Posts Tagged ‘زندگی’

یه آدم دیگه

2010/03/06

بعضی وقتا توی خودت گم میشی . با خودت هم غریبه میشی و حتی اگه توی آینه تصویرت رو ببینی نمیتونی بفهمی که این انعکاس حجم ماده , خودتی یا یه تصویر غریبه که برات ناآشناست.

گنگ و نامفهوم و گیج به دنبال ذره ذره های وجود گم شده ات میگردی اما هرچی بیشتر توی دشت دلواپسی هات میگردی متوجه میشی که گرد و غبار روزهای پوچ , جلوی چشمای مه آلودت  رو گرفته و هرچی هم که تلاش میکنی بیشتر از جاده ی اصلی زندگیت دور میشی.

داری پاتو میذاری وسط مرداب حسرت و آرزهای خاکستر شده ات و هرچقدر هم دست و پا میزنی , بیشتر در دل خاطره هات گم میشی.

ثانیه های از حجم زمان بزرگتر میشن و عقربه های ساعت انگار حرکت رو از یاد میبرن و تکون نمیخورن. همه جا بوی سکون و یکنواختی میگره ؛ و تو باز داری تک و تنها وسط افکار زنگ زده ات بدنبال یه گم شده ای میگردی که خودت هم نمیدونی چیه . نمیدونی کجا باید دنبالش بگردی.

من کی ام ؟ من کجام ؟ دارم چکار میکنم ؟ اینا همون زمزمه هایی هستن که نفس به نفس همراهت میشن و باید بهشون عادت کنی. باید اونا رو هم توی کوله بار دلواپسی هات بذاری و هرچند که بارت رو سنگین تر میکنن ,اما بازم با خودت می بریشون.

خسته میشی . زمین میخوری . دنبال یه دیوار میگردی که دستات رو بهشون بگیری و دوباره از جات بلند بشی.شاید هم بهش تکیه کنی تا خستگیت دربره. ولی یهو میبینی دیوار داره روی سر خودت خراب میشه. همون دیواری که قرار بود وسط دل دل بی کسی هات بهش تکیه کنی .

چشمات رو به آسمون میدوزی و رویای دوتا بال سفید تمام حرم وجودت رو پر میکنه. از حریم تعهد و مسئولیت هات بیرون میری . پا میذاری توی آزادی های لحظه ای؛ هرچند کوتاه ؛ هرچند وهم گونه ؛هرچند خالی از لذت و لبریز از پوچی.

یهو از خواب بیدار میشی. توی پاهات احساس جنبش و تکاپو پر میشه . تنت یهو بطرف خورشید میگرده و چشمات رو به افق فردا میدوزی . فردا دوباره خورشید طلوع میکنه . فردا دوباره به سرزمین زندگی میرسی. اما توی خاطرت بازم یاد امروز میمونه . یاد ثانیه های تلخش رو کنج اتاق توی صندوقچه ی کهنه ی دلواپسی هات میذاری . توی تقویم عمرت , امروز رو علامت میزنی تا دیگه تکرار نشه و یادت بمونه که فقط خسته گی هات رو خودت میتونی به مرز آرامش برسونی.

و حالا امروز , تو یه آدم دیگه هستی. آدمی که بوی زندگی میده .

((بهترین کسی که همیشه میتونه به ما کمک کنه و توی شرایط سخت بدادمون برسه فقط خودمون هستیم))

Advertisements

زندگی در وقت اضافه

2010/02/04

هرچی بیشتر از عمرمون میگذره , بیشتر دچار روزمره گی میشیم .این روزمره گی باعث میشه ما خیلی چیزا رو فراموش کنیم.چیزای رو که فقط ممکنه در شرایط سخت یادمون بیان.چیزای مهمی مثل نفس کشیدن ؛ مثل حرکت کردن و مثل زنده بودن ؛ اما …. اما زمانی که  میفهمیم که دیگه وقتی برا زندگی نداریم یا وقتی که میفهمیم همه چیز داره تموم میشه ,  تازه یادمون میفته که زنده ایم و باید زندگی کنیم و از لحظه لحظه ی روزامون استفاده کنیم.

