته نشی . اما حالا باید,  پستی و بلندی ها رو  با پای خودت طی کنی. آخه تو دیگه بزرگ شدی .

همه ی ما این دوران رو طی کردیم ؛ و همه ی ما تمام این مسایل رو میدونیم . اما ما وقتی کوچیک هستیم یه اشتباه بزرگ داریم . اونم اینه که دوست داریم زودتر بزرگ بشیم تا هرکاری دلمون خواست رو بتونیم انجام بدیم ؛یا هرکجا که دلمون خواست بریم . اما وقتی به اشتباه بودن این آرزوی دوران بچه گی پی میبریم که دیگه دیر شده و ما بزرگ شدیم . تازه اون زمانه که آرزو میکنیم : کاش باز هم بچه میشدیم.

یادداشت : بهتون توصیه میکنم در این زمینه , کتاب » کودک جهانی » نوشته ی : رسول حسین لی , رو بخونین . یه رمان کوتاه و خیلی جالبه که حتما» از خوندنش لذت میبرین.