این طبیعت ما آدماست و کاریش هم نمیشه کرد ؛ اینکه خیلی وقتا چشم مون رو روی مهمترین داشته هامون میبندیم و فکر میکنیم شرایط همیشه همینطور میمونه و این جاده ی زندگی حالا حالاها برای ما ادامه داره . با خودمون فکر میکنیم که : حالا کو تا پیری . هنوز خیلی وقت داریم . اما غافلیم از اینکه ممکنه یک لحظه ی بعد وقت ما تموم بشه .

فقط توی همیچین شرایطیه که یادمون به اطرافیان و دوستامون میفته . یادمون به آرزوها و خواسته های درونی مون میفته . اما اون وقت شاید زمان به ما اجازه ی برآورده شدن اونا رو نده و توی اون وقت تنگ فقط بتونیم حسرت هامون رو توی ذهن مرور کنیم.

واقعا» اگه بدونید قرار چند وقت دیگه بمیرید , چه حسی بهتون دست میده و دوست دارید توی اون مدت باقی مونده چکارایی رو انجام بدید؟ مطمئنا» اولین چیزی که بذهن میاد اینه که روزای باقی مونده رو خوش بگذرونیم , به مسافرت بریم و بیشتر وقت مون رو با دوستان و خانواده بگذرونیم . اما سوال اینجاست که چرا توی وضعیت عادی ما اینکارا رو انجام نمیدیم ؟ یا اگه انجام بدیم با این شور و شدت نیست ؟

شاید بعضی ها صحبت کردن راجب این موضوع رو نشون از ناامیدی بدونن اما باید باور کنیم و بپذیریم که این مساله یکی از واقعیت های زندگی ماست و باید خواه ناخواه اونو بپذیریم و با اون کنار بیام. شاید حتی اسم و یا فکر این مساله , ترس در در ذهن ما تداعی کنه ولی چون از اون گریزی نیست باید راجبش حرف بزنیم.باید بهش فکر کنیم و اونو توی تمام مسایل زندگی مون بنوعی تاثیر گذار و لازم بدونیم.

خلاصه و حرف این پستم اینه که ما توی وقت اضافه زندگی میکنیم و ممکنه لحظه ی بعدی , لحظه ی آخرمون باشه و بهتره جوری زندگی کنیم که اگه یه لحظه ی بعد نبودیم دیگه جایی برای حسرت خوردن توی دل ما نمونده باشه و خیالمون راحت باشه که به نسبت سن  و سال و شرایط و امکانات  و موقعیت هایی که در اختیار داشتیم , تونستیم به خواسته ها و آرزوهامون برسیمو درست زندگی کرده باشیم.

امید

2009/12/21

همه ی ما ممکنه یه وقتایی حس کنیم که توی موقعیتی قرار گرفتیم دیگه آخر خطه و خیلی آسون دستامونو به نشونه ی تسلیم بالا ببریم. نشونه ی این مساله چیه ؟ اینه که بی خیال همه ی مسایل بشیم و بگیم : هر چه پیش آید خوش آید. قایق زندگیمون رو بسپریم به دست امواج روزگار و منتظر بشینیم ببینیم کی قراره غرق شیم.

بعضی ها الان بخودشون میگن : نه , من یکی که اینجوری نیستم . اما اشتباه میکنن . این مساله چیزیه که همه ی ما یجورایی اونو تجربه کردیم.

متاسفانه مشکلات حال حاضر کشور و فشارهای زیادی که روی مردم و بخصوص قشر جوون جامعه هست , باعث تشدید این موضوع شده . بالا بودن آمار خودکشی و آمار فرار افراد از خونه هاشون صحت حرفای منو تایید میکنه .برای فهمیدن وضعیت حال حاضر مردم کافیه صبح که از خونه میام بیرون به چهره ی دیگران دقت کنیم.اکثرا قیافه های درهم و گرفته , اکثرا غرق در فکرای جورواجور و پریشون , همه عصبانی و کلافه . همه نگران آینده ای گنگ و نامعلوم که افق روشنی براش تصور نمیشه .

این حس سرخوردگی و یاس فقط بخود فرد ضرر نمیرسونه . چون ما انسان هستیم و اجتماعی زندگی میکنیم.تک تک افراد جامعه هر کدوم به نوعی در ساختن و آبادانی یک کشور نقش دارن.حالا شما تصور کنید نیروی انسانی آینده ی این مملکت یه عده جوون ناامید و شکست خورده و از پیش باخته باشن که حتی اراده و قدرت اداره خودشون رو هم نداشته باشن.برای همیچین کشوری چه آینده ای میشه متصور بود ؟
اکثریت ما میدونیم که این مساله توی جامعه به وفور دیده میشه و علت اونو هم میدونیم .اما نمیشه یه سره فقط مشکلات رو گفت و نق زد. باید بفکر راهکار هم بود.اگه دردی مطرح میشه باید بفکر درمان اون هم باشیم .ماها عادت کردیم که فقط نق بزنیم و گله کنیم . اما کاش همون اندازه که بفکر بازگو کردن مشکلات هستیم , به همون اندازه هم بفکر چاره هم باشیم.
شاید اولین چیزی که بعنوان چاره ی این موضوع بذهن برسه , زنده کردن امید در دل مردمه. چطوری ؟ خیلی آسون . با همدلی . با یکی شدن با هم . اینکه همه ی ما فکر کنیم در هیچ موضوعی تنها نیستیم و هستند افرادی که میتونن در مشکلات و گرفتاری های موجود بکمک ما بیان . تک تک ما نسبت به بقیه احساس مسئولیت کنیم و سعی کنیم اگه ازمون بر میاد گره ای رو باز کنیم.نسبت به هم بی خیال نباشیم و سرنوشت و آینده ی دیگران رو از روی بی تفاوتی نگاه نکنیم.
باور کنید اینا شعار نیست . اینا خصوصیات یه انسانه . اما بعضی هامون اونقدر ازش دورشدیم که فهمیدن و انجام دادنش برامون سخت یا مسخره میاد و فکر میکنیم این جور چیزا مربوط به کتاب های قصه است.

اگر هم واقعا» حرفای من شعاره پس هرکی چیز بهتری بذهنش میاد بگه .بگه باید چه کرد که مردم ما لذت خوشبختی و طعم خوش امنیت و آرامش رو احساس کنند.

توضیح : از لطف همه ی شما سپاسگذارم که اینقدر به من محبت دارید و در پست قبل اونو بهم ثابت کردید.راستش این روزا بهترم  و به روزای خوب امیدوار. از تو هم ممنونم که همه ی اینا رو از تو دارم و مدیونتم .تویی که غبار خستگی و روزمره گی رو از تن بیمارم پاک کردی. این پستم رو به تو تقدیم میکنم و با تمام وجودم میگم : دوستت دارم , بی نهایت.

مشکل از کجاست؟

2009/10/22

اول میخوام تشکر کنم از دوستانی که نگران من شده بودن و ازم خواسته اند که کمتر سراغ س.ی.ا.س.ت برم.راستش بنظر خودم پست های من نه توهین بوده و نه بی احترامی . من نه با شخص بخصوصی و نه حکومتی مخالفتی ندارم .حرف من اینه که با توجه به داشته های طبیعی و انسانی موجود در کشور , جایگاه ما در دنیا نباید اینی که الان هست باشه و مردم ما باید حداقل در رفاه و امنیت و آسایش زندگی کنند.

این حرفا شعار نیست.شما حتی با یه نگاه گذرا متوجه میشید همه چیز برای رشد اقتصادی کشور محیاست ,  اما مشکل از کجاست که این اتفاق نمیفته , من نمیدونم.شاید ما مردم همدلی مون رو باهم ازدست دادیم . شاید قدم هایی که در طول این چند سال برداشتیم اشتباه بوده . به هر حال شما هر وقت چیزی بنظرتون نادرست اومد , بعنوان یه شخصی که در این آب و خاک زندگی میکنه وظیفه دارید اونو بگید و برای بهبود شرایط زندگی خودتون و دیگران تلاش کنید.

همه ی ما میخوام بشینیم و دست روی دست بذاریم تا شرایط درست بشه . نه اینجوری هیچ اتفاقی نمیفته. هر کس باید از خودش شروع کنه . از خانواده اش , از محیط کارش . باید از یه جایی شروع به ساختن کنیم . منم موافق اون نیستم که هی بشینیم و غر بزنیم که اینو داریم , اینو نداریم . اما از اون طرف انتظار هم دارم که اونایی که در راس امور هستند صدای ما قشر جوون جامعه رو بشنوند .
نه انقلاب مخملی نه انقلاب رنگی و نه هیچ کدوم از این واژه ها دردی رو دوا نمیکنه.باید قبول کنیم که خود ما مردم هم کم کار و بهانه گیر شدیم.در حالی که همه ی کشورهای دنیا مشغول ساختن و پیشرفت هستند ما خودمون با خودمون درگیر هستیم.

یه حقیقتی که الان همه بهش اذعان دارن اینه که فاصله مردم با مسئولین زیاد شده.خوب چرا باید این اتفاق بیفته . آیا نباید ما بفکر درمان این مشکلات باشیم ؟ باور کنید با سکوت و بی خیالی نسبت به مسائل , کاری درست نمیشه.

در ادامه مطلب دوتا یادداشت جالب و یک عکس از خودم گذاشتم.اونا رو از دست ندید و لطفا» ادامه مطلب رو هم بخونید.

(more…)

بچه ها , آدم بزرگا

2009/09/27

یه وقتایی آدم  آرزو میکنه ,  که ای کاش هنوز هم بچه بود . کاش اصلا» بزرگ نمیشد و اسم آدم بزرگ بهش نمیچسپید.راستش خیلی وقتا به پاکی و بی آلایشی بچه ها حسودیم میشه . به اینکه اونا فارغ از عالم و آدم و تمام اتفاقات خوب و بدی که ممکنه اطرافشون بوجود بیاد ؛ غرق در دنیای بچه گی و بازی های خودشون هستن و نه کاری به مشکلات و گرفتاری های روزمره ی زندگی ما آدم بزرگا دارن و نه توجهی به اینکه کجا و کی , چی شده یا اینکه اصلا» چی میخواد بشه .البته این آرزو بی علت هم نیست.

یکی از علت هاش اینه که ,فهمیدن احساسات و خواسته های بچه ها خیلی آسونه . مثلا» اونا وقتی گرسنه میشن یا جاییشون درد میگره شروع به گریه کردن میکنن ؛ یا اگه خوشحال بشن , خیلی راحت و بدون اینکه از کسی خجالت بکشن , شروع به خندیدن میکنن .اما فهمیدن احساسات و چیزایی که داخل مغز یه آدم بزرگ میگذره , خیلی مشکله . ما همیشه و برای هر کاری باید شرایط رو بسنجیم . خیلی وقتا نمیتونیم حرفا یا احساسات خودمون رو مستقیم یا بصورت علنی , بروز بدیم . ما باید کلی بالا و پایین کنیم و همه چیز رو بسنجیم و بعد با احتیاط و شاید هم سربسته , اون حسی رو که درونمون هست رو بروز بدیم.

احساسات و برخوردها و عکس العمل های بچه ها خیلی زودگذر و آنیه . یعنی زود خوشحال میشن و زود هم تاراحت میشن  . اما چند دقیقه بعد همه چیز رو فراموش میکنن و باز بحالت اولیه ی خودشون برمیگردن . اما ما آدم بزرگا اینجوری با مسایل برخورد نمیکنیم . یعنی اگه از کسی بدمون بیاد یا باهاش دشمن بشیم , تا بهش ضربه نزنیم دلمون خنک نمیشه و دستبردار نیستیم . اگه با یکی حرفمون بشه , باهاش حرف نمیزنیم و به این آسونی و سرعت هم اهل آشتی نیستیم . آخه غرور داریم . غرور . اگه هم از کسی خوشمون بیاد که دیگه هیچی . چشمامون رو میبندیم و با سر خودمون رو میندازیم توی چاه . یعنی دیگه هیچ چیزی رو درنظر نمیگیریم و حتی اگه طرف صدتا عیب هم داشته باشه برامون مهم نیست .

ما آدم بزرگا ممکنه از کسی خوشمون نیاد و حتی نخوایم سر به تن اون باشه ؛ اما بخاطر یه سری منافع و مصالح , ممکنه جلوش دولا و راست هم بیشیم و چاکرم و مخلصم هم بیگیم . اما بچه ها اینطور نیستند. اگه از کسی خوششون نیاد یا با بی محلی کردن و یا با گریه و زاری اینو بطرف میفهمونن . اگه هم از کسی خوششون بیاد با بازی کردن با اون و شیطونی ها و حرکات خاص بچگی , بهش اینو میرسونن . اما بازم علاقه یا عدم علاقه شون به افراد خیلی موقتی و زودگذره و مثل ما آدم بزرگا , ادامه دار و کشدار نیست.

وقتی بچه هستیم همیشه آغوش گرم و مهربون مادر و دستای گرم پدر , مواظب مااست اونا صبح تا شب ما رو تر و خشک میکنن و اجازه نمیدن حتی آب توی دلمون تکون بخوره . اما بزرگ که شدیم وضع فرق میکنه . دیگه باید خودت همه ی اون کارها رو بکنی . دیگه خودت باید برای بدست آوردن هر چیزی تلاش کنی.دیگه اونجوری نیست که مثل بچه گی همه چیز برات مهیا و آماده باشه . خودت باید فشارهای زندگی رو تحمل کنی .بچه که هستی پدرو مادر تورو توی آغوش میگیرن تا یه وقت خسته نشی . اما حالا باید,  پستی و بلندی ها رو  با پای خودت طی کنی. آخه تو دیگه بزرگ شدی .

همه ی ما این دوران رو طی کردیم ؛ و همه ی ما تمام این مسایل رو میدونیم . اما ما وقتی کوچیک هستیم یه اشتباه بزرگ داریم . اونم اینه که دوست داریم زودتر بزرگ بشیم تا هرکاری دلمون خواست رو بتونیم انجام بدیم ؛یا هرکجا که دلمون خواست بریم . اما وقتی به اشتباه بودن این آرزوی دوران بچه گی پی میبریم که دیگه دیر شده و ما بزرگ شدیم . تازه اون زمانه که آرزو میکنیم : کاش باز هم بچه میشدیم.

یادداشت : بهتون توصیه میکنم در این زمینه , کتاب » کودک جهانی » نوشته ی : رسول حسین لی , رو بخونین . یه رمان کوتاه و خیلی جالبه که حتما» از خوندنش لذت میبرین.

سه آپ در یک آپ

2009/09/25

آپ اول:

میدونید چرا این روزا اگه بخواید از کسی پول بگیرید یا به کسی پول بدید , حتما» باید یه مدرک ضمانت مثل چک یا سفته بین شما ردوبدل بشه؟

میدونید چرا این روزا کسی تلویزیون و اخبار و روزنامه نگاه نمیکنه یا نمیخونه؟

میدونید چرا دیگه کمتر جمله ی  دوست دارم بین مردم گفته و شنیده میشه ؟

میدونید چرا ایتقدر کانون خانواده ها زود ازهم متلاشی میشه و کار به طلاق میکشه

میدونید چرا بیشتر وقتا وقتی چند نفر دارن با هم حرف میزنن , به حرفای هم با شک و تردید گوش میکنن؟

میدونید چرا اینقدر مطب دکترایی که جراحی بینی انجام میدن شلوغ شده ؟

میدونید چرا اینقدر کارتون و فیلم پینوکیو توی ایران معروف شده ؟

این جمله ها شاید هیچ ارتباطی با هم نداشته باشن ؛ اما جواب همه ی اونا توی یک جمله ی کوتاه و ساده خلاصه میشه ؛ چون دروغ زیاد شده . من قبلا» هم راجب دروغ پست نوشتم اما اونقدر از این کلمه ضربه خوردم و بدم میاد که حاضرم همه ی پستای وبم رو به اون اختصاص بدم.البته اگه نخوام شعار بدم باید بگم , الان شرایط زندگی جوری شده که انگار نمیشه دروغ نگفت و شما در طول روز خواسته و یا ناخواسته مجبورین دروغ بگین . شاید باید به اینم مثل خیلی چیزای دیگه عادت کنیم . شاید هم تا الان عادت کرده باشیم و خودمون خبر نداریم …

آپ دوم :

توی وب شعرای یه دیوونه با پست » خیال » آپم . باباجون یه خورده از این وب نوپا حمایت کنید وگرنه طبع شعرم کور میشه و نسل های  بعدی دیگه دیوان اشعار بی نظیر منو نمیبینن ها . حالا از ما گفتن بود , از شما هم نشنیدن.لطفا» برای دیدن این وب اینجا کلیک کنید.

آپ سوم:

از همه ی دوستانی که مدام از من حال دخترم رو می پرسن ممنونم . اون بعد از عمل دومش خیلی بهتر شده و الان کم کم داره مثل یه بچه ی سالم , از دیوار راست بالا میره. راستی اگه میخواین عکس اونو ببینین به ادامه ی مطلب برین.

(more…)

زندگی یعنی حرکت

2009/09/20

همه ی ما یه وقتایی به جایی میرسیم که احساس میکنیم , این دیگه آخرشه . حالا اینکه میگیم آخرشه برای هر کسی یه معنی بخصوصی میده.بعضی ها منظورشون از آخر اینه که دیگه به قله ی آرزوها یا افتخار رسیدن و دیگه چیزی ندارن که بهش برس . بعضی ها هم منظورشون از آخر اینه که چون شکست خوردن یا نتونستن چیزی رو که میخواستن بدست بیارن , پس دیگه همه چیز تمام شده و اونا قمار زندگی رو باختن.

فکر کنم این بزرگترین اشتباهی باشه که یه فرد میتونه در طول زندگیش انجام بده ؛ چون این حس , آدم رو از ادامه حرکت و تلاش برای رسیدن به جاهای بهتر و مقصد های مترقی تر بازمیداره.این حس بیشتر توی آدم های ضعیف یا افرادی که از بلند نظری کمی برخوردارن , بوجود میاد.چرا که اونا برای جاده ی زندگی شون و برای طی کردن پله های افتخار و آرزو , یه نقطه ی پایان درنظر میگیرن.

مشکل از همینجا شروع میشه که شما این سبک فکر رو داشته باشین.سبک فکری که قدرت و اراده ی ادامه دادن و جنگیدن دوباره رو برای بدست آوردن خواسته ها و آرزوها , از انسان میگیره.

شاید این وسط استفاده نکردن از قدرت فکر و اندیشه و مسلط شدن بخود , کمک کنه تا شما دوباره حرکت کنید و برای بهتر شدن تلاش کنید.همیشه جا برای پیشرفت و جبران شکست های گذشته هست.این دنیا اینقدر بزرگه و اینقدر چیزای خواستنی داره که شما هیچ وقت , حتی نتونید به انتهاش فکر کنید.

پس زندگی رو عمیق درنظر بیاریم.ما بازم باید بریم جلو.هر اتفاقی هم که بیافته مهم نیست.مهم اینه که ما تا زنده هستیم باید حرکت کنیم.باید برای بدست آوردن خوسته هامون و رسیدن به آرزوهامون , از حرکت بازنمونیم.باید اگه زمین خوردیم , بازم از جا بلند بشیم . اگه به آرزوهامون رسیدیم , بازم به آرزوهای بعدی  و بهتری فکر کنیم.

زندگی یعنی حرکت , حرکت یعنی اثبات زندگی و زنده موندن و پیشرفت